شب ۱
متن کامل سخنرانی حضرت حجت الاسلام و المسلمین کرمانشاهانی – شب بیست و یکم صفر ۱۴۴۸ – مسجد حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين.
خداوند تبارک و تعالی را شکر میکنم که به بنده این توفیق را داد که این دهه سوم را هم طبق روند سالهای قبل در خدمت شما سروران عزیز باشم. الحمدلله در این مسجد نورانی، مسجدی که همانطور که دوستان میگویند قدمگاه شهداست، در خدمت شما عزیزان و سروران باشیم.
در کتاب شریف کافی روایت شده که فرمودهاند: «إنّ من الملائكةِ الذينَ في السماءِ الدنيا لا يُطْلِعُونَ إلا إلى الواحدِ و الاِثْنَينِ و الثلاثةِ»
مطلب چیست؟ یک ملائکهای هستند، این ملائکه در آسمان دنیا هستند. اگر یادتان باشد بحثهای معراج را که میگفتیم، گفتیم آسمانها وجود دارند و آسمان دنیا ملائکهای دارد. این ملائکه یک فرشته بزرگ بالای سر آنهاست، آن فرشته، هماسم جناب اسماعیل است؛ یعنی یک فرشتهای هست اسمش اسماعیل است، همانطور که فرزند حضرت ابراهیم اسماعیل است. و این فرشته، فرمانده و فرمانروای فرشتههای دنیاست.
فرشتههای دنیا چه کار میکنند؟ فرشتههای دنیا همه امور این دنیا به دست این فرشتههاست. یعنی این برگها رشد میکنند، قطرات باران نازل میشوند، سلولهای بدن ما به حیات خودشان ادامه میدهند، همه امور دنیا به واسطه فرشتهها دارد تدبیر میشود، کارش انجام میشود.
همه این فرشتهها هستند؛ بعضی از این فرشتهها روایت میگوید میآیند سراغ یک نفر. خیلی مهم است ها! خیلی مهم است، چرا؟ چون فرمود یک نفر، دو نفر، سه نفر… فرمود اینها… این یک نفر، دو نفر، سه نفر چه کار میکنند؟ «و هم يَذْكُرونَ فَضْلَ آلِ محمدٍ»
فهمیدیم چه شد؟ آقا! مجلس اباعبدالله، مجلس ذکر امیرالمؤمنین، لازم نیست مسجد باشد. حتماً ۱۰۰ نفر بیایند؛ اگر باشد چه عالی! نبود، ۵ نفر جمع بشوند کنار هم، نبود ۳ نفر، نبود ۲ نفر، خب، خودِ یک نفری که زندگی میکند! فرمود یک نفر… خیلی عجیب است، فرمود یک نفر.
بارها عرض کردم؛ این مرحوم حاج شیخ فضلعلی، پدر مرحوم آیتالله شریعتمهدوی که اینجا مسجد النبی [قزوین] نماز میخواندند، ایشان هر شب قبل از خواب مقتل میخواندند، گریه میکردند و میخوابیدند. یکنفری مجلس روضه داشت! آقا! یکنفری مجلس داشته باشید، مگر میشود؟ چرا نمیشود؟ اگر دو نفر نبود، یک نفر؛ اگر سه نفر نبود، دو نفر.
إنشاءالله خداوند تبارک و تعالی حجابها را از روی چشم ما بردارد. ببینید این مجلسهای اینجوری که در مساجد، در حسینیهها، در امامزادهها برگزار میشود، اینها قطعاتی از بهشت نورانی خداست و خدا به ما لطف کرده، ما در این مراسم و مجالس شرکت میکنیم.
پس فرمودند این فرشتهها میآیند سراغ یک نفر، دو نفر، سه نفر… کدام فرشتهها؟ فرشتههای آسمان… فرشتههایی که کار دنیا دست آنهاست. دنیا که کوچکترین بخش هستی است، کار دنیا دست آنهاست.
«فيقولون…» این فرشتهها چه میگویند؟ «أَلا تَرَوْنَ إلى هؤلاءِ في قِلّتِهِم و کَثْرَةِ عَدُوِّهِم یَصِفُونَ فَضْلَ آلِ محمدٍ.»
امروز این همه شیاطین داخلی و خارجی بسیج شدهاند. این همه شیاطین از توی وجود آدم و از بیرون وجود آدم به ما حمله میکنند، این همه شیاطین، هم به شکل انسانند، هم به شکل غیرانسانند. این همه شیطان، این همه رسانهها، این همه هجمه تبلیغات، خب اینها کار شیطان است دیگر، درست است؟
فرشتهها میگویند نمیبینید اینها با این همه دشمنانی که دارند—که شما هم میبینید امروز در روزگار ما —با عده و کمی عددشان، یک نفرند، دو نفرند، سه نفرند، پنج نفرند، چگونه نشستهاند و دارند در مورد زیباییهای اهلبیت علیهمالسلام با همدیگر صحبت میکنند؟
گمان عجیبی است! یعنی چه؟ یعنی این همه بادهای مخالف که میوزد، این کشتی اینها از صراط مستقیم منحرف نشده!
آن طایفه دوم فرشتهها جواب میدهند؛ میگویند خدا اینها را انتخاب کرده. فهمیدی عزیز من؟ بعد ببینید چه لطفی به ما کردهاند که ما در این مراسم حاضر میشویم. «ذٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ…» هر کسی را خدا انتخابش میکند… الله اکبر! الله اکبر! چقدر ما به خدا بدهکاریم! چرا؟ چون منِ حقیر در وجود خودم چیزی که باعث بشود این لطف به من تعلق بگیرد پیدا نمیکنم! این لطف خداست؛ «وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ».
این فرشتهها وقتی میآیند، آمدن فرشتهها فقط یک گفتگو مثل یک پچپچ بین دو نفر با همدیگر نیست؛ فرشتهها که میآیند با خودشان یک عالم لطف، یک عالم رحمت، یک عالم مهربانی خدا را با خودشان میآورند. در حقیقت ماجرا اینجوری است که وقتی ما در مجالس اهلبیت عصمت و طهارت حاضر میشویم، به این وجود های نورانی مرتبط میشویم. فرشتهها چون آنها را دوست دارند، ماهایی که با وجود آنها نور به وجودمان جاری میشود، از وجود آنها بهرهمند میشویم، مورد لطف فرشتهها قرار میگیریم؛ و این لطف فرشتهها قبلاً گفتم چه کار میکند.
عزیز من! ماها خیلی اوقات میخواهیم یک کار خیر بکنیم میبینیم انگار دستمان بسته است! انگار پایمان نمیکشد برویم. گاهی هم میخواهیم برویم، عزم هم میکنیم، ۱۰ تا مانع بیرونی [ نمیگذارند]. بچهها مریض میشوند، گرفتاری پیش میآید، همهچیز به هم میخورد، این کار انجام نمیشود.
آمدن فرشتهها به سمت انسان، رفع موانع میکند. یعنی آن موانعی که برای رسیدن انسان به کمال، برای کار خیر کردن، برای پای کار امام حسین ایستادن پیش میآید، برمیدارد.
ما میشناسیم و شنیدهایم، طرف مؤمن است، متدین است، خانوادهاش محجبهاند، کارخانه دارد، شرکت دارد، بعد وقتی میشنود یکی رفته کربلا، از ته دل آه میکشد. میگوییم فلانی! تو که دستت به دهانت میرسد، [چرا] نمیروی؟ میگوید من نمیتوانم، سفر طاقتفرسایی است! متوجه شدی؟ از کی راه کربلا باز شده؟ تا الان یک بار خدا روزیاش [ نکرده]. این همین موانع است.
حضور در مجالس اهلبیت این موانع را برمیدارد، راهها را باز میکند. با آن نزول فرشتهها. آمدن فرشتهها این لطف و خیر را برای ما دارد.
کار ما هم در این دهه همین است؛ بنشینیم از خوبیهای امیرالمؤمنین و پیامبر گرامی اسلام، و همینطور که بارها و بارها عرض کردم، “مسئله امامت” صحبت کنیم.
عزیزان من! آقایان من! هرچه انسان به ظهور نزدیکتر میشود، نیازش به امامشناسی بیشتر میشود. باید روی امامشناسی سرمایهگذاری بکنیم.
یک بار عرض کردم خدمت شما؛ یک آقایی بود، عاشق اهلبیت بود، محب اهلبیت بود، آذریزبان بود، از اینهایی که خیلی علاقهمندند. من را سوار کرده بود ببرد یک جایی، ولی میگفت این حرفها که میزنند اهلبیت همه زبانها را میفهمند، اینها دیگر غلو است! آنها انگلیسی و فرانسوی و آلمانی را چجوری [حرف میزدند؟] اینها که نرفتند یاد بگیرند!
یعنی آقا! چیمان خراب است؟ امامشناسی خراب است دیگر. حالا بیا عزاداری کن!
وقتی عزاداری میکنی، امام حسین هم یک آدم خوبی بود مثل بقیه آدمهای خوب. آن عربها هم از پیامبر گرامی اسلام همین را دیدند؛ یک پیامبری که امانتدار بود، امین بود، خوب بود، مثل بقیه خوبها. از بقیه یک کم هم بهتر بود! ولی حقیقت رسالت و حقیقت امامت را نفهمیدند. «أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» را میفهمیدند، ولی «يُوحَىٰ إِلَيَّ» – چه معنای عمیقی است – که آن را نمیفهمیدند.
پس بحث ما شد مسئله نبوت و ولایت.
ولایت آن مسیری است که از آن مسیر، خداوند تبارک و تعالی زیباییها، خوبیها، لطفها، نورها، حیات، رحمت را به جان جاری میکند. پس از آن طرف که از سمت خدا جاری میشود، میشود مسیر ولایتالله. ولایت الهی آن مسیری است که از آن مسیر جاری میشود. حالا جاری میشود به جان کی؟ به جان پیامبر.
آن شخصی که این نور، این هدایت، این رحمت، این محبت و لطف را دریافت میکند، به دیگران ارائه میدهد، این میشود چی؟ نبوت.
پس نبوت آنجایی است که پیامبر دارد به دیگران لطف و رحمت و هدایت و نور را ارائه میدهد، راهنمایی میکند. آن مسیری که پیامبر از آن مسیر لطف و رحمت و هدایت را دریافت کرد، میشود چی؟ ولایت.
پس ولایت شد راه خدا به جان پیامبر، پیامبر به ما ارائه میدهد، راهنمایی میکند میشود نبوت. پس ولایت شد باطن، شد پشت صحنه، شد پشت پردهِ نبوت. این یک مسئله خیلی مهمی است.
لذا نبوت از ولایت جدا نمیشود. نمیشود نبی باشد ولی ولایت با خودش نگرفته باشد از خدا به کس دیگری. اول باید از خدا بگیرد؛ آن مسیری که از خداوند تبارک و تعالی میگیرد میشود مسیر ولایتالله، آن مسیری که به دیگران ارائه میدهد میشود مسیر نبوت. ارائه میدهد، راهنمایی میکند، نور را، هدایت را برای مردم تبیین میکند. پس فرق نبوت را با ولایت فهمیدید.
حالا شما به حرف نبی گوش دادید. ببینید! ابوذر هم به حرف پیامبر گوش داد، ابوجهل هم حرف پیامبر را شنید! اما ابوذر از درون قلبش آن حرف را گرفت و رشد کرد، ابوجهل نگرفت! روشن شد؟ آن درون قلبی که ابوذر گرفت شد چی؟ شد ولایت.
فهمیدید ولایت تا کجاست؟ پس ولایت تا خود پیامبر هست. از پیامبر تا درون قلب انسانهایی که آن حقیقت را میپذیرند، رشد میکنند، به کمال میرسند، باز کار کارِ ولایت است.
سالهای قبل که صحبت میکردیم، گفتیم این ولایت کارش فقط با من و شما نیست. آن ولایتالله برای پیامبر و حقیقت انسان کامل، شد نبوت پیامبر بر فرشتهها. «يَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ…»؛ ای آدم! تو پیامبر باش برای فرشتهها، نبیِ فرشتهها باش.
پس از یک مسیر ولایتالله، آن انسان کامل دریافت میکند، حتی فرشتهها هم آن حقیقت را از آن انسان کامل که پیامبر است بر فرشتهها دریافت میکنند. پیامبر بر فرشتهها، پیامبر بر انسانها، پیامبر بر همه موجودات… این مسیر ولایت الهی از فرشتهها شروع میشود. این برگها، این شنها، این باران، این حیوانات، این ماهیهای دریا، همه و همه که دارند رشد میکنند، رشدشان را از ولیالله الاعظم میگیرند.
پس فرق پیامبر با ولی، چیست؟ ببینید؛ یک گل را در گلدان در نظر بگیرید. این گلِ توی گلدان یک گلخانهدار میخواهد. گلخانهدار کارش چیست؟ این گل خاکش چه خاکی باشد؟ خاکش را درست کند. چه مواد غذایی [لازم دارد؟]. بعد چند وقت یک بار آبش بدهد؟ بعد آفتاب به آن بخورد. همه این کارهایی که یک گلخانهدار میکند، این میشود کارِ نبی.
همه این کارها را گلخانهدار کرد، ولی یک گل را میبینی از درون همه اینها که به آن رسید خوب رشد میکند، بالا میآید، بارور میشود، زیبا میشود؛ و یک گل هرچه به آن میرسی زندگی میکند اما رشد نمیکند! آن رشد که از درون گل است، در واقع آن کارِ ولی است.
پس آنچه از درون است—مثال زدم، ابوذر با دلش گرفت—کار ولیالله است. آخر ابوذر، از شر این جهله مکه آمده بود بیرون مکه زندگی میکرد. گوسفندداری میکرد. وقتی شنید که در مکه پیامبر ظهور کرده، این به داداشش گفت برو ببین این آقا چیچی میگوید؟ حرف حساب میزند یا نه؟ خودش حاضر نبود بیاید با این مردم طرف بشود. داداشش آمد، برگشت و گفت اینها حرفهای پیامبر [است]. همان حرفهای حساب. ابوذر گفت این آدم درک کردن میخواهد. راه افتاد آمد، در روزگاری که در آن روزگار همه مخفیانه اسلام را ترویج میکردند، کفار سخت گرفته بودند بر پیامبر و اطرافیانش، ابوذر اینقدر شجاع بود، اینقدر بیپروا بود، اینقدر برای حق فدایی بود که تو خیابانها میپرسید این پیامبر کجاست؟ من میخواهم ببینمش. حالا همه مخفی میکنند ها! این همینجور از همه میپرسید.
امیرالمؤمنین سریع شنید—این خیلی مهم است—که اول دست ابوذر را کی گرفت؟ علی گرفت. علی سریع شنید، سریع ابوذر را دریافت. چی میگویی؟ دنبال کی میگردی؟ بیا یواشکی برویم. علی علیهالسلام ابوذر را یواشکی برد، رساند در خانه پیامبر. و ابوذر اینجوری ایمان آورد. وقتی هم ایمان آورد، اگرچه همه داشتند مخفی میکردند، اما ابوذر همین از خانه پیامبر آمد بیرون، دوباره آمد تو مسجدالحرام جلوی همه، شروع کرد ایمانش را آشکار کردن، درباره پیامبر حرف زدن.
این مشرکین ریختند سرش، زدنش! اینقدر زدنش که ابوذر نزدیک بود بمیرد! میگویند ابوذر را نکشتند به خاطر اینکه میترسیدند قبیله ابوذر—که قبیله انسانهای غیوری بود— حمله بکنند به مکه.
این رشد باطنی ابوذر از کی بود؟ از ولیالله. حرف را از کی شنید؟ از نبیالله. رفت پیش نبیالله، دستش در دست کیست؟ در دست ولیالله.
ولی آنی است که رشد باطنی را میدهد، نبی آنی است که رشد هدایت بیرونی را میریزد جلوی شما.
لذا نبی و ولی از هم جدا نمیشوند. این را خوب باید بفهمیم. پیامبر فرمود: «أنا و عليٌّ من نورٍ واحدٍ. و خَلَقَ الله روحي و روحَ علي بن ابي طالب علیهالسلام قبلَ أن يَخْلُقَ الخلقَ بألفَي عام…» دو هزار سال قبل از اینکه بقیه آفریده بشوند، خداوند روح من و روح علی بن ابیطالب را… این دو از نور واحدند. علی بن ابیطالب و پیامبر گرامی اسلام از نور واحدند. فرمود ما از نور واحدیم. اینگونه آفریده شدند.
نبی کارش انباء است. انباء یعنی خبر آوردن. خبر را به کی میدهند؟ به کسی که بی اطلاع باشد. الان من سر چهارراه باشم، ببینم سر چهارراه تصادف شده، اگر یکی بیاید به من بگوید آقا سر چهارراه تصادف شده، میگویم خودم بودم دیدم! شما نمیخواهد به من خبر بدهی.
پس نبی از چیزی برای ما خبر میآورد که ما خودمان آن حقیقت را ندیدیم، نمیبینیم، دستمان کوتاه است، چشممان کور است، قلبمان نابیناست، آن حقیقت را پیامبر گرامی اسلام، از شدت نورانیتِ وجودش بی واسطه، بدون اینکه نیاز داشته باشد کسی به او خبر بدهد، همه آن خبرها را مستقیم میبیند، مشاهده میکند، دریافت میکند و به ما خبر میدهد، اطلاع میدهد.
حالا این نبی دو جور است؛ یک «نبی مطلق» داریم، یک «نبی مقید» داریم. نبی مطلق آنی است که هرچه در پس پرده غیب باشد همه را دیده است! همه را دریافت کرده، چیزی نیست که او نداند. این میشود نبی مطلق؛ یعنی پیامبر گرامی اسلام. اصلاً برای همین پیامبر شد خاتمالانبیاء، چرا؟ چون هرچه قرار بود گفته بشود، گفتند! دیگر چیزی برای گفتن باقی نماند. شد پیامبر خاتم، نبی مطلق، هرچه بود دریافت کرد.
بقیه انبیاء میشوند انبیاء مقید؛ یعنی هیچکدامشان همه آن حقیقت غیبیه را مشاهده نکردند. هرکدام یک بخشی از حقیقت، یک بخشی از آن واقعیات، یک بخشی از آن زیباییهای الهی را، یک بخشی از اسرار هستی را به اینها دادند. این شد نبی مقید.
حالا یک رازی هم من به شما میگویم. این راز است، طبیعتاً هر رازی که بگوییم تازه است و وقتی تازه است برای شما سوال درست میکند، و شما ممکن است حرف من برایتان عجیب یا باورنکردنی بیاید. اشکال ندارد بگذارید به گوشتان بخورد!
ماها بالای منبربارها به شماها اینجوری گفتیم؛ مردمِ یک جامعهای یک استعدادی دارند، یک مقدار میکشند، یک قابلیتی دارند، خداوند تبارک و تعالی برابر استعداد آنها یک پیامبری را میفرستد مناسب رشد آنها، برای اینکه آنها را رشد بدهد. آن مقداری که آنها لازم دارند، خدا به آن پیامبر میدهد. درست است؟ اینجوری فهمیده بودید؟ مثلاً حضرت یونس، امتش این مقدار استعداد داشتند لذا خدا به حضرت یونس اینها را داد. حضرت ابراهیم امتش آن مقدار استعداد داشتند خدا به حضرت ابراهیم آنها را داد. این چیزی است که ماها بالای منبر به شما گفتیم.
اما حالا میخواهم به شما بگویم برعکس است داستان! من معذرت میخواهم، خیلی از شما شرمندهام، ببخشید! ما کی باشیم که خدا به خاطر ما پیامبرش را تنظیمموتور کند؟!
فهمیدید؟ اصلکاری، آن است! اصلکاری یونس است! خدا همه این امت را جوری تنظیم کرده، تاریخشان را، ظهورشان را، احتیاجاتشان را، روابطشان را، تا در این امت یک یونسی مبعوث بشود که بتواند این حقایقی که به یونس باید داده بشود را بگیرد.
یعنی چی؟ یعنی پیامبر فرعِ نیازهای ما نیست، ما اصل نیستیم که پیامبر را با ما تنظیم کنند! بلکه برعکس است، آن اصل است. آن را میخواهند، میگویند ما یک همچین گلی، یک همچین وجود بینظیری میخواهیم، حالا همه محیطزیستش را درست میکنیم. محیطزیستش کیست؟ من و شما و شما و شما، بشمار! محیط زیست حسین بن علی کی بود؟ آن ۳۰ هزار نفری که در برابر حسین ایستادند، همه اینها طفیلی وجود این بودند که یک همچین گلی بیاید که تاریخ را تکان بدهد! همه اینها را خدا به خاطر حسین آفرید.
پس برعکس است! فکر نکنیم که خداوند پیامبر را برای امت میفرستد، امت را با پیامبر تنظیم میکند. آن پیامبر است که روحش یک ظرفیتی دارد، یک ویژگیای دارد، یک استعدادی دارد، یک دریافتی از غیب را میتواند تحمل بکند، آنوقت خداوند تبارک و تعالی آن امت، آن مردم را، نیازهایشان را، روابطشان را، ویژگیهایشان را، دشمنان آن پیامبر را، دوستان آن پیامبر را جوری تنظیم میکند که این پیامبر بتواند در این جامعه ظهور و بروز کند.
لذا اصحاب هستند که «حَلَّتْ بِفِنائِک»؛ اینها فرع امام حسینند، امام حسین برای اصحاب نیست! اصحابِ پیامبر برای پیامبرند، پیامبر برای اصحاب نیست. و إنشاءالله خداوند تبارک و تعالی توفیق بدهد همه ما از خدمتگزاران و شهدای در راه حضرت حجت بن الحسن باشیم.
پس این نبی آن مقدار که ظرفیت دارد از خدا میگیرد. ظرفیت هیچ نبیای ظرفیت همه هستی نبود، لذا آنها شدند نبی مقید. نبی ما، پیامبر خاتم، ظرفیتش کامل بود، ظرفیتش بیبینهایت بود! هرچه در غیب بود به او دادند، او شد نبی مطلق.
حالا هرچه هر پیامبر دیگری دارد، این پیامبر دارد و بیشترش را هم دارد. لذا قرآن میگوید: «مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ»؛ این مصدقاً لما بین یدیه یعنی همه آن چیزهایی که آنها دارند این دارد، تصدیق میکند، نشان میدهد و بیشترش را هم تصدیق میکند. این یک نشانه تاریخی هم دارد، آن را هم به شما بگویم بحث امشبمان نصفهکاره بماند مابقیاش برای فرداشب.
نشانه تاریخیاش چیست؟
ما یک علمی داریم به نام «علم تاریخ». ببینید؛ یک علمی هست مثل مثلاً افسانهها، اساطیر… الآن شاهنامه را میخوانید، اما شاهنامه با تاریخ مطابقت ندارد. خیلی از اینهایی که تو شاهنامه هستند اصلاً تو تاریخ نیستند. این افسانههاست، اساطیر است. بشر با افسانهها و اساطیر زندگی میکرد. علم تاریخ به وجود نیامد تا تقریباً نزدیکیهای زمان حضرت عیسی! آن موقع است که یک عدهای در یونان، یک عدهای در ایران، یک عدهای در روم شروع میکنند علمی را تدوین میکنند به نام تاریخ. آن هم تاریخ، بیشتر تاریخ پادشاهان بود؛ فلان پادشاه فلان موقع آمد، فلان جنگ فلان موقع اتفاق افتاد، اینجوری صلح کردند، اینقدر آدم مرد، سردار ایرانیاش کی بود، سردار رومیاش کی بود… این میشود علم تاریخ. این قبلاً نبود، قبلش انسان با افسانهها و اساطیر و قصهها زندگی میکرد. علم تاریخ وجود نداشت، این را خوب گوش بدهید.
اگر این حرف من را خوب گوش دادی پس یک چیزی را فهمیدی؛ هیچیک—هیچیک یعنی هیچیک—از انبیای الهی را علم تاریخ وجودشان را تأیید نمیکند! چرا؟ چون اصلاً زمان حضرت ابراهیم علم تاریخ نبود. زمان حضرت موسی هم آمده، حضرت عیسی آمده، از حضرت موسی رد شده. به حضرت عیسی رسیده، حضرت عیسی تو روستاهاست، اینها دارند تاریخ چه کسانی را مینویسند؟
امپراتور روم را! پس هیچ گزارش تاریخیِ مستند از وجود ابراهیم، نوح، موسی، عیسی و بقیه انبیاء وجود ندارد.
تنها و تنها پیامبری که تاریخ تأیید میکند وجودش را، پیامبر گرامی اسلام است! که هم رومیان نوشتند، هم تاریخ ایران نوشت که یک شخصی ظهور کرده در شبهجزیره، این شخص ادعا میکند با خدا سخن میگوید، نامهنگاری کرده به امپراتور روم، به پادشاه حبشه، به پادشاه ایران… این پیامبر گرامی اسلام است. پس تنها کسی که به حسب علمی وجودش ثابت میشود کیست؟ پیامبر. بقیه پیامبرها را علم وجودشان را ثابت نمیکند.
بقیه پیامبرها و ادیان مدیون قرآنند! اگر پیامبریِ پیامبر ما ثابت شد، حالا قرآن شد کتاب الهی، میگوید ما انجیل داریم، میگوید ما تورات داریم، میگوید ما نوح داریم، میگوید ما موسی داریم، میگوید ما ابراهیم داریم. لذا این قرآن است که مصدِّق وجود آنهاست.
و این احمقها و نَفَهمهایی که در اروپا و جاهای دیگر قرآن را میسوزانند نمیفهمند! اگر قرآن را بسوزانی هیچ راهی برای اثبات علمی وجود حضرت عیسی وجود ندارد. این کتاب است که اگر تأیید بشود، به لحاظ علمی میتوانی بگویی عیسی هست. اگر پیامبریِ پیامبر ثابت بشود تاریخاً—که ثابت میشود—آنوقت میگویی چی؟ چون این گفته عیسی هست. وگرنه تاریخ نمیگوید عیسی هست! چون این گفته موسی هست، وگرنه تاریخ نمیگوید.
این هم یک معنا؛ پس «مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ» دو تا معنا پیدا کرد: هر آنچه آنها دارند همهاش را، بیشترش را، بالاترتش را پیامبر ما دارد. و معنای دیگرش این بود که اصلاً تاریخ وجود آنها را گزارش نمیکند، تاریخ وجود پیامبر ما را گزارش کرده.
این را خدا سلامتی بدهد و حفظ کند وجود مبارک حضرت آیتالله العظمی وحید را؛ آن موقعی که آن کشیش در غرب قرآن را سوزاند، حضرت آیتالله وحید نوشت برایش، گفت: «احمق! تو قرآن را میسوزانی، عیسی را میخواهی با چی ثابت بکنی وجودش را؟» آنها نمیفهمیدند آقای وحید چی میگوید. این به حسب تاریخی اینجور است.
خب، حالا إنشاءالله شبهای دیگر این بحث نبوت و ولایت را ادامه بدهیم، ذکر صلواتی بفرمایید.
ذکر مصیبت
امروز اربعین بود. اربعین یک شخصیتی داردبه نام جابر بن عبدالله انصاری. الله اکبر! که خدا بعضیها را چجوری جدا کرده. اولِ امشب گفتیم؛ خدا آدمها را جدا میکند: «ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ».
این شیخ اعظم انصاری که ۲۰۰ سال، ۱۵۰ سال پیش ظهور کرد و این همه حوزههای علمیه را متحول کرد—از نسل اوست. استاد بزرگ ما، مرحوم آیتالله یحیی انصاری شیرازی—خداوند بر درجاتش بیفزاید، انسان بسیار عارف و زاهدی بود—ایشان هم از نسل اوست.
بچههایش ( جابر بن عبدالله انصاری )هجرت کردند آمدند ایران، یک عالمه این انصاریها، یک عالم از آنها به وجود آمدند.
این جابر بن عبدالله بابایش اسمش عبدالله است. عبدالله کیست؟ قبل از اینکه پیامبر مهاجرت بکند به مدینه، عبدالله انصاری با یک عدهای راه افتادند، ۱۷-۱۸ نفری، رفتند پیش پیامبر توی مکه در منا. به پیامبر ایمان آوردند و اسلام آوردند. اینها اهل مدینهاند. قبل از اینکه پیامبر برود مدینه، اینها ایمان آوردند. قبل از اینکه پیامبر برود مدینه، اینها رفتند مدینه، شهر را آماده کردند برای آمدن پیامبر. این عبدالله، بابای جابر.
خب میخواهم فعلاً از بابایش بگویم تا به خودش برسیم. آدم اینها را بشناسد، ذکر خوبان خیلی خوب است؛ چون ذکر شهید هم هست، ما از شهدا حرف میزنیم این هم شهید است.
جنگ بدر عبدالله انصاری شهید نشد، شد جنگ احد. قبل از جنگ احد، عبدالله انصاری خواب دید؛ یکی از رفقایش را که تو جنگ بدر شهید شده بود… گفت عبدالله! آماده باش میخواهی بیایی پیش ما. گفت شما کجایید؟ گفت ما تو بهشتیم. گفت هرجای بهشت بخواهید بروید میروید؟ گفت هرجای بهشت بخواهیم برویم میرویم. گفت مگر تو کشته نشدی… گفت شهید مقامش این است، محدودیت ندارد، همه جا میتواند برود.
عبدالله بیدار شد. پیش پیامبر آمد، خواب را تعریف کرد. پیامبر فرمودند: عبدالله! به تو بشارت شهادت را دادند.
آن تنگه احد بود که الان ما باید نگه داریم. میدانها را حفظ کنیم، خیابانها را حفظ کنیم…
اینها چقدر ناراحتند از اینکه امت حزبالله بیدارند.. چقدر ناراحتند از اینکه وضعیت اجتماعی منقلب شد از آن چیزی که آنها میخواستند. این تنگه احد زمان ماست.
پیامبر به یک عده گفت تنگه احد را تو جنگ احد نگه دارید. کفار شکست اولیه خوردند رفتند. آن عده بیشترشان رفتند سراغ جمع کردن غنیمت! کمتر از ۲۰ نفر آنجا ایستادند، گفتند پیامبر گفته بایستید، ما میایستیم. عبدالله انصاری یکی از آنها بود تنگه احد را نگه داشت. مشرکین با ۲۰۰ نفر لشکر به تنگه احد حمله کردند، تمام این ها شهید شدند! عبدالله انصاری آنجا شهید شد. جابر بن عبدالله، پسر این پدر است.
جابر بن عبدالله انصاری خودش شد از یاران خوب پیامبر. یکی از کسانی که بارها و بارها حدیث غدیر را در کوچههای مختلف برای مردم تعریف کرده، جابر بن عبدالله انصاری است.
زمان معاویه نقل کرد، گفت پیامبر گفته معاویه مسلمان از دنیا نمیرود. میدانید زمان معاویه این حرف را زدن یعنی چی؟ خفقان مطلق! میفرمود پیامبر گفته معاویه مسلمان از دنیا نمیرود.
کنار علی تو جنگها ایستاد. عاشق امام حسن و امام حسین بود، تا رسید به زمان امام حسین، دیگر جابر بن عبدالله پیر شده، نابینا شده. چون نابینا شده بود نمیتوانست با امام حسین بیاید. اما امام حسین آنجا تو کربلا که داشت برای سپاه دشمن حرف میزد، میگفت اگر حرفهای من را قبول ندارید بروید از جابر بپرسید! جابر همه اینها را میداند.
خب، جابر نابینا شده است. من نمیدانم چه معرفتی… چه معرفتی برای جابر بود که بعد از عاشورا جابر… یک رفیقی دارد جوان است، میگوید من را ببر به سمت کربلا. بعد از عاشورا راه میافتد، پیرمردِ نابینا به سمت کربلا حرکت میکند.
موقعی که رسیدند به زمین کربلا، عطیه نامی است… نقل میکند جابر رسید به زمین کربلا، رفت با آب فرات غسل کرد، عطر زد به بدنش، خودش را معطر کرد. این زمین مبارک است، هر قدمی که جابر برمیداشت ذکر خدا میگفت. تا نزدیکِ قبر مبارک سیدالشهدا شد… میگوید من دست جابر را گرفتم، گفتم نزدیک قبریم.
جابر رو کرد به این فرد، گفت: «أَلْمِسْنِيهِ…»؛ من را ببر به قبر بمال! دستم را، صورتم را میخواهم بمالم به قبر اباعبدالله. میگوید وقتی رسیدند به قبر، وقتی دست و صورتش را مالید به مزار حسین علیهالسلام، جابر بیهوش شد روی مزار حسین علیهالسلام. میگوید من آب پاشیدم به صورت جابر تا جابر به هوش آمد.
جابر همین چشمش را باز کرد شروع کرد صدا زدنِ امام حسین: حسین جان! یا حسین! یا حسین! سه بار حسین علیهالسلام را صدا زد. بعد از این سه بار که صدا زد، گفت: آخر چجوری یک دوستی صدای دوستش را جواب ندهد؟ چطور من صدا میزنم حسین جان، تو جواب نمیدهی؟ ولی این عجیب نیست! چون رگهای گلوی تو را بریدند! سر مبارکت را از تن جدا کردند و بردند، تو دیگر جواب من را نمیتوانی بدهی…
و اینجا جابر چیزی گفت که برای ما درس است. بعد از زیارتی که برای حسین علیهالسلام خواند، بلند شد رو کرد به اصحاب، شهدای کربلا را زیارت کرده، بعد گفت: من شهادت میدهم، من شریکِ شما هستم در این شهادت! این خیلی مهم است عزیز من! یکی روایت نقل کرد، گفت: هر کسی عملی را دوست داشته باشد که دیگران انجام دادند، در آن عمل با انجامدهنده آن عمل… مواظب باشیم از چه عملی خوشمان میآید.
آرزوی این شهادت إنشاءالله بر قلبهای ما تثبیت بشود.
خدایا! خداوندا! تعجیل در فرج نازنینآقا امام زمان بفرما.
ما را از شهدای در راه آن حضرت قرار بده.
امام و شهدای ما را در اعلاعلیین میهمان خودت بفرما.
ای خدای بزرگ! رهبر شهید ما را میهمان اباعبدالله الحسین بفرما.
رهبر عزیز ما را محفوظ بدار.
همه مسئولین و سرداران ما را موفق و منصور بگردان.
دست شیاطین جن و انس از مملکت آقا امام زمان کوتاه بفرما.
شر شیاطین و دشمنان را به خودشان بازگردان.
عاقبت امر ما را ختم به خیر بفرما.
و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
شب ۲
متن کامل سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین کرمانشاهانی – شب دوم دهه آخر صفر ۱۴۴۸ – مسجد حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين.
دیشب عریضه ما با این فرمایش جناب جابر پایان یافت که جابر در سفر اربعین با آن ساربانش ، یک گفتگویی داشتند.
اول جابر رو کرد به شهدای بلندمرتبه کربلا، یاران اباعبدالله الحسین. بعد از اینکه عرض سلام کرد خدمت آنها، جناب جابر به آنها گفت: «أشهد…» من شهادت میدهم…
که چی؟ «اشهدُ أنّا لَقَد شارَكْناكُم فيما دَخَلْتُم فيهِ»
شهادت میدهم که ما—کی؟ جابری که آمده اربعینِ حسین—به شهدای کربلا رو کرد، گفت: ما در این اجر، در این مجاهدت و در این شهادت با شما شریک هستیم!
آن آقای ساربان تعجب کرد. گفت: جابر! ما این بیابانها را مثل اینها نپیمودیم، ما شمشیر نکشیدیم، ما تشنگی تحمل نکردیم، ما ضربههای شمشیر و نیزهها را نخوردیم، ما زیر سم اسبان نرفتیم، ما سرهایمان از تنمان جدا نشد! چطور شد که شما گفتی ما در این مجاهدت و شهادت با این عزیزان شریک هستیم؟
جابر رو کرد به آن فرد و گفت: پیامبر به من خبر داد: «مَنْ أحَبَّ قَوْماً حُشِرَ مَعَهُمْ»؛ هر کسی اگر کسی را دوست داشته باشد، با او محشور میشود. و این قسمتش مهم بود که دیشب عرض کردم: «وَ مَنْ أحَبَّ عَمَلَ قَوْمٍ…»؛ اگر از کار یک عدهای خوشت میآید، آن کار را دوست داری، «أُشْرِكَ فِي عَمَلِهِمْ»؛ خداوند او را شریک قرار میدهد در عمل آنها! یعنی چه؟ یعنی بدون اینکه از اجر عمل آنها کاسته بشود، برای او هم اجر عمل آنها را قرار میدهد.
اینکه فرمودند یاد شهدا را بزرگ نگه داشتن، یاد مجاهدین را حفظ کردن، خط شهادت و شهدا را در جامعه زنده نگه داشتن کمتر از خود شهادت نیست، فهمیدید معنیاش را آقاجان؟ و این کاری است که وظیفهاش بر گردن همه ما هست.
خب، بعد از این راه افتادند. جابر به آن جوان گفت: من فکر میکنم که من دیگر شما را نبینم—جابر پیر شده بود، درست است؟—برای تو کاری پیش میآید، من پیر شدم، دیگر همدیگر را نمیبینیم. من یک نصیحتی به تو میکنم و تو این نصیحت من را با دل و جان بپذیر.
گفت: چه نصیحتی جناب جابر؟
گفت: هر کسی که—خیلی مهم است این مطلب عزیزان من، خیلی مهم است این مطلب—فرمود: هر کسی که اهلبیت عصمت و طهارت را دوست دارد، واقعاً تو دوستش داشته باش. و هر کسی که دشمن اهلبیت عصمت و طهارت است، تو با او دشمن باش.
بعد جابر فرمود: حتی اگر آن کسی که واقعاً اهلبیت عصمت و طهارت را دوست دارد، تو ببینی که مرتکب گناهی هم میشود! و آن کسی که دشمن اهلبیت است، ببینی که شب تا صبح نماز میخواند، روزها را همه را روزه میگیرد!
این جابر پیرمرد است، تربیتشده پیامبر است، تربیتشده امیرالمؤمنین، امام حسن مجتبی و امام حسین علیهمالسلام است.
بعد جابر توضیح داد؛ گفت: ببین! آن فردی که دشمنی اهلبیت را به دل دارد، این دشمنی او را رها نمیکند تا او را به جهنم میکشد؛ و آن کسی که واقعاً در دلش دوستدار اهلبیت عصمت و طهارت است، واقعاً علی علیهالسلام را دوست دارد، واقعاً حضرت صدیقه طاهره را دوست دارد، واقعاً امام حسین علیهالسلام را دوست دارد، این محبت او را رها نمیکند مگر اینکه او را از همه گناهانش جدا میکند و او را میبرد بهشت.
پس حواست باشد، تو زندگی برنامهات در ارتباط با انسانها اینجوری باشد؛ آنهایی که عاشق اهلبیتند را دوست داشته باشی، آنهایی که با اهلبیت جور نیستند، اهلبیت را دوست ندارند، عاشق اهلبیت نیستند، تو از آنها فاصله بگیری، با آنها رابطه خوبی نداشته باشی.
خب، این ابتدای صحبتمان. برای اینکه وارد بشویم درباره مقام اهلبیت، مقام امامت، مقام ولایت صحبت کنیم… دیشب صحبت کردیم درباره چه؟ درباره اینکه نبوت با ولایت چه ارتباطی دارد و حقیقت ولایت چیست، حقیقت نبوت چیست.
حقیقت ولایت آن فیضی بود که از سمت خدای بزرگ به آن شخصی که اسمش را میگذاریم پیامبر، میرسد. آن پشت صحنه، آن ارتباط با خدا، آن راهی که خداوند از درون قلب، حیات، هدایت، نور را به انسان میرساند اسمش میشود «ولایت الهی».
شخصی که این نور، این رحمت، این لطف را با قلب خود دریافت کرد، حالا آمد برای دیگران تبیین میکند، هدایت میکند، صحبت میکند، راه و چاه را به دیگران نشان میدهد، از آن حقایق الهی که به او دادند به دیگران خبر میدهد، «انباء» میکند—نبَأ یعنی خبر—این میشود «نبی».
پس نبی جهت ارتباط او با مردم است، ولایت مال جهت ارتباط او با خدای بزرگ است. تا اینجا دیشب گفتیم. و این را هم گفتیم که حالا آن شخصی که نبی آمد با او سخن گفت—دیشب مثال زدیم؛ پیامبر گرامی اسلام هم با ابوجهل سخن گفت، هم با ابوذر سخن گفت، هر دو سخن پیامبر را شنیدند. شاید ابوجهل عربیاش هم بهتر بود! چهار تا پیراهن از ابوذر بیشتر پاره کرده بود، سیاستمدار هم بود، تو این مکه محترمتر هم بود! ولی آن اتفاقی که افتاد این بود که نور، هدایت و لطف خدا شامل حال ابوذر شد؛ ابوذر علاوه بر اینکه از بیرون سخن پیامبر را شنید، از قلبش با سخن پیامبر انس گرفت، آن سخن در قلب ابوذر رشد کرد، ابوذر قلبش نورانی شد؛ ولی ابوجهل این اتفاق برایش نیفتاد که هیچ، بدتر هم شد!
این را باید بفهمید بدتر هم شد یعنی چه. عزیز من!
اگر پیامبر ما نبود، ابوذر یک آدم بدِ معمولی بود! میفهمید؟ من با زبان خودمان دارم ساده صحبت میکنم. ابوجهل یک آدم بد معمولی بود، اما وقتی پیامبر ما آمد، این آدم بد معمولی، آن کسی که در برابرش قرار گرفت شد «رَحمَةً لِلعَالَمین»، احمد بود برای همه؛ ابوجهل شد تاریکِ تاریکتر! چرا؟ چون در مقابل او قرار گرفت، با او دشمنی کرد.
نعمتهای خدا، اولیای الهی، زمانهایی که نور خدا در آن میتابد، مکانهایی که ویژگیای دارند، انسانهای بزرگی که در زمان ظهور میکنند، برای اهل آن زمان اینجوریاند: یا اهل آن زمان از آنها استفاده میکنند، از نورشان استفاده میکنند ، از محبت و هدایتشان استفاده میکنند، رشد میکنند و بالا میروند، مثل ابوذر؛ اما اگر خدای نکرده بیمحلی بکنند یا در برابرشان بایستند و حرمت آنها را رعایت نکنند، آن موقع میروند پایین! آن موقع دچار ضلالت میشوند.
همین قرآن، فرمود: «يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا». قرآن میگوید نورتر، هدایتتر… میفهمید؟
آن کس که تو مشهد زندگی میکند همسایه امام رضاست، آن کس که تو قم زندگی میکند همسایه حضرت معصومه است، تو کربلاست، تو نجفه، یا خدا به او توفیق میدهد هی میرود زیارت، چه مسئولیتی دارد؟ اهل مسجدی، همسایه مسجدی، مسجد همین وضعیت را دارد. عالم نورانی تو شهر شماست، شما تو آن شهر داری زندگی میکنی، همین مسئولیت را داری. مزار شهدا تو شهر داری، امامزاده تو شهر داری، همین مسئولیت را داری. تو زمانهای زندگی کردی که مناجات بچه بسیجیهای عاشق زمان جنگ را دیدی، شهادت اینها را دیدی، الهی شدن اینها را دیدی… همین است عزیز من! دنیا حسابش همین است. حسین علیهالسلام آمد، ۷۲ نفر شدند گل سرسبد عالم، ۳۰ هزار نفر رفوزه شدند به سمت جهنم رفتند. با حسین یک عده بالا میروند، یک عده میروند پایین.
ابوجهل هم همین بود، ابوذر هم همین بود. ابوذر با پیامبر رشد کرد، عالی رفت، عالی شد؛ و ابوجهل به خاطر اینکه جلوی پیامبر ایستاد رفوزه شد. نعمتها همیناند. این نعمتها توی دنیا خدا پخش کرده، مار و پله بازی میکردید عزیز من؟ این ماره میرسیدی میآمدی پایین، به این نردبانه میرسیدی میرفتی بالا. حالا همان نردبان است، با آن نردبانه میآیی پایین، میروی بالا. مادر داری عزیز من، میروی خانه، با محبت و عشق به چهره او نگاه میکنی، میروی بالا؛ خدای نکرده بدرفتاری میکنی، میآیی پایین. همین… همه جا همین. این پخشه تو عالم.
این را فهمیدیم. حالا آن چیزی که میخواستم بگویم این است: آن حیات، آن نور، آن هدایت که آمد سراغ قلب ابوذر، ولی سراغ قلب ابوجهل نرفت، آن میشود «ولایت». نبوت برای همه بود، اما ولایت سراغ ابوذر رفت. دقت کردی؟ داریم کمکم فرق ولایت را با نبوت میفهمیم.
ولایت و نبوت با هماند. از اول از زمان حضرت آدم، بلکه گفت دو هزار سال قبل از حضرت آدم.
نبوت و ولایت با هماند، از هم جدا هم نمیشوند که؛ اگر جدا بشوند یعنی هدایت بیهدایت!
نبی هم گفتیم دیشب، نبوت یک «نبوت مطلق» داریم، یک «نبوت مقید». ولایت هم یک «ولایت مطلق» داریم، یک «ولایت مقید».
نبوت مقید چی بود؟ آن نبی به اندازه ظرفیت خودش از آن حقایق الهی بهرهمند شد و به همان اندازه ظرفیت خودش برای مردمش هم تبیین کرد. همه انبیاء غیر پیامبر خاتم، نبوتشان نبوت مقید است.
آن کسی که وقتی آمد هرچه در پس پرده غیب بود به او نشان دادند، همه را گرفت، همه را تحمل کرد، همه را تو وجود خودش پیاده کرد، پیامبر گرامی اسلام است. لذا او شد نبوت خاتم. خاتمالانبیاء شد برای چی؟ برای اینکه بعد او دیگر کسی حرفی برای گفتن… هرچه میشد بگویند، پیامبر ما «أُوتِيتُ جَوَامِعَ الْكَلِمِ»، هرچه گفتنی بود پیامبر گفت. هرچه از حقایق عالم باید بیان میشد، پیامبر گرامی اسلام بیان کرد. ایشان شد «نبوت مطلق». همه نبوتهای دیگر یک بهرهای، یکبخش، دو بخش، یک مشت، یک قابلمه! اندازه هر کدام از خودشان از نبوت پیامبر ما دارند. همه نبوتهای مقید پشتوانهشان نبوت پیامبر ماست. لذا گفت: من از اول نبی بودم—نبی برای همه فرشتهها—آخر از همه پیامبرها ظهور کردم. این میشود نبوت مطلق.
با هر پیامبری گفتیم ولایت هم هست، ولایت از پیامبر جدا نیست. آن ولایت هم همین است؛ یا ولایت، ولایت مقید است یعنی چی؟ یعنی این دست آدمها را میگیرد، آنقدر که خودش رفته میتواند ببرد دیگر! بالاتر از خودش که نمیتواند ببرد؛ پس ولایتش هم میشود ولایت مقید.
گاهی هم هست نه، یک نبی هست، ولیّ او، ولیّ مطلق است؛ یعنی چی؟ یعنی تا جایی که انسان میتواند رشد بکند، به نامتناهی برسد، او دست انسان را میگیرد تا خودِ خودش میبرد! این میشود «ولایت مطلق». اگر کسی تربیتشده ولایت مطلق امیرالمؤمنین بود، از انبیاء بالاتر است. لذا فرمود: علمای حقیقی امت من، «أَفْضَلُ مِنْ أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ». چرا؟ چون اینها با ولایت مطلق تربیت شدند. آنهایی که رفتند تحت تربیت امیرالمؤمنین قرار گرفتند، مثل سلمان شدند، مثل حبیب بن مظاهر شدند، رشد کردند با علی علیهالسلام، آنها از انبیاء بالاترند. این هم روایتش.
لذا فرمود: همانجوری که اهل زمین، ستارهها برایشان زیباست و شبشان را زینت میدهند و فاصله ستارهها از آنها دورِ دور است و درخشانند، توی بهشت، آسمانش ستارههایی دارد؛ ستارههای بهشت منازل شیعیان حقیقی علی علیهالسلام، تربیتشدههای دست علی است! با بهشتیها اینقدر فاصله دارند، اینقدر بالاتر از بهشتیانند.
حالا فهمیدید که چرا به پیامبر گرامی اسلام میگویند «عقل نخستین»، به امیرالمؤمنین میگویند «جان عالم»؟
آن جناب مرحوم حاج شیخ محمدحسین اصفهانی غروی که مشهور به کمپانی هم هست، استاد مرحوم آیتالله علامه طباطبایی و اینهاست، توی آن شعرش که برای غدیر سروده بود، فرمود: مژده که شد میرِ عشق، وزیرِ عقلِ نخست!
عقل نخست پیامبر گرامی اسلام، میر عشق، امیر عشق امیرالمؤمنین است؛ در غدیر این اتفاق افتاد. یعنی چه؟ این را توضیح بدهم: عقل آن کسی است که هدایت میکند، راهنمایی میکند، رهبری میکند؛ و نفس آن کسی است که لطف خدا را دریافت میکند، قبول میکند و رشد میکند و بالا میرود. لذا امیرالمؤمنین که حقیقت ولایت است میشود چی؟ میشود نفسِ عالم. و پیامبر گرامی اسلام میشود عقل عالم. همانجور که هر انسانی عقل دارد و جان دارد، عالمِ بزرگ هم عقل دارد و جان دارد. عقلش پیامبر گرامی اسلام، جانش امیرالمؤمنین علیهالسلام هستند.
این را هم فهمیدید که تو روز مباهله، آیه مباهله، چرا قرآن به پیامبر گرامی اسلام گفت داری میآیی نفسِت را بیار؟ «فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ…»
خب، هیچکسی نمیگوید آقا داری میآیی، خودت را بیار؟! میگویند؟ به پیامبر گفتند داری میآیی خودت را بیار. خودش چی بود؟ «نِسَاءَنَا» روز مباهله حضرت صدیقه طاهره، «أَبْنَاءَنَا» حسنین، امام حسن مجتبی و امام حسین علیهماالسلام. خب، «أَنْفُسَنَا» کی بود؟ امیرالمؤمنین آمد، نفسِ پیامبر گرامی اسلام آمد. فهمیدی؟ خیلی این مسئله بزرگ است.
از امام رضاست، از امام کاظم علیهالسلام، از امام صادق علیهالسلام، از امام باقر علیهالسلام، از امام سجاد علیهالسلام، از امام حسین علیهالسلام، از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شد: «قَالَ قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه و آله…»
پیامبر به علی فرمودند: «يَا عَلِيُّ، مَا سَأَلْتُ رَبِّي شَيْئاً إِلاَّ وَ سَأَلْتُ لَكَ مِثْلَهُ». فهمیدی؟ کی این حرف را زد؟ اولشخص عالم، پیامبر گرامی اسلام، رحمتٌ للعالمین. هر حقیقتی، هر هدایتی، هر نوری، هر رشدی، هر کمالی، هر زیبایی، هر حیاتی به هر کی میرسد، هر معنویتی، هر رشدی با پیامبر گرامی اسلام است، رحمة للعالمین است دیگر، رحمت خدا برای عالم به وسیله اوست.
فرمود چی؟ من از خدای خودم هرچه برای خودم خواستم علیجان، برای تو هم خواستم! فهمیدید؟ خیلی است ها! خیلی است. هرچه پیامبر از خدا برای خود خواست، برای علی هم خواست. کسی که دعایش بیدرنگ مستجاب است. دعای او با اجابت یکی است، دو تا نیستند.
فرمود: «غَيْرَ أَنَّهُ تَعَالَى قَالَ: لاَ نُبُوَّةَ بَعْدَكَ». خداوند تبارک و تعالی فرمود: ولی علی دیگر نبی نیست؛ یعنی هرچه پیامبر دارد علی هم دارد الا نبوت. بعد فرمود خدا به امیرالمؤمنین فرمود… به پیامبر فرمود: ای پیامبر ما! «أَنْتَ خَاتَمُ النَّبِيِّينَ وَ عَلِيٌّ خَاتَمُ الْوَصِيِّينَ».
خیلی خب، پس یک «ولی» داریم، یک «نبی» داریم، یک «وصی» داریم. این سه تا چی است؟ وصی تازه سر و کلهاش پیدا شد! اینها چی بود؟
ولی چی بود؟ ولی همان راه هدایت خداست؛ لذا امیرالمؤمنین و امامِ حیّ هر زمانی که زمین از امام خالی نیست، صراط مستقیم الهی است.
ما هر شب اینها را میگوییم، من این کاغذ که مینویسم تا آن نوشته هی باید بایستیم حرف بزنیم!
آخر به ماها این را گفتند! گفتند قبول داری بعد پیامبر خلیفه امیرالمؤمنین است؟ میگویی بله؛ میگوید پس تو اهل ولایت علی هستی! این نیست!
اینکه بعد از پیامبر بشود مبین احکام، مفسر قرآن، دست مردم را بگیرد، حکومت کند، این میشود «وصی». متوجه شدی؟ وصی یعنی چه؟ یعنی این را بردارد، بنشیند جای او، کار او را بکند. «وصایت» مال بعدِ پیامبر است، برای هر نبيّ وصیای هست.
اما «ولایت» مالِ با پیامبر است، نه بعد پیامبر؛ لذا زمان خود پیامبر گرامی اسلام، پیامبر شاگرد خصوصیهایش را میفرستاد سراغ علی علیهالسلام، میگفت بروید علی تربیتتان کند. سلمان را میفرستاد سراغ علی، عمار را میفرستاد سراغ علی، مقداد را میفرستاد سراغ علی. پیامبر زنده بود میفرمود: «شِيعَةُ عَلِيٍّ هُمُ الْفَائِزُونَ». پس علی ولایتش زمان پیامبر بود! وصایت مال بعد پیامبر است. وصی جانشین میشود، کارهای مشخص را انجام میدهد بعد اینکه آن شخص نیست؛ ولی آن کسی است که با قلب آدمها ارتباط دارد، نور و هدایت را به قلب میرساند، رشد میدهد، از درون دل رشد میدهد. دیشب مثال آن گیاه و گلخانهدار را گفتم دیگر، آن یادتان باشد.
خب، حالا که وصی را فهمیدیم، ولی را فهمیدیم، امیرالمؤمنین هم ولیّ مطلق است، هم خاتم الوصیین است؛ یعنی چه؟ یعنی وصی مطلق است.
خب، «امام» ویژگیاش چی بود؟ امام همان صراط مستقیم است. این را میخواستم بگویم وقتی رسیدیم اینجا. وقتی میگوییم علی صراط مستقیم است یعنی چه؟
ببینید چقدر قشنگ است. گفتیم اینها را ها، ولی یادمان میرود! یادمان میرود، چرا؟ میدانید چرا یادمان میرود؟ چون از صبح پا میشوید، برو سبزی بخر! چند کیلو پیاز بگیری، چند کیلو سیبزمینی بگیری، رادیو باز میکنی؛ بورس فلان شد، دلار بالا رفت، این منبع گفت من حمله میکنم، آن گفت من تنگه را میبندم، اون یکی گفت… همهاش زمینی! همهاش زمینی.
هیچکی نیست به ما بگوید فلانی، چرا آسمانی فکر نمیکنی؟! تو زمینی فکر میکنی، ما هم یکی مثل آنها میشویم؛ «يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا»، بیشترشان اینجوری فکر میکنند. از صبح شیاطین آمدند هی دنیا را میآورند جلوی چشم ما با جلوههای مختلفش. عجب غافلنهاد است آدمیزاد! غفلت پیش میآید دیگر، آدم فراموش میکند. دوباره باید بیایند بگویند. من خودم میگویم برای من هم میشود تذکر، شما هم اگر دوباره گوش بدهید برای شما هم میشود تذکر. اگر این مجلس نباشد، نه من میگویم نه شما میشنوید، ها؟ خودم هم متذکر نمیشوم شما هم… اول برای من خوب است إنشاءالله، دعا کنید برای من.
این را بارها مثال زدم، حالا این دفعه هم مثالش را بزنم: یک قطره آب آنجا افتاده روی زمین، درست است؟ این قطره آب افتاده روی زمین چی میشود؟ میماند. آن وقت هوا چه کار میکند؟ قطره را میدزدد، بخار میشود، پوف! «کأن لم یکن شیئاً مذکورا»! مردی، تمام شد! انگار نه انگار بودی! این مثل آن قطره آب رهاست، قطره آب ولشده است، قطره آبی که روی زمین افتاد، قطره آبی که به هیچ جریانی نپیوست. درست شد؟
یک قطره آبی داری، این دستش هی از لای این منافذ خاک راهش را باز میکند، ها؟ و لطف خدا هم شامل حالش میشود، قطرههای دیگر میآیند به هم میپیوندند، مویرگهای آب توی کوه شکل میگیرد، آرامآرام این رگههای آب به هم میپیوندند، میشوند یک جوی کوچولو. آن جوی کوچولو میرود به یک جوی دیگر و جوی دیگرها، آرامآرام میشوند یک نهر. این نهر میرود به یک نهر دیگر و نهر دیگر، میپیوندند، درست است؟ ها؟ میشوند رود، میشوند رودخانه عظیمی مثل کرخه! ها؟ میرود میریزد توی دریا. یک قطره اینجوری.
اگر ما به ولایت الهی وصل نشویم، بدبختیم! یعنی چه؟ یعنی همان قطرهایم، رها! بخار میشود گفت: مرد، مرد. خدا به دادمان برسد، بله، تا چجوری مرده باشی!
اگر به آن وصل بشویم، به جریان… و این جریانها به هم… جریانهای مختلف دیدید، یکی اینوری میرود، یکی آنوری، تو کوه؟ آنی که برود میگوید: ای! روده اینوری میرود، آن یکی روده آنوری میرود، این نهر اینوری میرود؛ اینها میشود «سبیل». به سبیلها توجه بکنی، فقط تفرقه پیدا میکنی! این این را دوست دارد، آن آنجوری پرچم بلند میکند، این اینجوری عزاداری میکند، این این یکی را قبول دارد، آن آن یکی را قبول دارد… به اختلافها نگاه کنی، فقط پخش و پلا میشوی!
اما اگر بیایی از بالا نگاه کنی، میبینی همه این سبیلها آمدند به همدیگر پیوستند، همهشان از آن اول یک جریان بودند به سمت اقیانوس. فهمیدی؟ هیچکدام از آن سبیلها نبود که بگوید من به سمت اقیانوس نمیروم! همهشان گفتند ما به سمت اقیانوس میرویم. این میشود «صراط». اگر افتادی توی آن سبیل و آن سبیلت سبیلی بود که به سمت اقیانوس میرفت، دیگر تو را با خودش… لازم نیست بروی! «در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست»! آن خودش تو را با خودش میبرد. فهمیدی؟
پس نگاه نکن علی علیهالسلام یک آدمی نشسته کنار یک آدم دیگر، آن هم نشسته کنار یک آدم دیگر، نه اینجوری نیست! توی مناجات، توی زیارت جامعه کبیره میگویی: «أَشْهَدُ أَنَّ أَرْوَاحَكُمْ فِي الْأَرْوَاحِ»؛ یعنی چه؟ یعنی همانجور که آن جریان توی همه آن رودها یک جریان بود به سمت اقیانوس، یک صراط مستقیم بود، اگرچه رودها و نهرها متفرق بود، حقیقتِ امام و ولایت الهی اینجور در جانهای همه آنهایی که به سمت خدای بزرگ حرکت میکنند جاری و ساری است! یعنی چه؟ یعنی همه آنها را گرفته با خودش میبرد.
این ناخن من، این سلول دست من، این مویرگ توی نمیدانم توی بدن من، آن گلبول توی رگ من، هیچکدامش نمیداند بابا یک بدن بزرگی هست، یک روح بزرگی هست، همه شماها مال اونید! اوست که همه شماها را تدبیر میکند، غذا بهتان میرساند، رشدتان میدهد، بالا میبرد… میداند؟ نمیداند که!
اما همینکه شد گلبول این خون، شد سلول این دست، شد عضو این پیکر، آن جان و آن روح حقیقیِ انسان همه آنها را با خودش حرکت میدهد و میبرد.
وقتی میگوییم علی صراط مستقیم است، یعنی بشو سلولی از علی! بشو بخشی از مو از وجود علی. بشو یک گلبول در خون علی. اینجوری بشو مال علی! و آن حقیقتِ جاری و ساری به سمت اقیانوس الهی، تو را با خودش میبرد. همانجوری که حسینیها خودشان را اینجوری به امام حسین دادند، با حسین علیهالسلام آنها را به خودش برد.
آن شاعر عرب—بندگاه جدیدِ عراقیاست، بندگاه خیلی قشنگی است—میگوید: «إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الرُّوحَ»؛ اصحاب امام حسین به امام حسین میگویند ما روحمان را به تو دادیم! «خُذْهَا قَلِّبْهَا مَا تَشَاءُ»؛ بگیر، هر کاری میخواهی با روح ما بکن! «آمَنَّا يَا رُوحَ الحُسين»؛ ما را در بر بگیر، ما را با خودت حرکت بده.
این معنیِ به ولایت رسیدن است. پس ما وقتی میگوییم امام صراط مستقیم است، علی صراط مستقیم است، وقتی ما به این صراط مستقیم میپیوندیم که اینجوری به او وصل بشویم، اینجوری مالِ او باشیم، اینجوری پای کارِ حسین و علی باشیم؛ نه اینکه بگوییم بله، توی تاریخ سالِ نمیدانم ۱۰ هجری یک اتفاقی افتاد، یکی آمد جای علی را گرفت، نه آنجا جای علی بود! مسئله، مسئله تاریخی نیست! مسئله اتصال روحی است، مسئله دلدادگی است، مسئله اینجوری حیات و زندگی را به اباعبدالله الحسین بخشیدن است. اگر اینجوری بخشیدی، ما اهل ولایتیم. لطفشان إنشاءالله شامل حال ما بشود.
امام باقر علیهالسلام فرمود: «وَاللَّهِ إِنَّ فِي السَّمَاءِ لَسَبْعِينَ صَفّاً مِنَ الْمَلائِكَةِ»؛ به خدا در آسمان هفتاد صف از ملائکه است. «لَوْ اجْتَمَعَ أَهْلُ الْأَرْضِ كُلُّهُمْ يَحْصُونَ عَدَدَ كُلِّ صَفٍّ مِنْهُمْ مَا أَحْصَوْهُمْ»؛ اگر همه اهل زمین جمع بشوند، عدد آنهایی که تو یک صفند از این هفتاد تا بشمارند، نمیتوانند بشمارند!
بعد فرمود این همه… همه این صفها یک دین دارند، دینشان چیست؟ «إِنَّهُمْ لَيَدِينُونَ بِوَلَايَتِنَا». دینِ همه آن ملائکه، ولایت اهلبیت است. دین همه آن ملائکه، ولایت حسین بن علی است. دین همه آن ملائکه، ولایت حضرت حجت بن الحسن العسکری صلوات الله علیه است.
آخر دین یعنی چه؟ ما معنی دین را هم خوب نفهمیدیم! فکر میکنیم دین یعنی یک مناسکی؛ صبح باید پاشی، خم بشوی، راست بشوی، وضو بگیری… نه! دین یعنی راه. دین یعنی روش زندگیت. دین یعنی آن مسیری که از آن مسیر به کمال خودت میرسی.
اگر زندگی من زندگی همان اروپاییه باشد، فقط موقع ظهر من میآیم مسجد و نماز میخوانم، خانهام همونجور، مبلمانم همونجور، تربیتم همونجور، فکرم همونجور… این دین نشد بابای من که! دین یعنی مسیر حیاتت. مسیر حیاتِ همه آن ملائکه، آن عشق، سرگشتگیِ نسبت به امیرالمؤمنین و علی است. و این را قبلاً ها پارسال بود، پیرارسال بود، وقتی روایت معراج را میخواندیم، گفتیم پیامبر از هر آسمانی که بالا میرفت، ملائکه میآمدند سلام عرض میکردند خدمت پیامبر، میگفتند ما دلمان برای علی تنگ شده! سلام ما را به علی برسان. اینجور عشق امیرالمؤمنین تو دل همه هست.
فرشتهها اگر به کمال خودشان میرسند، برای این است که فانی شدند، همه هستیشان را دادند برای اهلبیت عصمت و طهارت. فرشته بودنشان مال این است. شیطان که سجده نکرد، چرا سجده نکرد؟ میدانی سجده نکردن شیطان یعنی چه؟ یعنی خیلی خب، سهم داریم دیگر! اینقدرش مال علی، اینقدرش مال خودم! زندگیت را سهمبندی میکنی، میگویی ۵۰ درصد زندگیم مال حسین، ۵۰ درصد زندگیم مال خودم؛ ۵۰ درصد زندگیم برای خدا، ۵۰ درصد زندگیم مال خودم. همون شیطان بود! شیطان گفت پس من چی؟ همهاش مال این؟ سهم ما چی شد؟ فرشتهها چی گفتند؟ گفتند همهاش مال این! شدند فرشته. شیطان چه کار کرد؟ گفت سهم ما چی شد؟ شد شیطان!
جلو خدا، جلوی حضرت حجت، جلوی مسیر ولایت الهی، همهاش را بده! هرچه داری بگذار تو طبق اخلاص، مطمئن باش هیچچی کم نمیشود، فقط زیاد میشود. اینها ازشان چی کم شد؟ شما ببینید، از شما میپرسم؛ قبر ابن زیاد کجاست؟ قبر شمر کجاست؟ یزید چی شد؟ برو الان ببین زیارتگاه اصحاب حسین علیهالسلام چه وضعیتی دارد، چه نورانیتی! فقط جنبه این دنیاش، ما اصلا زیبایی آن دنیاشان را نمیتوانیم بفهمیم. هیچچی کم نشدند، فقط زیاد شدند.
آخرا اهلبیت که نیاز ندارند از ما چیزی بگیرند؛ وقتی ما همه وجودمان را بهشان بدهیم، آنها هیچچی نمیگیرند، فقط بهش میزنند! فقط رشدش میدهند.
ذکر مصائب اهلبیت عصمت و طهارت
آن روز، روز عاشورا، بعد از اینکه حسین علیهالسلام در برابر خدای متعال هرچه داشت، داد… قرار شد هرچه دارد را بدهد، خدا هم این معامله را قبول میکرد. گفت هرچی داری را قبول میکنم. لذا بعد از شهادت حسین علیهالسلام گفتند حمله کنید به سمت خیمهها!
حمله به سمت خیمهها شروع شد. این حمله به سمت خیمهها یعنی چه؟ یعنی حسینجان! هرچی داری را باید بدهی. خیمهها هم همینجور… گفت مردی وارد خیمه شد، چشمهایش کبود بود، اندامش درشت بود، مردِ بسیار خشنی بود، شروع کرد بچهها را زدن!
گوشوارهها را از گوشها میکشید… خلخال را آمد از پای دختر حسین علیهالسلام بیرون بیاورد، این بیرون نمیآمد، آنقدر ضربه زد، پای مبارک این دختر شکست!
و قربان امام سجاد بروم، در حال بیماری ناظر بر این مصیبت بزرگ بود… و چه دشواری بر آن حضرت وارد شد.
خدایا! خداوندا! ما را هم شریک گوشهای از مصائب اهلبیت عصمت و طهارت بفرما.
تعجیل در فرج نازنینآقا امام زمان بفرما.
قلب نازنینش از ما راضی و خشنود بگردان.
امام و شهدای ما را در اعلاعلیین میهمان قرب خودت بفرما.
رهبر شهید ما را از مِِیهمانان امام حسین علیهالسلام قرار بده.
ای خدای عزیز! رهبر عزیز ما، مسئولین، سرداران، همه دلسوزان ما را ای خدای بزرگ موفق، منصور و محفوظ بدار.
دست شیاطین جن و انس از مملکت آقا امام زمان کوتاه بفرما.
شر شیاطین و دشمنان به خودشان بازگردان.
نسل ما را نسل حسینی و فاطمی قرار بده.
عاقبت امر ما را ختم به خیر بگردان.
و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
شب ۳
متن کامل سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین کرمانشاهانی – شب سوم دهه آخر صفر ۱۴۴۸ – مسجد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
بحث ما درباره مسئله نبوت و ولایت بود؛ تفاوت نبوت و ولایت، رابطه نبوت، ولایت و وصایت.
ولایت آن هدایتی است که انسان از قلبش، از درون وجودش دریافت میکند. نبوت آن هدایتی است که نبی و رسول از بیرون به انسان ارائه میدهد، با انسان سخن میگوید، حرف میزند، راه و چاه را نشان میدهد.
ای بسا آدمی که رسول با او سخن بگوید، برای او حرف بزند، ولی او هدایت [نشود] یعنی مشمول ولایتِ ولی نشود. ولایت الهی در قلب او تصرف نکند، او را هدایت نکند.
پس ولایت آن هدایت باطنی بود. حتی اگر نبی آمد برای انسان صحبت کرد، خواست انسان را هدایت بکند، اما ولایت شامل حال انسان نشود، آن انسان با اینکه وجود پیامبر را از نزدیک درک کرده است، هدایت شامل حالش نمیشود.
برعکسش هم هست، کسی نبی را ندید، ولی ولایتِ ولی شامل حال او [شد]، اویس قرنی!
اویس قرنی دوستِ امیرالمؤمنین، عاشق امیرالمؤمنین و پیامبر گرامی اسلام بود. در زمان حیات پیامبر گرامی اسلام، یک بار از یمن راه افتاد آمد مدینه پیامبر را ببیند. پیامبر در شهر نبودند. هرچه صبر کرد، پیامبر بازنگشتند. اویس مادرش منتظر بود.
مادرِ اویس منتظرِ اویس بود. اویس به خاطر اینکه به مادرش قول داده بود، بیشتر نتوانست منتظر وجود مبارک پیامبر گرامی اسلام بماند. بازگشت به سمت یمن. بازگشت پیش مادر. پیامبر که آمدند، فرمودند: من بوی بهشت را از جانب یمن استشمام میکنم، کی آمده بود اینجا؟ فرمودند: اویس آمده بود.
دیدی چه فرقی است بین آنهایی که با پیامبر زندگی کردند، در یک خانواده هم بودند، ولی از هدایت پیامبر بهرهمند نشدند و کسی که مثل اویس در یمن بود و عاشق امیرالمؤمنین و عاشق پیامبر بود و آخرش هم به خاطر اشتیاق ملاقات امیرالمؤمنین به شهادت رسید.
پس تفاوت بین ولایت و نبوت، و تفاوت بین ولایت و وصایت [مشخص شد]؛ گفتیم ولایت با نبوت کنار همند. اگر نبی از بیرون هدایت میکند، ولی باید از درون رشد بدهد، کمال بدهد، او را بالا بیاورد. ولی وصایت، وصی، مالِ بعدِ پیامبر است.
پس تاریخِ نبوت پیامبر گرامی اسلام، ولایتِ امیرالمؤمنین، مثل مبعث است. با مبعث، ولایت علی هم هست! ولایت علی تاریخش عید غدیر نیست! اعلامِ وصایتِ علی علیهالسلام مالِ عید غدیر است.
جانشینیِ علی برای پیامبر، یعنی وصی بودن، روز عید غدیر اعلام شده؛ وگرنه ولایت با پیامبر دوشادوش [هم هستند] روایاتش هم خواندیم شبهای گذشته برای شما، استدلالهایش [را هم] آوردیم شبهای گذشته. روایتی بود که فرمودند: من نبی بودم و علی ولی بود و آدم هنوز بین ماء و طین بود! ۲ هزار سال پیش از آفرینش آدم بود.
یکی دیگر اینکه، همان موقعی که پیامبر گرامی اسلام پیامبر بودند و بین مردم حضور داشتند، آن شاگردهای خوبشان را، شاگردهای زرنگشان را میفرستادند پیشِ علی بن ابیطالب؛ مثل سلمان، مثل عمار، مثل مقداد. و میفرمودند: «شِيعَةُ عَلِيٍّ هُمُ الْفَائِزُونَ».
پس شیعه از عید غدیر یا از ماجرای خلافت شروع نشد! شیعه از بعثت پیامبر [شروع شد] پیامبر یک عدهای را معلوم کرده بود، اینها شیعیانِ علیاند. شیعیانِ علی ویژگیشان چه بود؟ تحت ولایت امیرالمؤمنین بودند، تحت تربیت امیرالمؤمنین بودند.
و مرحوم علامه طباطبایی، شاید بارها جاهای مختلف بنده دیده باشم که فرمودند: مسئله تربیتِ انسانیِ انسان را در امت پیامبر، حضرت امیرالمؤمنین متکفل بوده است. یعنی پیامبر که هدایت عمومی میکردند، آن کسی که میخواست به طور خاص رشد بکند، هدایت را دریافت بکند، پیامبر میفرمود برو سراغ علی.
آیهای هم که امشب میخوانم، دلیل برای مطلبی که دارم میگویم هست؛ که ولایت علی علیهالسلام چه ویژگیای دارد. آیه ۱۳۷ و ۱۳۸ سوره بقره.
اعوذ بالله من شیطان الرجیم. «فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا…» اگر این بقیه ایمان بیاورند، بقیه نصاری، مشرکین، یهود، به مثل آن چیزی که شما ایمان آوردید، هدایت شدند. «…وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا هُمْ فِي شِقَاقٍ…» اگر رویگردان بشوند آنها دارند راههای دیگر را دنبالش میروند.
«شقاق» یعنی چه؟ یعنی راههای مختلف، نه راهِ واحدِ الهی را سراغ دارند. راه خدا یکی است؛ آنها دارند راههای دیگر را دنبالش میروند، غیرِ راهِ خدا. بعد رو کرده پیامبر فرمود: «…فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ…» ای پیامبر! خدا تو را از اینها بینیاز میکند. خدا برای تو بس است نسبت به اینها. «…وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ».
آن ایمانی که «فَإِنْ آمَنُوا» اگر آنها ایمان بیاورند، چه ایمانی بود؟ این آیه بعدی محل بحث است: «صِبْغَةَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً ۖ وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ». این ایمان، رنگِ الهی است، رنگآمیزیِ الهی است؛ و چه رنگی بهتر از اینکه آدم رنگش رنگِ خدایی باشد؟ «وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ».
یک دروغهایی در ذهن مردم هست، تشیع با این دروغها متفاوت است.
هر انسانی اگر بگوید «من میفهمم چه درست است، چه غلط است و به آن چیزی که میفهمم عمل میکنم»، یک راهی در برابر راهِ خدا در پیش گرفته است. آن راه هم مهر میخورد: راهِ فلانی مثلاً حسینآقا!
اما اگر بگوید «من در برابر آن چیزی که اهلبیت عصمت و طهارت گفتند، تسلیمِ محضم. هرچه آنها بگویند خوب، خوب است.
[در] همین دعای شریفِ زیارتِ آلِ یاسین [هست که] هرچه آنها بگویند خوب، خوب است؛ هرچه آنها بگویند بد، بد است. از آنها جلوتر گمراهی است، از آنها عقبتر هم گمراهی است.» این راه دیگر نمیشود راهِ فلانی راهِ حسینآقا؛ این میشود راهِ امیرالمؤمنین علیهالسلام، میشود راهِ خدای بزرگ. راهی که در آن راه، هیچکس نگفته «من»، همه گفتند «او».
یک وقتی است انسان مثل حسین بن علی علیهماالسلام در برابر خداوند تبارک و تعالی هرچه دارد میدهد، آخرش هم میگوید: «تو! هرچه تصمیم بگیری، من همانم. رِضاً بِقَضائِکَ…»
یک وقتی آدم از اول میگوید «من خودم میفهمم!» این «من» چه اولِ کار بیاید سراغ آدم، چه بعدِ ۵۰ سال درس خواندن بیاید سراغ آدم، این راه و رنگی غیر از راه و رنگِ خداست.
اگر انسان با درس خواندن به اینجا برسد که بگوید «خدایا! هرچه تو میگویی»، این یعنی درس خواندنش او را به سواد و علم و آگاهی رسانده است. اما اگر با درس خواندن به اینجا برسد: «هرچه من میگویم!» یا نه، «بعضی چیزها را هم من میگویم!»، آن درس خواندنش او را برده در جهالت، برده در کفر، برده در شرک!
اگر در حلالِ خدا میچرید، میشد «بهائم»! اگر در حرامِ خدا میرفت، مالِ این و آن را میخورد، به حقِ این و آن تجاوز میکرد، میشد «گرگ»، میشد «درنده»! اگر درس خواند و درس خواند تا آخرش بگوید «من»، شد «شیطان»!
انسان میتواند راهها را برود، میرود، این راهها را میرود. «ای دریده پوستین یوسفان / گرگ خواهی خاست از خواب گران».
کسی که تعدّی میکند به حقِ دیگران، گرگ محشور میشود. آنجا هم حضرت یعقوب بهشان گفت، گفت این بچه را میخواهید ببرید، «أَخَافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ»… نفهمیدند پیامبرِ خدا چه میگوید! شما گرگ شدید! رو کرد به این بچهها گفت: شما گرگ شدید! میخواهید یوسف را ببرید بیندازید ته چاه، بکشیدش.
انسان گرگ میشود، انسان گاو و گوسفند و اسب میشود! میگوید «ما که حرام نمیخوریم!» مگر حلال را باحساب میخوری؟ اگر تو حلال بیحسابکتاب پیش بروی، کارت چریدن باشد، بهائمی! اگر بروی سراغ حرام که تازه میشوی درنده. و اگر یک عمر درس بخوانی که بعدش بگی «من میفهمم!»، تازه شدی شیطان!
فایده درس خواندن باید این باشد: هرچه علم بالاتر رفت، «تا بدانجا رسید دانش من / که بدانم همی که نادانم»!
در برابرِ خدا هیچ! هیچ! «نمیدانم»ِ یک آدمی که ۵۰ سال درس خوانده با «نمیدانم»ِ آدمی که درس نخوانده، از زمین تا آسمان فرق میکند! فرق میکند. آن «نمیدانم» یک «نمیدانم»ِ دیگر است.
اینها را گفتم برای اینکه این «صِبْغَةَ اللَّهِ» معلوم بشود. «صِبْغَةَ اللَّهِ» یعنی چه؟ یعنی همه وجودِ آن انسان رنگِ خدا را دارد. یک ذره منیت، یک ذره خودم، یک ذره مشحسین، یک ذره آقاتقی، یک ذره آیتالله فلانی، یک ذره دکتر فلانی… هیچچی تو وجودش نیست! «صِبْغَةَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً»؛ چه رنگی از این رنگ قشنگتر؟ این شهدا را نگاه کنید…
چرا شهید زیباست؟ چون رنگش رنگِ خداست. شهید یک کاری میکند، کارش چیست؟ خودش را برمیدارد، خودش را فدا میکند دیگر، تا حق بتابد و بماند! این یعنی چه؟ یعنی منیت رفت، رنگِ خدا آمد. شهید زیبا شد.
همه عالم، آمریکا، اروپا، ژاپن، استرالیا، برو تا سیدنی، هر کی را پیدا کنی، شهید را دوست دارد! چرا شهید را دوست دارد؟ چون زیبایی را هر انسانی درک میکند. این نور، نورِ خداست.
اینها را گفتیم برای چه؟ برای اینکه این روایت را بخوانم. «صِبْغَةَ اللَّهِ» هم تو کافی آمده، هم تو تفسیر علی بن ابراهیم آمده. «صِبْغَةَ اللَّهِ» یعنی چه؟ فرمود: «صَبَغَ الْمُؤْمِنُونَ بِوَلَايَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ فِي الْمِيثَاقِ». آنهایی که مؤمنِ حقیقیاند، در آن روزِ الست خدا اینها را رنگِ علی علیهالسلام بهشان زد. گفتم راهشان میشود راهِ علی؛ نمیشود راهِ آقای فلانی و فلانی و فلانی. راهِ علی چه ویژگیای داشت؟
این سلمان، پیرمرد بود. سلمان جهاندیده بود. اگر کسی در عالم درس خوانده باشد، سلمان بود! چرا؟ چون سلمان گشت، روی زمین عالمترینها را انتخاب کرد، پیشِ آنها شاگردی کرد. پیر شد در شاگردیِ بزرگترین عالمهای روی زمین، بزرگترین عارفهای روی زمین، بزرگترین عابدهای روی زمین. سیره ابنهشام را بردارید، بخوانید، آنجا ببینید در مورد زندگیِ سلمان چه نوشته شده است. سلمان چجوری از کودکی راه افتاد؟ رفت بزرگترین جانشینانِ حضرت عیسی را پیدا میکرد، میرفت پیشِ آنها تا آخرینِ آنها به او مژده داد: برو که پیامبرِ گرامیِ اسلام دارد میآید. حالا این پیرمرد، شما بگو ۷۰ سال، ۸۰ سال، ۹۰ سال، در مورد سنش چیزهای مختلف گفتند.
علی چند سالش است؟ بگو ۱۸ سال، ۱۹ سال، ۲۰ سال، ۲۵ سال، ۳۰ سال. چند سال سلمان از علی بزرگتر است؟ ۵۰ سال، ۶۰ سال، ۷۰ سال! طبق آن نقلها.
[سلمان] پشتِ علی راه میرود، حواسش هست پایش را جوری بگذارد که این کفشِ سلمان از جای کفشِ علی یک ذره آنورتر نزند! اینقدر سلمان بشود شکلِ علی. اینقدر همه وجودِ سلمان رنگِ کی را پیدا کند؟ علی را پیدا کند. این درس خواندنِ سلمان است.
سلمان درس نخواند بیاید به علی بگوید «بچه!» این عربها آن روز به علی گفتند بچه! عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر و عموی امیرالمؤمنین بود، از همان خانواده بود، ایمان هم آورده بود، درک نمیکرد جایگاهِ علی را. بارها به پیامبر اعتراض میکرد: «من عموی توام، این برادرزادهِ من است، چرا به این بیشتر از من بها میدهی؟» نمیفهمید!
اما سلمانِ پرورشیافته پیشِ اولیای الهی، اینگونه پیشِ علی مثلِ خاک شد. خاک شد وجودش! جلوی علی هیچچی نشد. «من» در وجودِ سلمان نبود. این یعنی «صِبْغَةَ اللَّهِ». پس این یک آیه؛ که رنگِ الهی، رنگِ ولایتِ امیرالمؤمنین است.
برویم سراغ آیه بعدی. آیه بعدی آیه ۲۰۸ سوره بقره است: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا…» مخاطب کی شد؟ کسانی که ایمان آوردهاید! «…ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً…» بیایید مسلمان بشوید! عجب! آیه عجیب نیست؟ کسانی که ایمان آوردهاید، بیایید مسلمان بشوید! «…ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ». خیلی آیه عجیبی است، خیلی آیه عجیبی است.
خب، آنجا «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا ۖ قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَٰكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ». اول اسلام است، بعد ایمان. یعنی چه؟ اسلام یعنی شما میپذیری یک چیزی درست است، قبول میکنی، گردن میگذاری؛ این میشود اسلام، تصدیق میکنی.
ایمان بالاتر از اسلام است. الان ما خیلی چیزها را میتوانیم بدانیم درست است، ولی میگوییم «ای کاش اینجوری نبود!» این یعنی اسلام داری، ولی ایمان نداری. ایمان یعنی اینکه دل هم بدهد، دوستش هم داشته باش. محبتِ آن قلبِ تو را فرا بگیرد؛ ایمان یعنی این.
وقتی اسلام آوردی، پذیرفتی خدایی هست، پیامبری هست، ولایتی هست، حالا اگر به این خدا دل دادی، خدا را هم دوستش داشته باش.
چقدر ما بدبختیم! بابا، قورمهسبزی را دوست داری! بله؟ از این و آن میپرسی، میگویی شام چی پختی؟ چیکار میکنند؟ فکرش این است.
بابا، خدا را هم دوست داشته باش! یک ساعت، نیمساعت، یک ربع قبلِ نماز بهت میگوید بیا؛ «قَدْ حَانَ وَقْتُ الزِّيَارَةِ». پیامبر موقعِ نماز میگفت وقتِ زیارت رسید! وقتِ زیارتِ الهی رسید. دوستش داری؟ چرا پس قبلِ نماز فکر نمیکنی میخواهی بروی ببینیاش؟
میخواهی بیایی تو مسجد، میخواهی نماز بخوانی، اذنِ دخول میگیری. میخواهی بروی تو حرمِ معصومه، اذنِ دخول میگیری. من یکی از اولیای الهی را دیدم، انسانِ بسیار بزرگی بود، اصلاً نمازهایش یک نمازِ عجیبی بود. این اذان و اقامه که میگفت، بعد گریه میکرد؛ میگفت: «خدایا! اجازه میدهی واردِ نماز بشوم؟ اذنِ دخول بده!»
آقای بهجت، مرحوم آیتالله بهجت میفرمودند: میروید زیارت، اذنِ دخول را بخوانید. اگر اذنِ دخول را خواندی، قلبت تکان خورد، اشکت جاری شد، یعنی اجازه دادند، میگوید بیا تو. اگر دیدی دل تکان نخورد، برو یک دوری بزن! یک خاکی به سرِ خودمان بریزیم، میگویند ما نمیخواهیم تو را ببینیمت! برو مشهد، زیارت اینجوری است ای عزیز من.
برای نماز اذنِ دخول میگیری؟ که خدایا اجازه میدهی ما بیاییم زیارتت؟ اصلاً ما میرویم زیارتِ خدا؟ اصلاً میروی؟ معنیِ زیارت یعنی چه؟ یعنی حضورِ او را درک بکنیم.
وقتی میروی تو حرمِ امام رضا، یک ویژگیِ مهم وجود دارد: رأفت، محبت، عطوفت، کرامت و بزرگواریِ حضرت را درک میکنی، احساس میکنی در حضورِ حضرتید. این معنیِ زیارت است. زیارتنامه بخوانی، نخوانی… این نیست! آن حضور را درک کردن معنیِ زیارت است. آن نماز خواندنهای ما زیارتِ خداست؟ نمیدانم چه بگویم! از اولِ نماز تا آخرِ نماز، هیچ فهمیدی داشتی نماز میخواندی؟ هیچ فهمیدی پیشِ خدا بودی؟ هیچ فهمیدی داشتی با او حرف میزدی؟ هیچ گفتی دوستت دارم؟ محبت کردی اجازه دادی بیام زیارتت؟ گفتیم؟ نه، نگفتیم که! هر کاری کردیم، زیارت نبوده…
پس آقا، ایمان بعد از اسلام است. اول اسلام است، بعد ایمان است. یعنی چه؟ یعنی اول میپذیریم چی درست است، چی درست نیست؛ بعد آن چیزی که درست است را اگر دوست داشته باشی، میشود ایمان.
خب، پس چرا این آیه مبارکه دوباره رو کرده به آنهایی که اسلام آوردند یک، ایمان هم آوردند دو، دوباره دارد به آنها میگوید اسلام بیاورید؟! داخل در اسلام بشوید، «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً»، اسلام بیاورید! این یعنی چه؟ این مهم است، این مهم است.
مرحوم علامه طباطبایی…
خیلی مهم است ها! ببین آقا، این آدم در کمالِ فقر زندگی کرد. نه پول داشت، نه در قم خانه شخصی داشت، نه مرید داشت، نه مؤسسه داشت، نه رئیس و قدرت داشت… هیچکدامِ اینها را نداشت! مرحوم آیتالله تهرانی میگوید ما ایشان را میدیدیم، لباسِ ظاهرش جوری بود که احساس میکردیم این روضهخوانِ مجلس زنانه است! لباسِ علمایی و شوکت و اینها نداشت.
یک آدمی با این وضعیت عمرش را وقف کرد برای تفسیرِ قرآن با آن معنویت و جایگاهی که داشت. گفتم اینها را براتون دیگر؛ ظاهراً داداششان بود یا کسِ دیگر آمد گفت: آقا! ابوی را خواب دیدم. گفت شکایت میکرد! از چی؟ از اینکه شما این تفسیر را نوشتی، هیچ ثوابش را به ما ندادی! علامه گفت: من اصلاً فکر نمیکردم کارم ثواب داشته باشد… اینقدر خودش را نمیدید! اینقدر کارش را نمیدید!
حالا هر جایی، هر کی حرف میزند، یا از او حرف میزند یا از شاگردهای او دارد حرف میزند: شهید مطهری، آقای مصباح، آیتالله جوادی، آیتالله حسنزاده… بشمار! همه شاگردهای اویند. رهبرِ شهید، همهشان شاگردهای اویند. خیلی بابرکت بود این آدم. خودش هم ندید این برکت را که! آن اولِ انقلاب اینها را میکشتند، علامه گریه میکرد. گفتند چرا گریه میکنی؟ گفت: «دارند همه شاگردهای من را میکشند!» احساس میکرد تمام میشود؛ اما برکت را خدا باید بدهد.
ما باید عمل به وظیفه کنیم، اثرِ عمل را خدا میدهد! دنبالِ اثرِ عمل نرو، دنبالِ کاری که باید بکنی برو. خدا خواست به آن عمل اثر میدهد، اثری که یک تاریخ را روشن میکند. الان اثرِ علامه طباطبایی این است: اینجا گیر کردیم توی آیه، آقا این آیه میگوید «ای کسانی که ایمان آوردید! بیایید اسلام بیارید.» خب اینها که اول اسلام آوردند، بعد ایمان آوردند! این اسلامِ بعدی چیچی است؟ علامه طباطبایی آیهها را گذاشت کنار هم، تو سوره بقره توضیح داد: چند تا اسلام داریم، چند تا ایمان داریم. یک بار قلب تسلیم میشود، میپذیری درست است؛ ولی هنوز کشمکش داری! شهوتت تسلیم نشده، غضبت تسلیم نشده، هوا و هوست تسلیم نشده…
قلبت ایمان هم میآورد ها! اما هنوز تو کشمکشی. اینجاست که میگوید: «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً»؛ بابا، یک اسلامی بالاتر از آن اسلامِ اول هست! چی؟ بیا یک کاری کن شهوتت هم مسلمان بشود، غضبت هم مسلمان بشود، هوا و هوست هم مسلمان بشود.
حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل آن موقعی که دارند کعبه را میسازند، میگویند: «رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ». این چه اسلامی است؟ آن اسلامِ اول نیست که! یک کاری کن همه وجودم مسلمان بشود.
بله، خیلی خوب است. خیلی خوب است؛ آدم دیگر تو وجودش کشمکش نباشد. همه این حیواناتِ وجودِ ما رامِ خدا بشوند، رامِ خدا بشوند.
بعد فرمود: این رام شدنِ وجودِ شما ولایتِ امیرالمؤمنین است. علی باید بیاید یک کاری بکند، دستِ من و شما نیست، مگر میتوانی جلوی شهوت و غضب بایستی؟ «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً» فرمود: «السِّلْمُ وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَوَلَايَةُ أَوْلَادِهِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ»، روایت بود.
ذکر مصائب اهل بیت عصمت و طهارت (ع)
ولایتِ علی خیلی مهم است عزیز من، این ولایتِ علی در فرزندانِ علی علیهالسلام ظهور و بروز دارد. لذا فرمود: «وَوَلَايَةُ أَوْلَادِهِ»، الان برایتان خواندم.
الله اکبر! الله اکبر از این بانوهای بزرگوار… انسان برای اینکه ایمان بیارد، فقط کافی است به این هم توجه کند. یک معجزه تو عالم بیاورید مثلِ این! آقا، یک آدم بیاورید این همه داغ، این همه مصیبت، این همه دشواری، این همه رنج، و این همه حلم، این همه حکمت، این همه مدیریت، این همه ولایت، این همه هدایت… چجوری تو وجودِ او جمع شده بود؟ مگر میشود؟ انسان سراغ ندارد. اگر هم در اولیای الهی بوده، خدا این را رو نکرد، در زینب رو کرد! تو زینبش نشان داد، این وضعیت را تو زینب نشان داد. خیلی مسئله بزرگی است…
ابنزیاد فرستاده بود بالای دیوارهای کوفه شادمانی میکردند. خیلی مهم است عزیز من، نفسِ علی توی کوفه جاری شده بود. مردمِ این شهر، خانومهای این شهر با زینب زندگی کردند، خانومِشان زینب بوده! زینب سلاماللهعلیها وارد شد…
اینها یکهو دیدند یک کاروانی دارد میآید، کاروانِ خانوادهِ علی بن ابیطالب است… کاروانِ شهدای کربلاست. کاروانی است که جنابِ علی بن الحسین در آن کاروان هست. کاروانی است که خانومِ آن کاروان زینب سلاماللهعلیهاست.
غیرِ این گماشتهها و پولگرفتههایی که برای خنده آمده بودند، یکهو مردم شروع کردند به گریه کردن… تکان دادند این مردم را! الکی نیست میگویند قتیلالعبرات.
زینب سلاماللهعلیها اینجا شروع به سخن گفتن کرد: گریه میکنید؟ گریهتان ابدی باد! شروع کرد به سخن گفتن؛ سخن، سخنِ علی! کسی نفس نمیکشد. فرمود، همه ساکت شدند. صدای کسی دیگر درنیامد. همه کوفه شده گوش، به سخنِ زینب گوش میدهد. یکهو ابنزیاد دید ای وای! هنوز… خونِ کربلا خشکنشده، مهرِ پیروزیاش را دارد زینب میزند!
همه سرها را با قافله آوردند، اما یک سری بود، این سر را جدا زودتر برده بودند. گفتند این سر را به نیزه بزنید، در برابرِ زینب قرار بدهید. ناگهان سر را به چوبه محمل کوبید، خون جاری شد بر صورتِ زینب سلاماللهعلیها…
شب ۴
متن کامل سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین کرمانشاهانی – شب چهارم دهه آخر صفر ۱۴۴۸ – مسجد حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام
به این آیه مبارکه رسیدیم که: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِين»
اینکه دستور دادند به کسانی که ایمان آوردند، «اسلام بیاورند».
جای «اسلام» قبل از «ایمان» است. قرآن هم این را تأیید میکند. به اعراب میگوید: شماها اسلام آوردید، ولی هنوز ایمان وارد قلبهایتان نشده است.
«اسلام آوردن» یعنی پذیرفتن اینکه یک چیزی درست است، حق است، تسلیم شدنی است. اسلام از تسلیم است.
ولی «ایمان آوردن»، علاقهمند شدن، دل دادن، محبتِ آن چیز را به دل پذیرفتن، گرایش به سمتِ او پیدا کردن، و او را خواستن است. این دو تا با هم متفاوتند.
ای بسا که انسان اسلام بیاورد، اما آن چیزی که تسلیمش شده و پذیرفته را دوست نداشته باشد! بگوید: خب، واقعیت است دیگر، چه کار کنم؟
ایمان آوردن این است که علاوه بر اینکه پذیرفت آن واقعیت را، به آن واقعیت عشق بورزد، محبت پیدا بکند، آن واقعیت را در مسیرِ زندگیِ خودش قرار بدهد.
پس فرقِ اسلام و ایمان را فهمیدیم. حالا آیه مبارکه فرمود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»؛ ای کسانی که ایمان آوردید! بیایید اسلام بیاورید.
گفتیم این شد معما! چرا؟ چون اسلام قبل از ایمان است. چرا بعد از اینکه اینها ایمان آوردند، قرآن کریم میگوید بیایید اسلام بیاورید؟
عرض کردم از مرحوم علامه طباطبایی خدمت شما سرورانِ خودم که: در حقیقت دو تا اسلام داریم، دو تا ایمان داریم.
«اسلامِ اول» این است که قلبِ آدم میپذیرد یک چیزی درست است تسلیم میشود، گردن مینهد؛ این میشود اسلام آوردن. غالبِ اینهایی که اسمشان را میگذاریم مؤمنین، اهلِ مسجد و نماز و روزه هم هستند، اینها «اسلام» دارند؛ تا «ایمان» فاصله زیاد است!
وقتی انسان «ایمان» میآورد که اگر پذیرفت خدا هست، اگر پذیرفت پیامبر، پیامبریاش درست است، امیرالمؤمنین ولیّ الهی است، محبتِ خدا، محبتِ امیرالمؤمنین، محبتِ پیامبر گرامی اسلام وجودش را فرا بگیرد به نحوی که آنها را بیشتر از بقیه دوست داشته باشد.
فرمود: «وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»؛ ویژگیِ کسانی که ایمان آوردند این است که نه تنها خدا را دوست دارند، که خدا را بیشتر از بقیه چیزها و فردها دوست دارند.
خب، این شد «ایمان». یک اسلامِ اولیه بود، یک ایمانِ اول.
یک «اسلامِ دوم»ی هم در کار هست. آن اسلام دوم چیست؟ گاهی من تسلیمِ یک چیزی میشوم، آن چیز را میپذیرم، اسلام میآورم؛ ولی چشمم با من در کشمکش است! گوشم با من در کشمکش است! شهوتم با من در کشمکش است! غضبم با من در کشمکش است! قوای وجودیِ من، اعضای وجودِ من تسلیم نشدند!
انسان یک وجودِ عجیبی است عزیز من! همه چی تویش هست.
اگر عقلش شکوفا بشود، فرشته دارد . وهم دارد، شیطنت دارد. بیا پایین؛ غضب دارد، گرگ است! شهوت دارد، گوسفند و خوک و همه چی… در این وجودِ انسان از حیاتِ گیاهی که مالِ سلولهایش است بگیرید، بروید تا به حیوانات برسید، بروید بالا اگر عقل شکوفا بشود تا فرشتهها، همه موجوداتِ عالم تو این وجود جمعند.
انسان همه چی دارد تو وجودِ خودش.
«اسلامِ اول» فقط تسلیم شدنِ قلبِ او بود.
عرض کردند به پیامبر: آقا! شما فرمودی هر کسی شیطانی دارد، شما هم شیطان داری؟ فرمودند: بله، ولی «أَسْلَمَ شَيْطَانِي»؛ شیطانِ من مسلمان شده!
حتی با شیطان هم کشمکش تو وجودِ مبارکِ پیامبر نیست.
«اسلامِ دوم»، اسلام آوردنِ این حیوانات است! اسلام آوردنِ این چیزهایی است که در وجودِ ما جمعند. گرگِ وجودمان اسلام بیاورد.
میدانی گرگِ وجودمان مسلمان بشود یعنی چه؟ یعنی این گرگِ وجود که قوه غضبیه ماست، غضب است، خشونت است، عصبانیت است، موقعی گل کند که برای خدا باشد. نه موقعی که برای خودش! تا جایی پیش برود که برای خدا باشد؛ یک ذره از آن تعدی نکند.
این یعنی گرگِ وجودِ آدم مسلمان بشود.
این ماجرا خیلی قشنگ است؛ آخرِ دفتر اولِ مثنوی معنوی آمده: «از علی آموز اخلاص عمل / شیر حق را دان مطهر از دغل».
میگویند غضبِ امیرالمؤمنین آنقدر شدید بود که در میدان نبرد کسی نمیتوانست به چشمِ علی نگاه بکند، در برابرِ علی قرار بگیرد! آن غضب، آن خشم، همهاش برای خدا بود. همین که این انسان آبِ دهان انداخت به صورتِ علی، تمامِ این غضب فرو نشست.
چقدر این غضب مسلمان شده! بالاتر از مسلمان که میگویند. یعنی چه شده؟ یعنی برای علی نباید باشد، فقط برای خدا باید باشد! غضب خواست برای علی باشد، تمام شد! از سرِ سینه این بابا بلند شد.
طرف تعجب کرد، گفت: اینجا جای زدن بود، جای کشتن بود! چجوری غضبت نشست؟ گفت: «من شیرِ حقم، نه شیرِ هوی» دیدی؟ این علی.
خب، پس «اسلامِ دوم» اسلامی بود که شهوت، غضب، چشم، گوش، قوای وجودِ انسان، همه و همه تسلیمِ حق بشوند. تسلیم!
اینجور نیستش که انسان بفهمد حق چیست، ولی پایش با او نرود! دستش سست باشد، تو وجودش کشمکشی داشته باشد؛ این نباشد.
این میشود مسلمان شدنِ تمامیِ وجودِ آدم، نه فقط مسلمان شدنِ قلبِ آدم.
آنجایی که جناب ابراهیم و جناب اسماعیل دارند خانه کعبه را میسازند، اینجا دیگر ابراهیم پیر شده، دارد با اسماعیلش خانه کعبه را میسازد. دعایشان این است: «رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ». یعنی به این اسلام برسیم! همه وجودمان تسلیمِ تو باشد. همه قوای وجودیمان برای تو باشد. کشمکشی در وجودِ ما با حق و حقیقت نباشد. این دعایشان است، این دعا را بخوانید.
خب، پس این شد «اسلام». دو تا اسلام داریم، دو تا ایمان. این آیه در موردِ این «اسلامِ دوم» بود. من «ایمانِ دوم» را به شما میگویم برای اینکه به گوشتان خورده باشد.
«ایمان» چی بود؟ دل دادن بعد از تسلیم. اول میپذیرفتی چی حق است، بعد به آن حق دل میدادی، عاشقِ آن حق میشدی، آن حق را دوست میداشتی. اول میپذیرفتی علی ولیّ الهی است، بعد عشقِ علی اگر وجودت را میگرفت، میشدی مؤمنِ به علی.
قلبِ انسان گرایش پیدا میکند به علی، محبتِ علی علیهالسلام در قلبِ انسان وارد میشود. و عرض کردم باید این محبت شدیدتر از بقیه باشد تا بشود «ایمان». برای همین میگفتم فاصله اسلام تا ایمان زیاد است؛ چون ماها اصلاً محبتِ خدا را تجربه هم نکردیم یا خیلی کم به ندرت تجربه کردیم! چه رسد به اینکه این محبت بخواهد شدیدتر از بقیه محبتها بشود.
خب، «ایمان» شد محبت پیدا کردن و «ایمانِ دوم»، ایمانِ همه آن حیواناتِ وجودِ آدم است! تمامِ حیواناتِ وجودِ آدم مسلمان که شدند هیچ، عاشق هم بشوند!
یک وقتی حیوان وحشی است، رام نشده؛ طناب هم بهش میبندی، میکشد میرود. سوارش هم نمیتوانی بشوی، لگامش هم نمیتوانی بزنی، میاندازد زمین! سوار را با خودش به دره میبرد، هر دو را به هلاکت میرساند. این حیوانِ وحشی است.
یک وقتی حیوان اهلی میشود. اهلی میشود یعنی چه؟ یعنی یک طنابی به گردنش باشد بکشیش میآید، کشمکش ندارد. سوارش بشوی، لگام بزنی، افساری داشته باشد میرود، آنجایی که بخواهی برود میرود. اه؟ نمیکشد تهِ دره، انسان را به هلاکت نمیرساند. این تسلیم شدن، رام شدن.
یک وقتی طرف میرود، طناب هم تو کار نیست، حیوان دنبالش میرود! حالا یک عالمه غذا ریخته باشند اینور و آنور، یک عالمه جاذبه اینور و آنور گذاشته باشند، این حیوان با این انسان چنان انسی دارد، چنان انسی دارد که جای دیگر نمیرود! این میشود حیوانی که نه تنها تسلیمِ این شده، بلکه ایمان به او هم آورده!
الله اکبر! الله اکبر از شجاعت! الله اکبر از شجاعت! نگاه کنید، این اسبِ وفادارِ ذوالجناح چه ارتباطی داشت آنجور با وجودِ مبارک حضرت. ما میبینیم اینها مقاماتی دارند ها! این انس، این رابطه، با این همه زخمها، سر بکوبد زمین، بیاید پیشِ خانمها، این انسی است، ارتباطی است.
حیواناتِ وجودِ آدم میتوانند اینجوری بشوند. با خدای بزرگ رابطهشان اینجوری بشود.
وقتی حیواناتِ وجودِ آدم اینجوری بشوند، میدانی چطور میشود؟ روزِ عاشورا، بریر پیرمرده، عبدالرحمان بن عبدربّه هم پیرمرده. روزِ عاشورا چادر زده بودند، میخواهند بروند مهمانی، میرفتند تو چادر خودشان را تر و تمیز میکردند، میخواهند بروند مهمانی. اول در آن چادر اباعبدالله الحسین وارد شده بود. این دو تا پیرمرد ایستاده بودند دمِ آن چادر و خیمه، نوبتِ بعدی نوبتِ اینهاست؛ بروند تنظیف کنند، زیبا بشوند. بریر شانه میزند به عبدالرحمان. عبدالرحمان میگوید: امروز روزِ شوخی است بریر؟ بریر میگوید: فاصله ما تا بهشت فقط این نیزههاست! و من چقدر دوست داشتم، چقدر دوست دارم این نیزهها تو وجودِ ما بروند، همه وجودش بسیج شده! عشقش، شهوتش، غضبش، همهاش عاشقِ راهِ اباعبدالله. این است که «ایمان» میآورند. ایمان خیلی بالاتر است.
خب، پس این هم شد «ایمانِ دوم». دو تا اسلام داشتیم، دو تا ایمان داشتیم. فرمود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً». این کلمه بعدیاش کمرِ ما را میشکند! چرا؟ «کَافَّةً» یعنی چه؟ همگی.
امر کرد خدای بزرگ، دستور داد: این حرکتِ رسیدن به این کمال، کدام کمال؟ که حیواناتِ وجودمان هم مسلمان بشوند، این حرکت، حرکتِ جمعی باشد! اجتماعتان چنین حرکتی داشته باشد، جامعه مسلمین باید چنین برنامهای در آن ریخته بشود که توی این جامعه نه تنها شهوت و غضب بر مردم امیر نباشند، بلکه عقل امیر باشد، همه این جامعه اسلامی باید چنین ویژگیای داشته باشند: همه حیواناتِ وجودش را مسلمان بکنند. یک وقت نشود غضبشان از حدِ حق بگذرد جلو برود، شهوتشان جایی که حق نیست برود!
این دستورِ قرآن، دستورِ اجتماعی است و تکتکِ ما در مقابلِ این دستور مسئولیم. چیکار کردی؟ ۱) برای خودت، ۲) برای اهلِ خانهات، برای بچههات، برای محیطی که داری تویش زندگی میکنی، برای مسجدیهایی که کنارشان بودی، برای رفقات… چیکار کردی؟
دستورِ جمعی است! خیلی سنگین است این…
عرض شد شبِ قبل که این «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً» را روایت داریم: «السِّلْمُ وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَوَلَايَةُ أَوْلَادِهِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ».
شما حرمِ حضرت معصومه مشرف شدید، آن مسجدِ بالاسر، مزارِ علماء است. از این پایین که از صحنِ عتیق وارد میشوید، میروید تا بالا که دیگر مزارِ حاج شیخ عبدالکریم حائری و آیتالله اراکی و اینطرف آیتالله زنجانی و آنجا مرحومِ شهید مطهری و پایینِ پای شهید مطهری دامادشان، مرحوم آقای لاریجانی است. یککم پایینتر، روی زمین یک سنگِ مربع وجود دارد، نوشته: «مرحوم حاج شیخ عباس تهرانی» روی زمین! خیلی مردِ بزرگی بود. بله، استادِ بعضی از اساتیدِ ما، مرحوم آیتالله انصاری، ایشان استادش بود. ازش استفاده کنید. این آدم از مرحومِ امام و اینها بزرگتر بود، شاگردِ قبلیِ مرحوم حاج شیخ عبدالکریم بود؛ یعنی از اینها بزرگتر هم بود، زودتر هم رحلت کرد.
شاگردِ مرحوم میرزا جواد آقای ملکی تبریزی است این انسان!
مبارزه میکند با نفسش! ما حتی معامله هم نمیکنیم با نفس! میگوییم آقا یک بار به تو حال دادیم، یک بار هم تو به ما حال بده! ما همهاش داریم به او سواری میدهیم.
او مبارزه میکرد با نفسش. توی این مبارزه خیلی سخت میگرفت. لاغر شده بود، نحیف شده بود، رنگش زرد شده بود، اعضاء تحلیل رفته بود. مرحوم آقا میرزا جواد آقای ملکی تبریزی او را دید؛ گفت: فلانی! چی شده؟ چرا اینجوری شدی؟ گفت: آقا! نفس بدجور اذیت میکند.
میرزا جواد آقا جوابش را داد. گفت: عزیزِ من! واردِ یک باغی میشوی، صاحبخانهاش شما را دعوت کرده تشریف بیارید مهمانی. میروی مهمانیِ آن صاحبخانه. قبل از اینکه به خانه برسی، میخواهی واردِ باغ بشوی. این سگهایی که سگِ نگهبانِ خوبی باشند، غریبه را با خودی تشخیص میدهند. تو که هنوز خودی نشدی! واردِ خانه نشدی، صاحبخانه نیامده معرفیت نکرده که! این سگه میآید جلو، سگِ خیلی درندهای هم هست، دارد تو را بیچاره میکند! هر کاری میکنی، این سگ دست از سرِ تو برنمیدارد. میخواهی باهاش چیکار کنی؟ داد میزنی ای صاحبخانه به فریادم برس! صاحبخانه میآید، همین که صاحبخانه میآید، این سگ آرام میشود، میرود عقب! فهمیدی؟ فهمیدی؟ خیلی مهم است.
اینکه گفت: «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً» و این «السِّلْمُ وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ»، یعنی عزیزِ من! رام کردنِ حیواناتِ وجودِ ما، کارِ ما نیست! تو خودت را عاشقِ علی کن، دربست در اختیارِ علی بگذار. آن وقت علی علیهالسلام و اولادِ علی علیهالسلام، ائمه معصومین درست میکنند کار را! درست میکنند کار را.
اینکه مرحوم امام تأکید میکرد: این شهدا راهِ صدساله را یکشبه رفتند، مالِ این بود عزیزِ من. اولین اتفاقی که میافتاد، عاشقِ امام حسین میشد و بقیهاش را امام حسین درست میکرد. ولی آن یک کلمه «یا حسین»ش را از تهِ دل و صادقانه میگفت. صادقانه میگفت: حسینجان! من دوست دارم مالِ تو بشوم.
من امشب هم که این عکسها را برگرداندم، چهرهها آشناست، ما اینها را دیدیم! نفسِ اینها به ما خورده! مرحوم آقای حسن نژاد، گوشه صحن آن یکیشان را میبینید شما. وجودِ پاک، نورانی! آخرین بار جلوی همین مغازه آقای ظاهری من دیدمششان، کوچولو بودیم، خداحافظی کرد و رفت شهید شد. نورانیتِ محض! ما اینها را دیدیم.
این راه را به ما نشان دادند؛ و این راه را نه اینکه اینجا، مرحوم امام گشود در انقلابِ ما، در عمل این راه با آن سیدِ بزرگوار برای این مردم و جوانانِ عزیز باز شد و در تفسیرِ المیزان مرحوم علامه طباطبایی گفت: خداوند تبارک و تعالی یک راهِ دیگری دارد غیر از این راهی که همه این آقایانِ زُهّاد و عُبّاد و اینها میروند، آن راه راهِ خصوصیِ خودش است. این را مرحوم علامه در المیزان گفته بود.
خب، پس فرمود «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً» کارِ ولایتِ علی بن ابیطالب است. مرحوم آقا میرزا جواد آقا به شاگردش گفت: گفت این نفس صاحب دارد، صاحبش را صدا بزن! صاحبش بیاید درستش کند، جمعش کند، «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً». و این مجالس که برای اهلبیت گرفته میشود، اینکه تو این مجالس عشقِ اهلبیت واردِ قلبها میشود، اینکه انسانها عاشقِ اهلبیت میشوند، تو این مجالس تصمیم میگیرند عمرشان برای حسین علیهالسلام باشد، معنیِ آن «کَافَّةً» است. یعنی همه با هم راه بیفتیم، همه با هم حسینی بشویم، همه با هم حرکت بکنیم.
ادامه آیه است: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»
اینجا علامه طباطبایی گفت: این حرف فرق دارد. یک وقتی میگوید «يَا أَيُّهَا النَّاسُ» یا هر چیزِ دیگری: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ»؛ مگر من با شما عهد نبستم بنده شیطان نشوید؟ این یک حرف است. یعنی چه؟ بنده شیطان نشوید یعنی چه؟ بنده شیطان شدن را بفهمیم.
بنده شیطان شدن مثل این وضعیتِ عادیِ ماست؛ همانجور که آن حیوانِ بیطناب دنبالِ طرف میرفت، بعضی از ما هم بیطناب دنبالِ شیطان میرویم! شیطان نیاز به کشیدن هم ندارد. فقط کافی است بگوید این هم راهِ ما هست ها!
خدا رحمت کند مرحوم آیتالله حسنزاده میگفت این گاری موقعی که دو تا اسبش رم میکند میدود، گفت انگار دو اسبِ وجودِ ما رم کرده به سمتِ گناه، اینجوری میدود!
این عبادت و عبودیت و عبدِ شیطان شدن است. این را تو این آیه نمیگوید، این آیه خطابش با مؤمنین است: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» فرموده.
پس «وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ» فرق میکند با اینکه فرمود عبدِ شیطان نشوید، شیطان را عبادت نکنید. این دو تا با هم متفاوتند.
«خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ» کدام است؟ «خطواتِ شیطان» اینجاست: یک چیزی را میآورد جلو، با حق رنگش میکند! مغزش فاسد است، مغزش باطل است، مغزش گناه است، مغزش خطاست، مغزش لغزش است؛ اما چکارش میکند شیطان؟ میگوید مؤمنین را که نمیتواند با وعده گناه ببرد، مجبور است با حق رنگش کند! زینت میدهد آن را با حق. دینمالیاش میکند! دینمالی یعنی چه؟ یعنی میگوید این از دینتان است! اصلاً متدین باید این کار را بکند، مگر تو متدین نیستی؟ آن چیزی که از دین نیست را به اسمِ دین به ما میفروشد! آن چیزی که باطل هست را به اسمِ حق میفروشد! این میشود «خطواتِ شیطان».
میفرماید: «وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ». آقا! اگر چیزی میخواهد از دین باشد، باید «دینشناسِ حقیقی» بگوید این از دین است، نه سلیقه من و شما بگوید این از دین است! «خب این هم خوب است ها! این هم باشد تو عزاداری خوب است، این هم باشد تو مداحی خوب است، این هم باشد تو مسجدمان خوب است، این هم باشد تو خانوادهمان خوب است، این هم باشد این هم باشد…»
عزیزی آمد پیشِ ما گفت: آقا! بعد از نماز از تعقیبات باید چی خوانده بشود؟ عرض کردم: آنی که ما دیدیم و میفهمیم اول تسبیحاتِ حضرت زهراست، بعد «إنّ الله…». روایت هم داریم. آن عزیز گفت: ولی صلوات خیلی خوب است! و الآن هم تو این مسجد شما اول «إنّ الله…» را میخوانید بعد تسبیحاتِ حضرت زهرا با سلیقه آن آقا اینجور بود.
این نباید سلیقگی باشد! باید روی اساس جلو برود، هرچه گفتند بگو چشم.
تو دین، حرامهای الهی را رها کردیم، رفتیم یک سری چیزهایی که حلال بودند را حرام کردیم! بعد کمکم آن حرامها هم حلال شد تو جامعه. چرا حلالِ خدا را حرام کردی که امروز حرامِ خدا حلال بشود؟ برعکسش هم هست. به مستحبات چسبیدیم، چقدر واجباتِ زمینمانده داریم! «وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»
حق را به عنوانِ ابزار ازش استفاده میکند، هدفش نیست. هر موقع در دینشناسی، در مسئله مسائلِ دین، در مسائلِ اعتقادی به اینجا رسیدی که خواستی از دین استفاده بکنی یک چیزی را توجیه کنی، بفهم اینجا «خطواتِ شیطان» است! برو دنبالِ حقش، حقش را پیدا کن.
تو همین صفحه دومِ سوره ص، حضرت داوود علیهالسلام در محراب مشغولِ عبادت بود. دو نفر ظاهر شدند. اول حضرت داوود ترسیدند: چه خبره؟ اینها از کجا آمدند؟ در که بسته بود! این دو تا رو کردند به حضرت داوود: ما دو تا برادریم، با هم درگیری پیدا کردیم، آمدیم پیشِ شما، شما چکار کنی؟ درگیریِ ما را جمع کنی. خیلی خب، درگیری را میخواستند جمع کنند. یکیشان شروع کرد به حرف زدن: گفت این آقا داداشِ منه، ۹۹ تا گوسفند دارد، من هم یک گوسفند دارم. این میخواهد یک گوسفندِ من هم زورکی بگیرد مالِ خودش کند!
حضرت داوود فرمود: خیلی کارِ بدیه! اینکه ظلمه، نباید این کار را بکند. خیلی از شرکاء که با هم شریکند به همدیگر ظلم میکنند. همین که این را گفت، این دو تا غیب شدند! و حضرت داوود فهمید ای وای دچارِ امتحانی شد که پایش سر خورد! چرا؟
همه ما هم آنجا بودیم میگفتیم راست میگوید، ۹۹ تا دارد، این یکی هم میخواهد زورکی بگیرد! یکی نبود بگوید: آخِر تو اصلاً حرفِ آن یکی را گوش دادی؟! فقط این حرف زد تو حکم دادی؟ او حرف نزد! شاید حق با آن ۹۹ تاییه بود؟ چرا اجازه ندادی او حرف بزند؟
ما تو جامعه اینجوری هستیم؛ رسانهها، آنهایی که میخواهند از ما سواری بگیرند، یک طرفِ ماجراست، میآیند یک سری مطلب میریزند روی سرِ ما، ما میگوییم: ایبابا! ایبابا! این فلانی هم اینکاره بود ما خبر نداشتیم! اولاً مگر من و شما حق داریم درباره این و آن قضاوت کنیم؟
یکی از شهدای بزرگِ کربلا، اون از آنطرف اینجور آمد گفت: نظرت درباره عثمان چیست؟ گفت: عثمان خدا دارد، میخواهی نظرم را در موردِ خودت بگویم!
مگر قرارِ ما در موردِ همه حکم کنیم؟ حکم نکن! حکم هم میخواهی بکنی باید حرفِ هر دو طرف را بشنوی. آقا، زن و شوهر با هم اختلاف دارند، یکی میرود، این طرفی مینشیند میگوید، فردا تو شهر آبروی اون یکی رفت! چرا؟ اولاً حق نداریم بگوییم، ثانیاً ما حرفِ هر دو طرف را نشنیدیم! تو مسائلِ سیاسی، تو مسائلِ اجتماعی… این یعنی «خطواتِ شیطان»، آمد باطل را با حق رنگ کرد.
و آن توبه! الله اکبر! ببینید چه توبهای کرد! چنان سر به سجده گذاشت روی صحرا، میگریست که از آبِ چشمِ داوود از زمین سبزه درآمد! کوهها شروع کردند با داوود نالیدن! اینجوری توبه کرد عزیزِ من. ما میگوییم حالا ما که چیزی نگفتیم! اولیاء خدا بودند، ببینید چه توبهای کردند.
این «خطواتِ شیطان» است؛ «وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ».
استبداد معنی دارد؛ تو جامعه ما استبداد را اشتباه مطرح کردند. میگویند استبداد و دیکتاتوری یک طرف، دمکراسی یک طرف! این دروغ است. استبدادِ به رأی یعنی من آن چیزی که به نظرِ خودم میرسد را محور قرار بدهم و دنبالِ حق و باطل نباشم. مقابلِ استبداد چیست؟ پیرویِ از حق! برو دنبالِ علم به نحوی که بتوانی حق را پیدا بکنی. اگر اینجوری رفتی دنبالِ علم، نه برای آن علمی که دیشب گفتم علمِ شیطانی، که آدم درس میخواند تا بگوید «من» میگویم. برای آن علمی که آدم برود دنبالش تا باهاش حق را بفهمد. تبعیت از علم و حق در مقابلِ استبداد است. اگر ۷۰ میلیون یک جامعه انسان دارد، ۷۰ میلیونشان هم با حق کاری نداشته باشند، همه نظرشان یک چیز باشد، همهشان مستبدند! این دمکراسی عینِ استبداد است. سرمان را کلاه نگذارند با این حرفهای دروغ! تو رسانهها به ما میفروشند استبداد این طرفه، مردم آن طرفند. نخیر! یکی فرعون، یکی فرعونه؛ ۷۰ میلیون فرعون هم ۷۰ میلیون فرعونند، ۷۰ میلیون فرعون که سرِ هم نمیشوند موسی! این هم فرعون. اگر ۷۰ میلیونشان هم رأیشان فرعونی باشد، فرعونند! گول نزنند سرمان را. استبداد در مقابلِ دمکراسی نیست، استبداد در مقابلِ حق است. «وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ» یعنی مستبد نباش! دنبالِ حق باش. چرا؟ چون آن شیطان دشمنِ قسمخورده شماست که چی؟ که پیدا کند راهی را که بتواند تو را زمین بزند!
مرحوم آقای قاضی یک استاد دارند غیرِ مرحوم آقا سید احمد کربلایی، دو تا استاد داشتند؛ یکیشان مرحوم آقا سید احمد کربلایی بود، یکیشان خواربارفروش بود! این خواربارفروش استادِ مرحوم آقای قاضی شده بود. یک عمر این انسان درست حرکت کرد. یک روز برگشت به آقای قاضی گفت: آقا سید علی آقای قاضی! من شیطان را دیدم! سرِ یک پرتگاهِ خیلی بلند. بهش گفتم: ببین! دیگر از من عمری گذشته، پیر شدم، میخواهم بمیرم، دست از سرم بردار! شیطان گفت: فلانی! من دشمنِ قسمخوردهات هستم، به خدا اگر الان بتوانم از این پرتگاه پرتت کنم پایین، ابداً دریغ نمیکنم! میبینی؟ یک عمر بود، استادِ سید علی آقای قاضی بود.
ما معامله کردیم، قراردادِ امنیت گرفتیم از شیطان! بیخیالش راه افتادیم…
ذکر مصائب اهل بیت عصمت و طهارت
میرویم سراغِ یک بانویی که آن بانو «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً» را تو وجودِ مبارکِ خودش و وجودِ بچههایش پیاده کرد. بچهها و خودش به معنای واقعیِ کلمه ولایتِ علی و اهلبیتِ عصمت و طهارت وجودشان را فرا گرفته بود.
مولای ما امیرالمؤمنین رو کرد به عقیل، گفت: بعد از حضرت صدیقه طاهره، همسری میخواهم که فرزندانِ دلیر بیاورد. عقیل نسبشناس بود، هر کسی چه خصوصیتهایی تو چه قبیلهای دارد، و اگر ازدواج کند با کی، چه بچههایی ازش به وجود میآید. گفت: خانم فاطمه بنتِ حِزام از قبیله بنیکلاب. ایشان خوبه.
الله اکبر! این خانم آمد خانه حضرت… اسمشان چی بود؟ فاطمه. از آنجایی که اسمِ مادرِ این بچهها فاطمه بود، از وقتی وارد شد گفت دیگر من را اسمم را صدا نزنید! مبادا این بچهها یادِ حضرت زهرا بیفتند، غصهشان بشود! چهار تا پسر آورد، شد امالبنین!
و قربانِ قمرِ بنیهاشم بروم، چه پسری! و ببینید چقدر عشق و ولایتِ امیرالمؤمنین و آقا امام حسین… امامِ زمانش بود، وجودش را فرا گرفته بود.
کاروان برگشت به سمتِ مدینه. کاروان واردِ مدینه شد، خانم امالبنین هم آمده بود به استقبالِ کاروان. صدا زد: بشیر! بشیر آمد بگوید بچهها… تا آمد بگوید بچهها، امالبنین گفت: از حسینم بگو! از حسینم بگو! گفت: خانم! بچههات همه شهید شدند. گفت: ای کاش بچههام و همه اهلِ زمین کشته میشدند، ولی حسینم بود.
روزها دستِ بچه حضرت عباس، یک فرزندِ کوچکی داشت عبیدالله بن عباس، فرزندِ کوچکِ حضرت عباس، دستِ فرزندِ حضرت عباس را میگرفت، واردِ قبرستانِ بقیع میشد. خیلی این خانم فصیح بود؛ شروع میکرد شعر خواندن و مرثیهخواندن. مرثیه میخواند: آی کسی که گفتی عباسِ من را با علم از اسب زدند! اگر دستهاش در بدنش بود، عالم نمیتوانست در برابرِ عباس بایستد!
شب ۵
متن کامل سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین کرمانشاهانی – شب پنجم دهه آخر صفر ۱۴۴۸ – مسجد حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام
دیشب این آیه مبارکه را با هم بحث کردیم؛ آیه ۲۰۸ سوره بقره این بود که: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»
این «خطوات شیطان» یعنی آن چیزهایی که شیطان به اسم دین میفروشد و حقیقتاً داخل دین نیست. به اسم حق به ما ارائه میدهد و حقیقتاً اینها باطل است و حق نیست.
گاهی اوقات ما بعد از اینکه این برای ما آشکار میشود، روشن میشود که این حق نبوده، این اشتباه بوده، باز هم به آن باطل و اشتباه خودمان اصرار میکنیم. چرا؟ میگوییم نگاه کن، قدیمیهای ما همه اینجوری انجام میدادند، ما هم اینجوری انجام میدهیم و این درست است!
این در حقیقت همان راهی است که زمان جاهلیت بود و در برابر پیامبر گرامی اسلام در پیش گرفتند: «إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَىٰ أُمَّةٍ» و «وَإِنَّا عَلَىٰ آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ» یا یک همچین چیزی این آیه. قدیمیهای ما این کار را میکردند، ما هم این کار را میکنیم و همین کار درست است پیامبر!
ببینید! این خطر خیلی بیشتر از آن خطر قبلی است. در مورد آن قبلی یک چیزی بود باطل بود، ما فکر میکردیم حق است، دین نبود، فکر میکردیم دین است؛ اما وقتی که برایمان گفته شد، روشن شد، باز هم اصرار بکنیم، این اشتباه، اشتباه بزرگی است و متأسفانه خیلی اوقات گرفتار این اشتباهات میشویم و خدا إنشاءالله همه ما را نجات بدهد.
در مورد ولایت علی بن ابیطالب صحبت میکردیم و گفتیم این ولایت حقیقتی است که در قلبهای انسانها جاری است؛ کدام انسانها؟ انسانهایی که به حیات ایمانی و دینی میرسند و دارای رشد ایمانی میشوند.
درباره مراحل اسلام، ایمان، اسلام، ایمان گفتیم دو تا اسلام وجود دارد، دو تا ایمان وجود دارد، صحبت کردیم از نظر قرآن کریم.
به این آیه توجه کنید؛ از قضای فلک روایتش هم از طریق اهل سنت آمده است. آیه این است: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ»
ببینید! «ای کسانی که ایمان آوردید! اجابت کنید پیامبر را، اجابت کنید خداوند تبارک و تعالی را، هنگامی که شماها را صدا میزنند برای اینکه زندهتان کنند؛ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ. بیایند زنده بشوید.» این «بیایند زنده بشوید» یعنی چه؟ یعنی زنده نیستید، مردهاید! بیایید پیامبر به اذن خداوند تبارک و تعالی و به ولایت الهی شما را احیا کند، شما را زنده کند.
خب، یعنی چه؟ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» است، «اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ» است.
ببینید! ماها به صورت طبیعی به این اشیایی که اسمشان را میگذاریم «اشیای بیجان» مثلاً سنگ، چوب، بتن، پلاستیک میگوییم اینها زنده نیستند، جان ندارند.
یک پله بالاتر به گیاهان میرسیم؛ میگوییم این گیاهان یک حیاتی دارند، یک زندگیای دارند؛ اما این زندگیای که گیاهان دارند، این زندگی را آن چوب و سنگ و بتن و پلاستیک ندارد. به آنها میگوییم بیجان، به گیاهان میگوییم زنده.
موقعی که سراغ عالم حیوانات میرویم، به حیوانات توجه میکنیم، میبینیم حیوانات ادراک دارند، چشم دارند، گوش دارند، دماغ دارند، لامسه دارند، اطرافشان را درک میکنند، دشمنشان ازش فرار میکنند، به سمت دوستشان میروند، میروند میگردند غذایشان را پیدا میکنند؛ میگوییم حیوانات از گیاهان زندهترند! گیاهها نسبت به حیوانها مردهاند. حیوانها نسبت به گیاهها زندهاند؛ یک زندگیای حیوانات دارند که آن زندگیِ حیوانی را گیاهها ندارند. پس گیاهها نسبت به حیوانها بیجانند، حیوانها جان دارند.
تا اینجایش را فهمیدیم. اما دیگر ما بالاتر از این نمیرویم؛ چرا بالاتر از این نمیرویم؟ چون ما با حیوانها همهمان جان داریم. میگوییم حیوان زنده است، چکارش داری؟ نکشش، اذیتش نکن؛ همانجور که به آدم هم میگوییم زنده است، کاریاش نداشته باش، جون دارد. چون جاندار بودنِ حیوان از این است که با چشمش میبیند، با گوشش میشنود، یک مغزی دارد یک تحلیلی میکند از اطراف خودش، یک سیستم عصبی دارد، غذایش را پیدا میکند، دشمنش را میشناسد، همسرش را پیدا میکند، از بچههایش مواظبت میکند. اینجوری است دیگر؛ حیوان این کارها را میکند.
بعد میآییم سراغ انسان؛ میگوییم اینها هم زندهاند؟ میگوییم اینها چکار میکنند؟ همین کارها را میکنند! آنها هم چشم دارند میبینند، گوش دارند میشنوند، محیط پیرامونشان را درک میکنند، از یک جایی میخواهند بیفتند مواظبند نیفتند، همسرشان را پیدا میکنند، بچههایشان را مواظبت میکنند، غذایشان را پیدا میکنند. دیگر خیلی فرقی بین زنده بودنِ حیوانها و زنده بودنِ انسانها نیست. ما هم زندهایم، آنها هم زندهاند.
ما هوش داریم، میگوییم خب حیوانها هم هوشهایشان فرق میکند؛ مثلاً دلفینها خیلی باهوشند، بعضی از پرندهها، خانههایی که میسازند با یک مهندسیِ بسیار عجیبی این خانه را پرنده میسازد. هوشِ بسیار عجیبی بعضی حیوانها دارند، بعضی حیوانها هم هوششان کمتر است.
ما زندگیِ اجتماعی داریم؛ میگوییم حیوانها هم بعضیهایشان زندگیِ اجتماعی دارند، جامعه دارند. دادوستد میکنیم؛ میگوییم آنها هم دادوستد میکنند. کجا؟ برو بمبئی، میروی آنجا، این میمونه میآید کیف شما را برمیدارد میرود بالای درخت. هرچه میگویی کیفم را بده، نمیدهد؛ میروی موز میخری برایش میآوری، میآید کیفت را میدهد، موزش را میگیرد. مثل آدمها! میخنده، آن هم بهت میخنده، مسخرت هم میکند؛ همینجوری که ما با همدیگر میخندیم، فقط ما یک ذره هوشمان از آنها [بیشتر است] آنها هم باهوش و بیهوش دارند، ما هم باهوشتریم؛ حیوانِ باهوشتریم! مثل اینکه بعضی حیوانها ۵ متر را میبینند، بعضی حیوانها ۲۰۰ متر را میبینند؛ اینکه ۲۰۰ متر را میبیند باعث نمیشود حیوان نباشد که! این هم که هوشش تا یک جایی، هوش ما خیلیه، باعث نمیشود ما حیوان نباشیم؛ مثل چشم آن، مثل هوش آن، مار یک چیزایی را درک میکند اصلاً ماها درک نمیکنیم، آن هم یک درکهایی دارد ما نداریم.
همینجور که حیوانها یک سطح زندگی دارند که آن سطح زندگی را گیاهان ندارند، یک سطح زندگی، سطح زندگیِ انسانیِ ایمانی است که کسی که به آن درجهِ ایمان نرسیده، آن زندگی را ندارد! آن حیات را ندارد.
کسی که نور اولیای الهی را درک نمیکند، ظلمت اشقیا را درک نمیکند، زشتیِ گناه را نمیفهمد، خوبی و زیباییِ صلات و نماز را درک نمیکند، حضور فرشتهها را تو محیط درک نمیکند، هجمه شیاطین را درک نمیکند، همه اینها هست تو محیط ها، ما درکشان نمیکنیم، یکی دیگر همه اینها را دارد درک میکند، فرق این دو نفر مثل فرقِ حیوان و گیاه است. همینجور که گیاه خیلی چیزها را نمیفهمد و حیوان میفهمد، این انسانِ مؤمنی که نورانیت را میفهمد، ظلمت را میفهمد، حضور فرشتگان را درک میکند، حضور شیاطین را درک میکند، این انسان دارد یک چیزهایی درک میکند که بقیه درک نمیکنند. فاصلهاش شد مثل فاصله حیوان با گیاه. حالا خودِ آن انسانها هم درجاتی دارند.
پس همینجور که یک زندگیِ گیاهی وجود دارد، یک زندگیِ حیوانی وجود دارد، یک زندگیِ انسانی وجود دارد؛ و دینِ مبارکِ اسلام آمده به انسانها بگوید بیایید زندگیِ انسانی بهتان بدهیم.
برای هر کدامِ اینها یک روح وجود دارد؛ یک روحِ گیاهی وجود دارد، حیاتِ گیاه را دارد تأمین میکند، ما همه اینها را پشت سر گذاشتیم. الان به شما بگوییم چی بودی، برمیگردی میگویی: «ما آن بالا مالاها پیشِ خدا بودیم»! اما یک ذره واقعیتتر نگاه کن ببین چی بودی؟ میبینی آن پلویی بود که بابا مامانت خورد! آن پلو را خوردند دیگر، پلو خوردند نون خوردند؛ جون داشت؟ نه دیگر، وقتی پختنش، نه آن نونه نه آن پلویه هیچکدام جون نداشت. یک موجودِ بیجانِ کامل در بدنِ یک انسان قرار گرفت، و خدا بهش گفت بالا بیا! ولایتِ الهی شاملِ حالش شد، رشد کرد؛ موجودِ مرده مثل پلو، مثل نون، رفت تو بدنِ پدر و مادر، شد سلولِ زنده. سلول حیاتِ گیاهی دارد؛ حیاتِ گیاهی دارد یعنی چی؟ یعنی تولید مثل میکند، تغذیه میکند، رشد میکند، همینجور که گیاه این کارها را میکند. تحول پیدا کردیم از مرده محض، جماد، شدیم گیاه.
در رحمِ مادر قرار گرفتیم؛ در رحمِ مادر خداوند تبارک و تعالی ولایتش را شاملِ حالِ ما کرد، گفت بالا بیا. حرکت کردیم و در چهار ماهگی روحی در ما دمیده شد که دیگر حیاتِ حیوانی پیدا کردیم؛ قرآن میگوید آن موقع این میتوانست ادراکِ گوشش، حسش، لمسش، چشمش [را داشته باشد]، راه افتاد، مثل بقیه حیوانات شد. این شد حیاتِ حیوانی.
حالا تا حیاتِ حیوانی رسیدیم، توی قرآن بگردید کجا روحِ بالاتر، یک حیاتِ برتر به انسان داده شد؟ آنجایی که انسان برای خداوند تبارک و تعالی به جهاد پرداخت، ایمان آورد و مجاهده کرد برای خدا. میفرماید: «أُولَٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ»؛ یک روحِ جدید بهشان دادیم. این روحِ جدید مالِ چی است؟ مالِ این است که حالا اینها از محیط، از عالم، از هستی چیزهایی را درک میکنند که آن چیز را قبلاً درک نمیکردند.
آن چیزی که درک میکنند چیست؟ یک جریان توی عالم وجود دارد و آن جریانِ هستی، جریانِ ولایتِ الهی است؛ این را اینها درک میکنند، و خودشون را به آن ولایتِ الهی میسپارند، و با آن ولایتِ الهی رشد میکنند.
این روایت را اهل سنت نقل کردند، آیه این بود «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ» هنگامی که میگویند بیایید «لِمَا يُحْيِيكُمْ»؛ یک زندگیِ بالاتر به شما بدهند، حیات به شما بدهند. از آن حیات بیبهرهایم؛ ما نسبت به آنها مردهایم، آنها نسبت به ماها زندهاند.
زنده بشویم؛ مرده هستیم و دولتِ عشقِ امیرالمؤمنین بیاید زنده بشویم. «هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده عالم دوام ما».
روایت فرمود این حیاتی که انسانها را بهش دعوت میکنند، عرض کردم مالِ اهل سنت است: «إِلَى وَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ».
یعنی پاشید بیایید! ولایتِ علی بن ابیطالب را گفتم نه به این معنا که بگی خلیفه بعدِ پیامبر علی علیهالسلام است؛ به این معنا که خودت را بسپاری به علی، همه وجودِ تو با علی هماهنگ کنی، بگذاری علی تربیتت بکند، بگذاری آن چیزی که علی علیهالسلام میگوید در وجودت جاری بشود، آفتابِ علی ما را رشد بدهد، محبتِ علی وجودِ ما را در بر بگیرد، آنوقت انسان حرکت بکند و با این حرکت به آن هدایتی برسد، به آن رشدی برسد، به آن زندگیای برسد که حالا او از آن محیط چیزی درک میکند که بقیه درک نمیکنند.
مشهد مشرف میشوی، میروی آنجا صحنِ آزادی، یک حجره است؛ تو آن حجره مرحوم آقا شیخ علیاکبر آقا مدفونه. ابویِ بزرگوارشان آقا شیخ عباسآقا هم آنجا، کنارشان مرحوم آقای مجتهدی است. این آقای مجتهدی یک.
در همین مشهد یک مرجعِ تقلیدی بود؛ آیتالله میلانی، دو. مرحوم علامه طباطبایی میگفت: نگید آقای میلانی انسانه، بگید آقای میلانی ملائکهاست! این هم دو. برای هر دو بزرگوار یک اتفاقِ مشترک افتاد.
یک کسی میخواست خانه بخرد از رفقای آقای مجتهدی. گفت: آقای مجتهدی! بیا این خانه را ببین، خانه خوبی است ما خانه بخریم. قیمت خوب، همه چی میزان… رفتند خانه را بگیرند، ماها هم بودیم میگفتیم دیگر بُرده! آقای مجتهدی دید گفت: نه، این خانه را نگیرید، این خانه تاریک است. بعد معلوم شد تو آن خانه قتل اتفاق افتاده بود.
مرحوم آیتالله میلانی را آوردند، آقای میلانی رفت برای خودشون خانه بگیرد، گفت: این خانه خوب نیست، این خانه تاریک است. معلوم شد خانه ظاهراً مالِ بهاییها بوده.
اینها از محیطِ اطرافشان یک چیزی درک میکنند ما درک نمیکنیم. «اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ»؛ زنده باشید! یک حقایقی تو این عالم هست.
فقط پول؟! خانهای که محلِ معصیت بوده ارزان باشه میخریم! خانهای که ۵۰ سال توش روضهخوانی بوده، مفت میدهیم برود! فرق میکند مکان با مکان. این زمین زنده است، روزِ قیامت شهادت میدهد، حرف میزند، شکایت میکند، برای بعضیها دعا میکند. اینها را ما میفهمیم؟ همه زمینها برای ما مثلِ همند، همه زمانها هم برای ما مثلِ همند.
مرحوم آقا شیخ احمدِ کربلایی نمازش را میخواند، کاری به اذان نداشت. رفتند به استادش گفتند: آقا! ایشان نماز میخواند گاهی قبلِ اذانِ یککم، گاهی بعدِ اذان. گفت: اذانِ او با اذانِ شماها فرق میکند؛ شما باید بری محاسبه نجومی بکنی ببینی کی آفتاب میزند، کی ظهره، کی غروبِ آفتابه، بری تو بیابان ببینی. این نگاه میکند میبیند فرشتههای روز پرونده را تحویل دادند به فرشتههای شب، میگوید خب نمازِ مغرب شد، پا میشود میخواند. آن نمازش را یکجور دیگر میخواند، اذانِ آن اینجوری.
میشود اینجوری بود؟ برایت چند تا مثال زدم؛ اینها هم آدمندها، اینها هم آدمند. «اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ».
امیرالمؤمنین فرمود متقین یک ویژگی دارند؛ ویژگیشان چیست؟ ما هم مواظبِ قلبمونیم، همین من خودم الان اخیراً رفتم آزمایش دادم چربیم چقدره، ویتامین دیام خوبه، قندم چقدره، هی مواظبیم دیگر، میرویم آزمایش میدهیم. یک بار آزمایش میدهیم ببینیم قلبِ معنویمان مرده است یا زنده است؟ من آزمایشش را گفتم. به فکرِ این هستیم که مردیم؟ نه.
امیرالمؤمنین فرمود: آنها مواظبترند برای قلبشان که قلبشان زنده باشد؛ [نگرانی] برای مرگِ ابدانشان ندارند. ما هی میترسیم وای نمیره، این پا نمیره، این دسته نمیره، این کبده نمیره، این قلبه سکته نکند! هیچ مواظب نیستیم آن قلبِ معنویِ ما مرده است یا زنده است. فرمود مواظبِ آن باش.
خب، پس ولایتِ علی علیهالسلام آن حیاتی است که مرزِ بینِ انسان بودن و حیوان بودن است؛ این روایت این را گفت. این روایت گفت آنهایی که انسانند، آنهایی که به حیاتِ معنوی رسیدند، آنها کسانیاند که ولایتِ امیرالمؤمنین شاملِ حالشان شده، از عالمِ حیوانی آمدند بالا، واردِ عالمِ انسانی شدند. اما آنهایی که نیامدند بالا، هنوز شاملِ حالِ ما نشده.
بگوییم ناامید باشیم؟ از آنور امیدواریهایش را داده، بعدِ مردن هم ممکن است آدم را رشد بدهند. بگوییم امیدوار باشیم؟ گفت: این همه انسانهایی که به ظاهر مسلمانند، موقعِ مردنشان میگویند بمیر یهودی یا نصرانی؛ مسلمان نمیتوانی بمیری! چیکار کنیم؟ بدوید! گفت مجاهده است دیگر، گفت آنهایی که در جهاد وارد شدند، این حیاتِ معنوی بهشان داده شد.
برویم سراغِ یک آیه دیگر؛ ولایتِ امیرالمؤمنین را تو آیه ها داشتیم بحث میکردیم.
توی قرآنِ کریم به صورتِ عمومی چند تا میثاق وجود دارد. یک میثاق وجود دارد برای همه انسانها؛ همه انسانها عهدِ الست را دارند، همه انسانها آن میثاقِ انسانیت را با خداوندِ تبارک و تعالی دارند، همه دارند. آن «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ» شاملِ همه میشود؛ همه این میثاق را دارند. این یک میثاق.
یک میثاقی هم هست مخصوصِ بنیاسرائیل است که آنها زدند زیرش و خداوندِ تبارک و تعالی کوه را بالای سرشان قرار داد، آن هم یک میثاقِ مخصوصِ آنهاست، با آن کاری نداریم.
یک میثاق داریم تو قرآن مخصوصِ انبیای الهی است، اینها را میخوانم آیههایش را.
و یک میثاقِ دیگر داریم میثاقِ غلیظ قرآن گفته؛ این میثاقِ انبیای اولواالعزم است، یعنی آن ۵ پیامبرِ بزرگِ خدا. چهار تا میثاق در قرآن پیدا کردیم.
آن میثاقِ اول که خداوندِ تبارک و تعالی از هر انسانی، هر انسانی گرفته، میثاق بر سه چیز است: توحید، نبوت، ولایت.
اینکه ربِّ انسان، رب یعنی صاحباختیارِ انسان، میثاق بستیم صاحباختیارِ انسان خدا باشد یک؛ و نبوتِ پیامبرِ گرامیِ اسلام که خاتمالانبیاء است بپذیرد دو؛ تحتِ ولایتِ امیرالمؤمنین قرار بگیرد سه. این سه تا شد میثاقی که خداوندِ تبارک و تعالی با هر انسانی بسته.
انبیای سابق هم نبوتشان بهرهای از نبوتِ پیامبر بود و ولایتِ امیرالمؤمنین با آنها هم بود، اینها را صحبت کردیم. پس هر انسانی، چه قبلِ پیامبر چه بعدِ پیامبر، میثاقِ این سه تا را دارد. الان معلوم شد؛ این آیه قبلیه که خواندم ها، معلوم کرد.
خداوندِ تبارک و تعالی هر انسانی را آفریده برای اینکه چی بشود؟ برای اینکه انسان بشود. خدا هیچ انسانی را نیافریده برای اینکه حیوان بماند. همانجوری که این جماد، پلو، نون، رفت شد سلولِ زنده در وجودِ پدر و مادر، آمد شد حیاتِ گیاهی، بعد آمد به حیاتِ حیوانی رسید، از اول این داشت میرفت چی بشود؟ انسان بشود. اگر وسطِ راه میماند، سقط میشد. نمیرفت بالا.
خداوندِ تبارک و تعالی هر انسانی را آفریده برای اینکه مسیرش را ادامه بدهد و به انسانیت برسد. انسانیت چی بود؟ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ»؛ انسانیت شد تحتِ تربیت و ولایتِ امیرالمؤمنین قرار گرفتن و از هستی چیزی را درک کردن که آن چیز را حیوانها، کافرها و آن انسانهایی که به این مقام نرسیدند درک نمیکنند. همه را برای همین آفریده.
پس همه عهدش را بستند دیگر. عهد میدانی یعنی چی؟ این دوچرخه چی دارد؟ یک پنجهرکاب دارد. این پنجهرکاب کارش چیست؟ وصل باشد به رکاب، وصل باشد به زنجیر، از رکاب زور را بگیرد، به زنجیر منتقل کند تا چرخ بتواند حرکت کند و راه برود. این پنجهرکاب را، این چرخدنده میانهرکاب را، ساختند اصلاً برای همین! ساختند برای این یعنی از وقتی بردند تو کارخانه، آلیاژش را معلوم کردند، قالبش را معلوم کردند، عهد اینجا معنی پیدا میکند؛ پنجهرکاب این است که کارِ پنجرکاب را انجام بدهد. عهدِ چرخدنده این است که کارِ چرخدنده را انجام بدهد. اگر این وسط بازی درآورد، زنجیر را رد کرد، زور را منتقل نکرد، از رکاب جدا شد، از هر چی، «الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ»؛ عهدی که باهاش بسته بودند را انجام نداد. این میشود عهد.
برای چی ساختنت؟ یعنی عهدِ تو آن است. همه ما را برای این ساخته بودند؛ به ولایتِ امیرالمؤمنین برسیم، حیاتِ معنوی پیدا بکنیم، عهدِ ما این است با خدا. ما با خدا عهد بستیم سرِ این. عهد بستیم که بخشی از آن وجود بشویم، برای آن وجود باشیم؛ مثلِ سلولها که عهدشان این است برای جانِ آدم باشند، تو وجودِ انسان فعالیت بکنند، ما عهد بستیم برای حضرت ولیِ عصر باشیم؛ مثلِ سلولهایی که تو بدن برای ما هستند، و اینجوری برای او کار کنیم.
آن سعید بن عبدالله جلوی حضرت ایستاد، امام حسین علیهالسلام نمازِ ظهرِ روزِ عاشورا را خواند، همه شمشیرها، نیزهها، تیرها را با دست و سر و صورت و سینه گرفت، موقعی که افتاد یک سخن گفت: «أوَفَيْتُ؟»؛ آیا وفا کردم به عهدی؟ آقا! به عهدم عمل کردم؟ این عهدِ ماست؛ عهدِ ماست که آنجوری بشویم برای ولیالله. آقا فرمودند: «نَعَمْ، أَنْتَ أَمَامِي فِي الْجَنَّةِ»؛ آره، وفا کردی.
پس میثاقِ اول آن چیزی است که انسانهای معمولی، همه برای او ساخته شدند؛ همه انسانها اگر عاقل باشند، دیوانه نباشند، کودکِ استثنایی نباشند، انسانِ معمولی باشند، حداقلِ عقل را دارند، نماز و روزه بهشان واجبه، همه اینها عهدشان این است اینجوری برای ولیالله الاعظم باشند، اینجوری برای علی علیهالسلام باشند.
گفتیم یک عهدِ بالاتری از انبیاء گرفته شد. عهدِ انبیاء آیه ۷ سوره احزاب: «وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ»؛ از نبیین یک میثاق گرفتیم. بعد فرمود: «وَمِنْكَ» ای پیامبر! «وَمِنْ نُوحٍ وَإِبْرَاهِيمَ وَمُوسَىٰ وَعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ۖ وَأَخَذْنَا مِنْهُمْ مِيثَاقًا غَلِيظًا»؛ از این پنج تا میثاقِ غلیظ گرفتیم، از بقیه انبیاء یک میثاقِ مخصوصِ انبیاء گرفتیم. میثاقِ مخصوصِ انبیاء چیست؟ آیه ۸۱ سوره آل عمران. آنجا میگوید: «ثُمَّ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ ۚ قَالَ أَأَقْرَرْتُمْ» عهد بستید ای انبیاء، قالوا: «أَقْرَرْنَا»؛ گفتند ما پذیرفتیم.
انبیای الهی یک عهدی بستند بیشتر از عهدِ انسانهای معمولی. عهدِ انبیای الهی چیست؟ در کتابِ شریفِ ارشاد القلوب که مرحومِ دیلمی نوشته: «وَلَتَنْصُرُنَّهُ» یعنی «وَصِيَّهُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ».
یعنی انبیاء همانجور که علی کارش چی بود؟ ذرهپروری! ما را بیاورد بالا، از حیاتِ حیوانی بیاورد به حیاتِ انسانی برساند. همه انبیاء با خدا عهد بستند تو این کار به علی کمک کنند! کدام کار؟ انسانها را از جهالت خارج کنند، از حیوانیت بیاورند بالا و به عالمِ انسانی برسانند، به حیاتِ ایمانی برسانند، به ولایتِ علی بن ابیطالب برسانند. همه انبیاء این میثاق را دارند. این شد میثاقِ مخصوصِ انبیاء. پس میثاقِ انبیاء دیگر در برابرِ خودشان [نیست]، آن عهدِ تکتکِ ما درباره خودمان بود. میثاقِ انبیاء در برابرِ دیگران [است که آنها] را بیاوریم بالا.
یک میثاقِ بعدی هم بود، انبیای عظام، آن پنج تا انبیای اولواالعزم. روایت دارد: این پنج تا میثاقشان تا وجودِ مبارکِ حضرت حجت بن الحسن العسکری آمده.
یعنی علاوه بر نصرتِ امیرالمؤمنین علیهالسلام، تا حضرتِ مهدی اینها میثاق بستند. میثاق بر چی؟ آن پنج تا چه مسئولیتی داشتند؟ با بقیه متفاوت بودند؛ آن پنج تا کتاب داشتند، شریعتِ مخصوص داشتند، جامعه ایمانی را تأسیس کردند. نوح مسئول بود یک جامعه و یک حکومت تشکیل بدهد، موسی همینجور، ابراهیم همینجور، بیا تا پیامبرِ گرامیِ اسلام همینجور، و این جامعه، یعنی حالا حیاتِ اجتماعیِ انسانیِ ولاییِ علوی، یعنی نصرت کردن برای پیدا شدنِ جامعه مهدوی. پس این پنج تا کارشان از بقیه دشوارتر، میثاقشان میثاقِ غلیظ بود؛ لذا تا حضرتِ حجت با آنها میثاق بستند. کارِ حضرتِ حجت چیست؟ جامعه مهدوی ساختن. این مسیرِ ولایتِ الهی است.
ولایتِ الهی از هر انسان شروع میشود، میآید تا برسیم به حضرتِ حجت صلوات الله علیه، عجل الله تعالی فرجه.
علاوه بر اینکه ما که تو این زمان زندگی میکنیم، که حضرت در آن زمان نفس میکشند، در این زمان حاضرند، در این زمان زندگی میکنند، میثاقمان با حضرت است؛ که برای حضرت چجوری باشیم؟ مثلِ سعید بن عبدالله باشیم برای [امام حسین علیه السلام].
این شد ولایت. این ولایت یک مسئله است؛ اینها را چرا من الان از پارسالِ اینجا، پارسال یا یک سال قبلترش است، به هر مناسبتی منبر میرویم درباره این مسئله گفتوگو میکنیم؟ چرا در موردِ این مسئله گفتوگو میکنیم؟ چون اطلاعِ جامعه ما در موردِ مسئله ولایت و امامت بسیار اندک است. ما نمیدانیم اصلا ولایت یعنی چی! نمیدانیم از حضرتِ حجت چی میخواهیم، قرار است حضرتِ حجت بیاید چکار بکند! الان ارتباطِ ما با حضرت چیست؟ امامشناسیمان خراب است. این مسئله، مسئله مهمی است.
این ولایت ادامه دارد تا ملائکه، حتی ملائکةالله دینشان تدین به ولایتِ امیرالمؤمنین است. دینشان دینِ امیرالمؤمنین است، ولایتِ امیرالمؤمنین را پذیرفتند، و به ولایتِ امیرالمؤمنین فرشته شدند! فرشتگیشان مدیونِ ولایتِ علی علیهالسلام است. یک ارتباطِ ویژه دارند [با] اولادِ علی علیهالسلام، و امامِ حاضرِ هر عصری.
ذکر مصائب اهل بیت عصمت و طهارت
عزیزِ من! یک وقتی رسید اباعبدالله الحسین دیگر از اسب افتادند روی زمین…
بعضیها عقلشان عقلِ زمینی است؛ نه مطالعه میکنند، نه فکر میکنند… عرض کردم حیاتِ حیوانی باشد همین است دیگر. حرف میزنند [که]: مگر میشود؟ بله.
از آن موقعی که حضرت افتادند روی زمین، اینکه فرمود «قتل، قتلِ صبر بود»، تا موقعی که کارِ حضرتِ اباعبدالله الحسین تمام شد، چند ساعت طول کشید! چند ساعت طول کشید. لذا زینب میرود داخلِ خیمهها، برمیگردد میآید بالای تل، هی میرود هی میآید، یک عده نعل میزنند، یک عده میآیند نیزه میزنند، یک عده میآیند عصا میزنند، یکی میآید سر را ببُرد میلرزد میرود، یکی دیگر میآید… این ماجرا طول کشید عزیزِ من! ماجرا طول کشید عزیزِ من.
این ماجرا که طول کشید، این ماجرا دیگر ماجرایی مثلِ من و شما و فلانی و ببین گریه کن و اینها نیست ها! وابستگیِ وجودیِ ملائکةالله به حضرتِ اباعبدالله الحسین جوری است که دیگر ملائکه به خروش آمدند. رو کردند به خداوندِ تبارک و تعالی، گفتند: خدای بزرگ! این حسینِ توست! اینجور… چند ساعت؟ کار باید طول بکشد؟
حضرتِ حق پردهای را کنار زد، سایهای آشکار شد. گفت: این سایه، سایه حجت بن الحسن است، «بِهِ أَنْتَقِمُ مِنْهُمْ»؛ من به او انتقامِ حسینم را از اینها میگیرم.
شب ۶
متن کامل سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین کرمانشاهانی – شب ششم دهه آخر صفر ۱۴۴۸ – مسجد حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها
بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمد لله رب العالمین و صَلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
این یک قانون طلایی است. قانون طلایی چیست؟ همه خوبیها، همه ویژگیهای زیبا، همه آن چیزی که در عالم هست و داشتنش خوب است، برای موجودی لازم است، به درد میخورد، در این عالم وجودش لازم است، اینها یک ریشه دارند در عالم. آن ریشهشان میشود «خزائن الهی»؛ «وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ». یک خزائنی دارد نزد حق تبارک و تعالی، آن خزائن حقیقتاً میشوند اسماء و زیباییها و خوبیهای خداوند تبارک و تعالی.
پس هرچه در این عالم پیاده میشود، ما فکر میکنیم قرآن نازل شده، بله قرآن نازل شده، قرآن میفرماید «وَأَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ»، آهن هم نازل کردیم. این آیهای که خواندم میگوید همهچیز را نازل کردیم. نازل کردن یعنی چه؟ معنای آفرینش است. ما فکر میکنیم آفرینش یعنی یکدفعه بگویند یک چیزی که نیست، اینجا یکهو موجود بشود. این اشتباه است، این توهم است، این پندار است. این معنای خلق، معنای آفرینش الهی نیست.
معنای آفرینش الهی این است، معنای خلقت الهی این است: آن کمالات، آن زیباییها، آن انوار، آن اسماء الهی که نامتناهی است، بیحد است، وقتی از پیش خدا در عوالم پایینتر جاری و ساری میشود، محدود میشود، مقدر میشود، مقدار پیدا میکند، اندازه پیدا میکند؛ این میشود «خلق».
معنای خلق یعنی این. در ریشه اساسی خلق در عربی این است: وقتی یک خیاطی میخواهد لباسی را بدوزد، یک الگو میکشد؛ بر اساس آن الگو که لباس را فراهم میکند، میشود خلق، یعنی از روی اندازه کار کردن.
پس خلق یعنی اندازه دادن به چه؟ به آن چیزهایی که بیاندازه است، به آن چیزهایی که نامتناهی است. نامتناهیاش کجاست؟ پیش خدای بزرگ. وقتی میآید پایین در عوالم پایینتر جاری میشود، اندازه پیدا میکند، «قدر» پیدا میکند، «مقدار» پیدا میکند. این میشود «خلق». پس نزول و آفرینش یعنی نازل کردن حقایق از پیش خدا در عوالم پایینتر. این میشود معنای آفرینش.
خب، همه حقایق هستی اینجوری است؟ بله. و یک حقیقت خیلی بزرگ هم اینجوری است، و آن «حیات» است. حیات، زندگی. حیات و زندگی هم یکی از آن حقایق نامتناهی پیش خدای بزرگ است که از نزد خدای بزرگ این حیات و زندگی جاری میشود. میشود زندگی فرشتهها، میآید پایینتر میشود زندگی موجودات مختلف؛ انسانها، حیوانات، گیاهان… اینها همه این زندگی و حیاتشان را از پیش خدا نازل شده، آمده، بهشان داده شده. بعد هم دوباره آن حیات را خداوند تبارک و تعالی میگیرد. لذا صور اسرافیل یا دو تاست یا سه تاست. حالا اگر دو تا باشد، با یک صور اسرافیل موجودات زنده شدند، با یک صور اسرافیل همه حیاتشان دوباره گرفته میشود. بعد یک حیات اخروی دوباره، آن حیات اخروی با این حیات دنیوی فرق میکند، بهشان داده میشود. خب این را هم فهمیدیم.
پس یک اسم «حیّ» دارد خدا. یکی از اسماء خداوند چیست؟ حیّ، حیّ کریم. حیات هست، حیاتِ بخشنده؛ حیاتی که عالم را پر از حیات و زندگانی میکند. و این اسم «حیّ» حیات را میبخشد.
در هستی انسانهایی — فردا شب میگویم چرا انسان — پیدا میشوند که اینها آن خصوصیت را دارند؛ اینقدر رشد میکنند، اینقدر بالا میروند، اینقدر به خدای بزرگ نزدیک میشوند که اینها میشوند آن «چشمه نامتناهی حیات در هستی».
این اسم «حیّ» خدا در آن خودش را نشان میدهد. دوباره آن شعر جناب شهریار را بخوانیم: «به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند / چو علی گرفته باشد سرِ چشمه بقا را». این انسان اینقدر عالی میشود، اینقدر متعالی میشود که میشود مظهر حیات خدای بزرگ. خدا حیاتش را در او نشان میدهد. همه، همه یعنی همه؛ همه موجودات عالم اگر حیات دارند، حیاتشان را از او میگیرند، حیاتشان را از او دریافت میکنند، از این چشمه حیات هستی حیات را دریافت میکنند.
همه موجودات عالم حیاتشان را از این موجود دریافت میکنند؛ چجوری شد؟ پس برگردیم آن قانون طلایی را یک بار دیگر بگوییم. قدرت در عالم هست، علم در عالم هست، زیبایی در عالم هست، لطافت در عالم هست، دوستی در عالم هست، مهربانی در عالم هست، شجاعت در عالم هست، عزت در عالم هست؛ همه خوبیهای عالم را بشمار، همه اینها آن اسماء زیبا و نامتناهی خداست که در عالم جاری شده، «اندازه» پیدا کرده، به هر موجودی به اندازهای که صلاحیتش را داشت دادند. به هر موجودی به اندازهای که تویش جا میشد… یک ذره خدا بخیل [نیست] ازش کم نمیشود که! اگر یک وقتی نگاه میکنی میبینی ایوای ما چقدر خرابیم، باید برویم سراغ خودمان. چرا اینقدر جات کم است؟ چرا اینقدر ظرفیتت کم است؟ چرا اینقدر استعدادت کم است که از زیبایی حسین در وجودت همینقدر [وجود دارد]… قدر یک نوک قاشق چایخوری! این هم باشد خوب است، این هم باشد وصل میشویم؛ میترسم همین هم نباشد.
پس در هر موجودی به اندازه ظرفیت خودش از آن خوبیها جا میشود. یکی از آن خوبیها زنده بودن است، زندگی است، حیات است. اسم خدای بزرگ «الحیّ» است. این حیاتِ خدای بزرگ در عالم جاری میشود و موجودات با این حیات زنده میشوند. در میان این موجودات بعضی هستند خیلی کمند، نادرند، اینها میرسند به خودِ آن چشمه اصلیِ حیات؛ میشوند «خودِ چشمه اصلی حیات». خداوند تبارک و تعالی حیاتش را در آنها نشان میدهد، به همه موجودات حیات را از طریق آنها میرساند. آنها میشوند «ولیّ» حقیقیِ خدا که همه موجودات برای اینکه زنده باشند، زندگی کنند و در زندگی رشد کنند، با ولایت آنها، با اتصال به چشمه حیات آنها رشد میکنند.
شبهای قبل هم این را گفتم، ولی از هر طرف که نگاه کنیم مسئله جالب میشود. این بدن را دیدی… حالا بعضیها سیگار میکشند، کوکاکولا میخورند، سس میخورند، همهچیز… میگوییم چرا؟ میگوید حیف است این بدن سالم برود زیر خاک! میخواهد برود زیر خاک حیف است. خب! حالا آنهایی که بدنشان را سالم نگه میدارند نمیروند؟ چرا، آنها هم میروند. میگوید آقا چی شد مردی؟
مرحوم آیتالله حاج شیخ محمدحسین اصفهانی، یک بار به مرحوم علامه طباطبایی — خیلی عالم بزرگی بود حاج شیخ محمدحسین، خیلی بزرگ بود — گفت: «من دیگر همه کارهایم را کردم، دوست دارم یک شب بخوابم دیگر بیدار نشوم.» همینجور شد! سالم، بدون هیچ بیماریای خوابید، دیگر بیدار نشد. اینجوری مرد. خیلی خب، این مرد، قلبش خراب بود؟ حالا دیگر بالاخره یک علتی برای مرگ باید به دست بیاورند دیگر؛ زمان کرونا میخواستند آمار را بیاورند پایین، طرف تو بیمارستان به خاطر کرونا رحلت میکرد، مینوشت «علت مرگ: ایست قلبی»! هر کی میمیرد قلبش وامیستد دیگر! وقتی میروی میگوید آقا شما چت بود مردی؟ میگوید قلبم سالم بود، مغزم سالم بود، رگهایم خوب بودند، کبد خوب، معده خوب، همه چی خوب؛ ایبابا حیف شد چرا مردی؟ چرا مردی؟ میگوید: «روح از بدنم رفت.» فهمیدی؟ روح از بدنم رفت.
دیگر یک سلول زنده تو این بدن پیدا نمیکنی! همین که روح از بدن برود، یک سلول زنده تو این بدن پیدا نمیشود. آن موقعی که زنده بود چطور بود؟ مغز، قلب، رگها، عصبها، کبد، برو تا به سلولها، گلبولها، همه زندهاند. چرا زندهاند؟ چون روح با آنها «ارتباط» دارد. تا روح هست، اینها زندهاند. روح رفت، همهشان مردند. سالم و سرحال مردند. یک سلول زنده دیگر پیدا نمیکنی. بگو بهش بگو آقا یک میلیمتر مو بلند بشود، دیگر مو بلند نمیشود. ناخن بلند بشود، بلند نمیشود. دیگر این کبد به درد پیوند زدن هم [نمیخورد]… مرد دیگر، مرد. مرد یعنی مرد.
تو این جهانِ هستی همه ما مثل آن سلولها، گلبولها… یک ذره بریم بالاتر، یکی معده است، یکی قلبه، اگر بزرگتر بشویم هی دیگر بریم بالاتر؛ هر کی نقش مهمتری داشته باشد. اما هر کی، هر نقشی، هر چقدر هم که مهم باشد تو جهان هستی داشته باشد، اگر زندهاست و حیات دارد، حیاتش مالِ «روحِ عالم» است؛ و آن روحِ عالم «حقیقتِ ولایت» است؛ و آن حقیقتِ ولایت «امامِ حیّ» آن دوران است. این هم مثالش. همانجور که تو بدن هر سلولی به روح زندهاست، تو هستی هر موجودی، از فرشتگان مقرب خدا بگیر، تا تو خاک این سلولهای گیاهی، کپکها، قارچها، برو پایینتر، اگر زندهاند این حیات را به جهت اتصال و ارتباط با یک حقیقتی دارند که آن حقیقت اسمش «امام» است، «انسان کامل» است، آن موجودی که شد مظهر حیات الهی. خداوند حیات خودش را تو او نشان داد و از طریق او به همه داد. ها؟ اگر این را بفهمیم خیلی دیگر حواسمان جمع میشود.
اگر این را بفهمیم، معنی اینکه حضرت حجت فرمود «ما از شما غافل نیستیم…» یک لحظه توجهش را از ما بگیرد، ما دیگر زنده نیستیم. «ما از شما غافل نیستیم، و شما تو روز یک لحظه به یاد ما نیستید.» میبینی؟ اگر غافل باشد، حیات نمیماند برای هستی.
این معنیِ اسم «حیّ» الهی شد. حیات الهی شد که اینگونه در هستی جاری است. حیات از او به همه موجودات میرسد. عزیز من! حالا فهمیدیم آن چیزی که تو اشعار حافظ هست، تو تاریخ انبیاء و اسمش هست، آب حیات! چشمه حیات، چشمه زندگانی… آیه ۵ و ۶ سوره انسان، سوره انسان درباره انسان کامل در سوره خودش را نشان داده، آنجا میفرماید: «إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا * عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ…». ابرار داریم، متقین داریم، مقربین داریم؛ مقربین از ابرار بالاترند. میفرماید ابرار، آن نیکان روزگار، یک کاسهای، یک جامی از یک چشمهای بهشان داده شده که آن چشمه، چشمه حیات الهی است. چشمهای است که بندگان حقیقی خدا از آن مینوشند. بعد توضیح داد، این خانواده را باز کرد؛ خانوادهای که «يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا…» بخوانید ماجرای اینکه فقیر آمد دم در، ابنسبیل آمد دم در. ماجراش ماجراش قشنگه دیگر، بگذارید پنج دقیقه زود بگویم: همهمان میدانیم ها، همهمان میدانیم. اما آدم از دیدن یک تابلوی زیبا که سیر نمیشود.
حسنین مریض شدند، اصحاب آمدند عیادت این دو تا آقازاده کوچولو با پیامبر گرامی اسلام. اصحاب گفتند: علیجان! چرا نذر نمیکنی؟ یک نذری بکنی اینها خوب بشوند. پیامبر نفرمود، اصحاب گفتند. خب تو خانه علی چی پیدا میشد حالا نذر بکند؟ چیزی نبود که بدهند که! نذر چی بود؟ نذرِ روزه؛ چیز نداشتیم بدهیم. چشمه حیات عالم چه وضعیتی داشت! چیزی برای بخشیدن نبود، گفتند روزه میگیریم. امیرالمؤمنین گفت سه روز روزه میگیرم، خانم صدیقه طاهره گفتند سه روز روزه میگیرم، خانم فضه کنیز زهرای اطهر گفت سه روز روزه میگیرم. آخ بمیرم! امام حسن، امام حسین خودشان مریض بودند، گفتند سه روز ما هم روزه میگیریم خوب بشویم. خب سه روز روزه بگیریم، چیچی بخوریم؟ افطاری میخواهیم؟ آن موقع دیگر افطاری و سحری نبود ها! یک چیزی بخوریم، یک افطاری. پول که نداریم، چکار کنیم؟ رفتند یک یهودی نخل میریسید، نخل میفروخت؛ ازش یک سری پشم گرفتند آوردند، خانم صدیقه طاهره این پشمها را ریسندگی بکند. علی علیهالسلام گفتند که پولش را اول بده، بعد ما اینها را ریسیدیم میآوریم بهت میدهیم. اینجوری پول گرفتند. پول چی شد؟ رفتند یک مقدار جو خریدند، جو؛ نه گندم تازه! بیار این را آسیاب کن؛ آسیاب کردی؟ کی آسیاب کند؟ زهرای اطهر. حالا باهاش نون پختند. روز اول خوب شدند، این آقازادهها خوب شدند، نذر را میخواستند وفا کنند. روز اول سفره افطار افتاد، این نون، و فقط نون! روی سفره قرار گرفت، در زدند: خاندان عصمت و طهارت! خاندان بخشش است، به ما هیچی نمیدهید؟ گرسنهایم. آقا امیرالمؤمنین سهم خودش را از آن نون برداشت برد دم در، خانم زهرای اطهر برد، خانم فضه برد، این دو تا کوچولو دستشان را گرفتند بردند. روز اول طی شد، روز دوم طی شد، روز سوم طی شد؛ سه روز اینجوری! همینجوری تا شما ببین سه روز روزه با آب!
پیامبر آمدند دیدند ای وای! این دو تا آقازاده مریض بودند، حالا پوست صورت چسبیده به استخوان! علیجان چی شده؟ آیههای سوره انسان آمد. چی؟ «إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا * عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا». اینها چشمه زندگانی خدایند. خدا چشمه زندگیش را اینها قرار داد.
لذا فرمود: «إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ»؛ یک حوض پیدا شد، یک چشمه پیدا شد، یک آب پیدا شد، شد «آب کوثر». آب کوثر ویژگیاش چیست؟ کوثر یعنی زاینده، یعنی رشدکننده، یعنی تمامنشدنی؛ چرا؟ چون زندهاست. چشمه زندگانی است. چشمه کوثر چشمه زندگانی است. این هم شد چشمه کوثر.
پس آن چشمه حیات هستی، همان چشمه کوثری است که خداوند آن چشمه کوثر را به کی بخشید؟ به پیامبر گرامی اسلام بخشید. آب حیاتی که انبیاء و اولیای الهی دنبالش میگشتند، عرفاء و بزرگان دنبالش میگردند، همین آب چشمه کوثر، یعنی «آب ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام» است. این آب حیات میبخشد.
چشمه کوثر صدیقه طاهره است، ساقی کوثر ولیّ الهی است دیگر؛ ولیّ الهی امیرالمؤمنین علیهالسلام است. این کوثر چیست؟
کوثر در مقابل چیست؟ در مقابل ابتر است. ابتر یعنی آن که ادامه پیدا [نمیکند]، زائل میشود، از بین میرود، نمیماند، حیات ندارد. کوثر حیات دارد، کوثر میماند، کوثر زیاد میشود، کوثر تمام نمیشود. چرا؟ «کُلُّ أَمْرٍ ذِی بَالٍ لَمْ یُبْدَأْ فِیهِ بِبِسْمِ اللَّهِ فَهُوَ أَبْتَرُ».
کوثر «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ» است. چرا؟ چون بسمالله ویژگیاش این است؛ وقتی میآید دیگر چیز ابتر نمیشود، میماند، رشد میکند، زنده میشود، حیات پیدا میکند، برکت پیدا میکند، زاینده میشود. گفتند بسمالله بگو تا کارت ابتر نشود.
بسمالله، کوثر، سوره انسان، چشمه حیات؛ اینها کنار همدیگر بیاید، ببینیم چی میشود. این «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ» که «إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ» خدا به پیامبر گفت من به تو این را دادم، و این حقیقت زهرای اطهر است، این چیست؟
این یک چیز است، آن یک چیز این است: «انسان جز بنده خدا نباشد.» این خیلی مهم است. وقتی میگوید کارت با بسمالله شروع بشود، یعنی دو رقم کار داریم؛ یک وقتی من دارم حرف میزنم، خودم را نشان بدهم. هرچی هم اولش بگویم بسمالله، این بسمالله دروغ است؛ این اسم احسان است، اسم کرمانشاهی است، بسمالله نیست! یک وقتی دارم کار میکنم، تو این کار «خدا» نشان داده بشود. کار، کار الهی باشد، فقط مال او، برای او باشد، من تویش حضور نداشته باشد؛ این میشود کارِ با «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ». پس بسمالله الرحمن الرحیم فقط روی زبان نیست، باید بیاید تو قلب، باید بیاید تو ذهن، باید بیاید تو دل، باید بیاید روی زبان، باید بیاید روی بازو، همه وجود ما را بگیرد. من دیگر برای خودم کار نکنم، فقط برای خدا کار کنم؛ این کار میشود کار با «بسمالله». این میشود کاری که خدا دارد توش خودش را نشان میدهد، من نیستم تویش.
حالا اگر یک موجودی، همه کارهایش، همه سخنانش، همه عواطفش، همه نیاتش، همه افکارش —آن پنجتایی که همیشه میگوییم — همهاش بشود بسمالله؛ یعنی هیچ خبری از خودش نباشد، همه وجودش چی را نشان بدهد؟ این موجود همه وجودش میشود چی؟ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ».
زهرای اطهر این بود! حضرت صدیقه طاهره این بود! نشان داد؟ آره. کجا؟ ما اینجا هم چند بار گفتیم ها! بارها و بارها این را میگوییم، فقط هر دفعه که میگوییم دوباره باید فکر کنیم ببینیم چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ خانم لباس خشن به تنش بود، صورتش گود افتاده بود، امام حسن را داشت با یک دستش شیر میداد، با یک دست دیگر داشت دستاس میکرد، این وضعیت وضعیت تلخی بود. پیامبر آمدند مشاهده کردند، اشک پیامبر جاری شد، عرش الهی تکان خورد، جبرئیل نازل شد: سلام ما را به زهرا برسان، به زهرا بگو بخواه تا بدهیم! زهرای اطهر گفت: «من یک چیز را میخواهم؛ آن که کنیز خدا باشم. غیر این هیچی!» نگفت میخواهم کنیز خدا باشم و فلانچی هم داشته باشم! یعنی چی؟ یعنی همه وجود زهرا بشود مال خدا! همه وجود زهرا نشاندهنده خدای بزرگ باشد. هیچیش مال خودش [نباشد]… از زهرا تو هیچ کاری خبری نباشد. این میشود «کوثر». چون همه وجودش شد بسمالله، همه وجودش میشود کوثر. همهاش میشود زاینده. این تمام نمیشود، این باقی است. چرا؟ چون بسمالله باقی است؛ مگر بسمالله تمام میشود؟
اگر یک موجودی شد عبد، همه وجودش شد برای خدا، هیچیش دیگر خودش را نشان نداد، وقتی میگی خودش، خودش دیگر چیزی نیست! دیگر خودش را جوری نشان نمیدهد، دیگر کنار خدا او دیده نمیشود. بگو «او» چیست؟ میگویم «او شب است». شب دیدنی نمیشود دیگر. و وقتی «نور»، نور خورشید طلوع کند، یکهو همهاش میشود [روز]… همه شب میشود [روز]، شب یک جایش هست بگوید من نور را قبول نمیکنم؟ ما خودمان یک چی هستیم، نور هم یک چیزی است، نه، شب که میگوید من نور ندارم، وقتی خورشید میآید همه جای آن شب میشود روز.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ * إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ»؛ و فرمود «لَيْلَةُ الْقَدْرِ» صدیقه طاهره است. چرا شد لیله؟ چرا شد شب؟ چون هیچ از خودش نمانده که نور خدا در او بتابد. یک شبی که چنین وسعتی دارد، همه نور ولایت حق را میپذیرد. همه نور ولایت حق را میپذیرد.
خب بقیه حدیث هم معنی بقیه آیههای قرآن هم بخوانیم دیگر. یک جای دیگر قرآن — این را میگویم چون روایتش آنجا آمده — آنجا را ببینیم. سوره دخان: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ * حم * وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ * إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبَارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ * فِيهَا يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ». آمد از معصوم — از امام صادق یا امام باقر— سؤال کرد: آقا این یعنی چی؟ آقا فرمود: آن «کتاب مبین» را یک جای دیگری توی قرآن توضیح داده. چرا؟ چون یک جایی میگوید هر چی تو هستی هست، تو کتاب مبین هست. یک جای دیگر هم میگوید: «وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ». این دو تا را بگذار کنار هم… حضرت فرمود: این کتاب مبین، امام مبین، علی علیهالسلام است.
هرچه در هستی خوبی، زیبایی، نامتناهی پیدا میشود، در این وجود جمع شده. خب، این را کی قبول کرد؟ کی ولایت علی را به نحو کامل پذیرفت؟ فرمود «لیله مبارکه»، حضرت صدیقه طاهره! «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبَارَكَةٍ»، حضرت زهرای اطهر است. بزرگترین شیعه علی زهرای اطهر، بزرگترین کسی که ولایت علی را فقط او میتوانست به نحو کامل بپذیرد، آن نامتناهی را در نامتناهی خویش بپذیرد، زهرای اطهر است. لذا همان روایتی که الان خواندم گفتم جبرئیل آمد، گفت به زهرا بگو چی میخواهد تا بدهیم، زهرای اطهر به پیامبر عرض کرد: برای من بس است که کنیز الهی باشم. یک ادامه دارد روایت. ادامه روایت این است: «و همین برای من بس که به وجهالله نگاه میکنم.» وجهالله کیست؟ هیچکی رو زمین غیر پیامبر و زهرای اطهر نفهمید علی وجهالله است. علی را با تمام وجهالله بودنش، با تمام نامتناهی بودنش، با همه کمالات و اسماء زیبای الهی که در وجود علی جاری و ساری بود، زهرا شناخت و شد «لیلة القدر». گفت همین برای من [کافی است]… علی دارم چی میخواهم؟ فهمیدی علی دارم چی میخواهم؟ خیلی مسئله دشواری است. اینها را گفتم باز هم میگویم ببینید چکار کرده، ماجرا چیست.
پیامبر دلش برای آقازادههایش تنگ شد، آمد خانه حسنین را ببیند. زهرای اطهر هیچ به روی خودش نیاورد. گفت آقا! علی علیهالسلام حسنین را برده بیرون بازی کنند. پیامبر راه افتاد… چقدر پیامبر عاشق این دو تاست! تو کوچه پسکوچهها دنبال این دو تا گشت. تا رسید به یک زمینی که یککم خالی بود، یک چمنی، سبزهای درآمده بود، یک نخلی آنجا بود مال کسی نبود. دید علی آنجا نشسته، این بچهها دارند بازی میکنند. «علیجان! اینجا چکار میکنی؟» علی علیهالسلام فرمود: «آقا! توی خانه هیچی برای خوردن نبود. بچهها گرسنه بودند، ترسیدم زهرا را اذیت کنند، زهرا ناراحت بشود. آوردمشان بیرون. الان زیر این درخت دارند بازی میکنند، از خرماهایی که از این درخت ریخته زمین…» آقا پیامبر فرمودند: «دست اینها را بگیر بریم خانه. بریم، پاشو بریم.» میدانی علی چی گفت؟ علی گفت: «آقاجون! زهرا هم مدتیه چیزی نخورده، بگذار یککم از این خرماها برای زهرا هم جمع کنیم.»
حرف آدم میزند، باید قیمتش را بپردازد. زهرای اطهر که گفت: «برای من علی کافیه»، تا لحظات آخر حیاتش این کلمه را ثابت کرد، با همه کارهایش ثابت کرد که زهرا چیزی جز علی [نمیخواهد]… تو عمل… حرف زدن که آسونه که! زهرا نشان داد این را.
فرمود «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبَارَكَةٍ»، بعد فرمود «فِيهَا يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ». حضرت فرمود: اینها، اینها ائمه معصومین از بچههای زهران؛ یکییکی «رَجُلٌ حَكِيمٌ»، «رَجُلٌ حَكِيمٌ»، امامٌ معصوم، امامٌ معصوم از فرزندان زهرا. وقتی زهرا و علی یکی شدند، اینها به وجود آمدند، پیدا شدند؛ «فِيهَا يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ». آیه تفسیر شد. معلوم شد امام زمان، امامِ حیّ موجود، آنی است که حیات همه موجودات عالم، از فرشتگان تا دانیترین و نازلترین مرتبه حیات، به اوست.
حالا عزیز من! وقتی برای حضرت حجت بن الحسن دعا میکنی، سرمون را میاندازیم پایین میگوییم باز هم داریم برای خودمان دعا میکنیم! باز هم برای آقامون دعا نمیکنیم که. حیات ما به اوست، همهچیز ما به اوست، ما باقی به او هستیم، او ما را نگه داشته. این مطلب روشن میشود.
حالا برگردید هرچه شنیدید را درست کنید. خضر، الیاس؛ در ظلمات — ظلمات معنی شد، ظلمات یعنی چی؟ یعنی عبودیت. یعنی هیچچی از خودت [باقی نماند] — دنبال چی میگشتند؟ دنبال آب حیات میگشتند. معنی آن چیزهایی که در مورد خضر و در مورد حضرت الیاس و اینها که قطرهای از آب حیات علی علیهالسلام نوشیدند و باقی شدند به ولایت علی بن ابیطالب. برگردیم آیه دیشبی، «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ». وقتی خدا میگوید بیایید، پیامبر میگوید بیایید از این آب کوثر علی بنوشید و زنده بشوید، بیایید دیگر! «اسْتَجِيبُوا»؛ چرا ماندید؟ چرا نمیخواهید با علی زنده باشید و زندگی علوی داشته باشید؟ آیه دیشبی دوباره معنی شد.
انسان هیچ آرزوی دروغی ندارد. شیطان یک کاری میکند، این آرزوهای دروغ را آدرس غلط میدهد. میگوید عزت میخواهی؟ برو، برو آنجا! آنجا عزت نیست. عزت خواستن درست است، راست است؛ شیطان چکار میکند؟ میخواهی غنی باشی؟ برو آنجا. پس آرزوهای انسان اصلش درست است، آن راهش، آدرسش را شیطان میدهد و آن دروغ است. آدرسش را باید از کی بگیریم؟ از پیامبر بگیریم. آقا این آرزو را من دارم، کجا دارم؟ اینها را برای چی گفتم؟ برو بهشت، کدام بهشت؟ آن بهشت اول، نه بهشت بعد از مرگ.
شیطان آمد سراغ حضرت آدم، وسوسه کرد. چی گفت؟ گفت: «میخواهی بمونی؟ میخواهی از بین نری؟ میخواهی همیشگی باشی؟» آدرس داد. آدرس غلط داد، اما آرزوی این ماندن و همیشگی بودن و حیات در دل حضرت آدم [راست بود]، یعنی حضرت آدم هم تو دلش آرزوی علی علیهالسلام را داشت، ولی شیطان آدرس غلط بهش داد. آرزوی چشمه حیات را داشت، چشمه حیات ولایت علی بود. اون هم از این چشمه میخواست بنوشد، [اما] شیطان آدرس غلط داد. همه جای قرآن دارد به هم وصل [میشود] با علی!
ابنعباس از علی تعریف میکرد. معاویه گفت: تو اینقدر میگی علی، علی؛ کجاست تو قرآن؟ گفت: بگو، بگو کجای قرآن هست علی توش. [ابن عباس گفت:] بیا هر چی را میخوانیم علی را توش نشانت بدم برایت! ببین علی…
همینجور همه قرآن دارد با علی به هم وصل میشود. آیهها را ما این شبها میخوانیم، این شبها چکار میکنیم؟ فقط آیهها را میخوانیم کنار هم میآید. و این آیهها کنار همدیگر معلوم میکند که قرآن مع علی، علیٌ مع القرآن، و این دو تا یکیاند. إنشاءالله که خداوند تبارک و تعالی این معرفتها را به ما میدهد، یککم هم ظرفیتش را بدهد، وفادار باشیم. وفاداری را گفتم. وفادار باشیم به این چیزی که میفهمیم و میشناسیم.
ذکر مصائب اهل بیت عصمت و طهارت
در کربلا یک خانمی هست، شاید ۱۳-۱۴ سالش است. امام حسین علیهالسلام یک خانواده دارد: خانم رباب، دخترش سکینه خاتون و پسرش سرور دو عالم آقا علیاصغر است. خب، سکینه خاتون. از بچههای حضرت اباعبدالله مثلاً فاطمه کبرا، فاطمه صغرا، یا حضرت رقیه، همهجا نشانشان دادند. سکینه خاتون یک ویژگی دارد. من امروز داشتم نگاه میکردم، دیدم چقدر ماجرا هست در مورد [سکینه خاتون]، تو کربلا جا به جا سکینه خاتون هست. یکی دو تا مصیبت نمیشود براش خواند، خیلی میشود براش مصیبت خواند.
اسم این خانم «آمنه» است، کنیهشان «سکینه خاتون» است. همانجور که خود اباعبدالله اسمشان حسین علیهالسلام است، لقبشان اباعبدالله. ایشان هم اسمشان آمنه هست. این را مقتلهای قدیمی آوردند، مرحوم آیتالله حاج شیخ فضلعلی هم تو این کتاب چهار جلدیاش این را نوشته. نقلم کرده، آدرسهایش را داده. پس اسمشان شد آمنه خاتون، لقبشان شد سکینه خاتون.
آن شبی که داشتم روضه حضرت رباب را میخواندم، گفتم که امام حسین خیلی این دو تا را دوست دارد؛ هم خانم رباب را، هم سکینه خاتون را. خیلی دوست دارد. این خیلیاش گفتنی نیست.
عزیز من! این دختر با این پدر خیلی رابطه عاطفیِ قوی داشتند. یک وقتی همه اصحاب به شهادت رسیدند، همه خانواده هم به شهادت رسیدند. آقا حسین بن علی تنهایی خود را احساس کرد. آمدند در خیمه، شروع کردند خداحافظی کردن: یا زینب، یا امکلثوم، یا عاتکه، یا فاطمه، یا سکینه؛ عَلَيْكُنَّ مِنِّي السَّلَامُ. خداحافظتان. این صدای حسین علیهالسلام شنیده شد، خانمها بیرون آمدند عزیز من. اینجا سکینه خاتون گفت: «یا أبَتِ اسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ؟» بابا جون تسلیم مرگ شدی؟ امام حسین گفت: چگونه تسلیم مرگ نشوم؟ دیگر هیچ یار و یاوری باقی نمانده. رو کرد به حسین علیهالسلام گفت: اگر میخواهی بری کشته بشوی، «رُدَّنا إلى حَرَمِ جَدِّنا». ما را برگردان مدینه! «هَيْهاتَ لَوْ تُرِكَ القَطا لَنامَ». حسین علیهالسلام گفت: اگر اجازه میدادند که اصلا از مدینه بیرون نمیآمدم.
این گفتگو که اتفاق افتاد، اشکهای سکینه خاتون جاری شد. شروع کرد هقهق گریه کردن. حسین علیهالسلام تحملِ دیدنِ گریه این خانم را ندارد:
«سَيَطُولُ بَعْدِي يَا سُكَيْنَةُ فَاعْلَمِي / مِنْكِ الْبُكَاءُ إِذَا الْحَمَامُ دَهَانِي»
بعد از من سکینه جون خیلی باید گریه کنی.
«لَا تُحْرِقِي قَلْبِي بِدَمْعِكِ حَسْرَةً / مَا دَامَ مِنِّي الرُّوحُ فِي جُثْمَانِي»
اگر قرار بعد از من زیاد گریه کنی، الان که زندهام با گریهات قلب من را آتش نزن سکینه جون.
این خداحافظی شکل گرفت. آقا امام حسین از جگرگوشه خود جدا شد، رفت به میدان. یک بار دیگر این خانمها دویدند بیرون خیمه، اما این دفعه نه به خاطر اینکه صدای حسین علیهالسلام آمد، این دفعه ذوالجناح آمده بود! ذوالجناح خونی آمده بود! ذوالجناح سر خود را روی زمین میکوبید، شیهه میکشید. خانمها بیرون آمدند، سکینه خانم بیرون آمد، نگاه کرد به ذوالجناح، دست انداخت گردن ذوالجناح را گرفت. ذوالجناح، اسب وفادار پدر! شروع کرد صحبت کردن: ذوالجناح! حالا که بابام کشته شده، تو تا دم آخر با بابا بودی، ازت سؤال میکنم؛ آیا بابای من تشنه بود کسی به حسین آب داد و به شهادت رسید؟
شب ۷
متن کامل سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین کرمانشاهانی – شب هفتم دهه آخر صفر ۱۴۴۸ – مسجد حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله رب العالمين و صلّى الله على محمد و آله الطاهرين.
بحث ما تا اینجا رسید که مسئله «صراط مستقیم» مطرح شد.
این انسان، خودمانی بگوییم، یک چیزی خدا آفریده با بقیه متفاوت است، یک جانوری است با بقیه جانورها فرق میکند! فرق این با بقیه چیست؟ این است که یک اختیار ویژهای به این دادند که این اختیارِ اینجورکی را به بقیه ندادند. این اختیارِ اینمدلی که به انسان داده شده، توی هستی مخصوص انسان است؛ و مسئله صراط مستقیم دقیقاً به همین اختیاری که به انسان دادند مربوط میشود.
انسان اسمش انسان است، انسان کجا پیدا میشود؟ قرار است انسان بشود! این موجودی که به دنیا میآید و مثل بقیه حیوانات میتواند ببیند، میتواند بشنود، میتواند اطلاعات محیط را تحلیل کند، میتواند غذایش را پیدا کند، میتواند همسرش را پیدا کند، دشمنش را میشناسد، آن چیزی که برایش نافع [هست] را میشناسد، این مثل بقیه حیوانات! واقعیتی است که باید گفت: هنوز انسان نشده! قرار است انسان بشود. دیدید میگویند این تخممرغ قرار است برود مرغ بشود، الان که نمیتوانی به آن بگویی مرغ! این هم که به دنیا میآید و خلاصه مثل ما میجنبد، یک کارهایی میکند، این قرار است انسان بشود.
قرار است انسان بشود یعنی چه؟ انسان چه ویژگیای دارد که اینهمه این اهمیت پیدا کرده؟ هر موجودی توی عالم برای یک خصلتها و کمالاتی آفریده شده، مثلاً بچه شیر، برای اینکه بتواند مثل یک شیر شکار کند، برای آن آفریده شده؛ شجاعتی داشته باشد، قدرتی داشته باشد، هیبتی داشته باشد. جوجه طاووس، برای این آفریده شده که به کمالات و زیباییهای یک طاووس برسد. بریم بالاتر؛ سراغ فرشتهها برویم. خیلی عجیب است این که میگویم، الله اکبر ببینید آفرینش خدا چقدر بزرگ است که حضرت صادق قسم خوردند گفتند تعداد فرشتههای خدا بیشتر از ریگهای بیابان است، این همه هستی فرشته دارد، هیچ دو تا فرشته عین هم نیست! دو تا فرشته یک عبادت نمیکند! دو تا فرشته برای یک خوبی آفریده نشده، هر کدام خوبی مخصوص خودش، زیبایی مخصوص خودش… همینجور، هر موجودی اینجوری است.
این انسان از یک کارخانه خارج شده، میخواهد وارد یک کارخانه دیگر بشود! آن کارخانه اول اسمش هست «عالم طبیعت»، عالم دنیا. این دنیا، این طبیعت، هرچه زور داشت، هرچه شعور داشت، هرچه عالی میتوانست کار کند، شاهکارش را به خرج داد، شد این انسانی که از مادر متولد میشود: «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ». این شد این انسان. شد این. پس این شد بهترین خروجیِ [عالم طبیعت]… یکی طاووس شد، یکی [دیگری]، بهترین خروجی شد این انسان.
فکر نکنیم این محصول، محصولی شد که از کارخانه درآمد بیرون کارش تمام شده ها! این تازه میخواهد وارد یک کارخانه جدید بشود. تا اینجا به عنوان یک موجود طبیعی، بهترین چیزی که میشد توی طبیعت یافت بشود شد انسان. و حالا میخواهد وارد یک کارخانهای بشود که توی آن کارخانه بشود «موجود الهی»، نه طبیعی! بشود «آسمانی»، نه زمینی! بشود «فرشتهخو»، نه حیوان!
پس یک مرز دارد این دو تا عالم. مرز عالم طبیعت قلهاش میشود انسان، عالیترینش میشود انسان؛ و این انسان، صفر کیلومتر عالم الهی است! صفر کیلومتر عالم فرشتههاست! صفر کیلومتر آسمانهاست!
این بهترین چیزی که طبیعت آفرید، بگوییم خدا در طبیعت آفرید، یک ویژگی دارد. آن ویژگیاش چیست؟ با بقیه موجودات مختلف است. هر موجودی میتوانست یک چیزی بشود؛ این موجود را به آن این ویژگی را دادند که همه، بی استثناء، همه زیباییها، همه کمالاتی که آسمانیها دارند، موجودات سمت خدا و الهیها دارند، همه را این یکتنه داشته باشد! اما هیچکدام را نقد ندارد ها! نقد فقط این شاهکار عالم طبیعت است، بهترین حیوان نقداً است؛ بهترین فرشته، بهترین موجود الهی، نسیه است!
لذا به این موجود نیروهایی داده شد که توی طبیعت هیچ موجودی همه این نیروها را با هم [ندارد] میبینی؛ هیچ حیوانی از دست این راحت نیست، همه را زیر دست خودش گرفته، از همه استفاده میکند. قدرت انسان است، این کمالی که قله طبیعت است دیگر.
این قله طبیعت شد کف آسمانها، کف عالم اله. برای چه آفریده شد؟ برای اینکه همه زیباییهایی که همه فرشتهها، گفتیم هر فرشتهای یک زیبایی مخصوص خودش را دارد، این انسان برای این آفریده شد که همه آن زیباییهایی که این فرشتههایی که حضرت قسم خورد از ریگهای بیابان زیادترند، هر کدام هم زیباییهای مخصوص خودش را دارند، همه آن زیباییها را این یکجا داشته باشد!
چه راه درازی! اینهمه خوبی را آدم چجوری جمع کند؟ وقتی علی آه میکشد: «آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَطُولِ الطَّرِيقِ»؛ آه از طول سفر! چه راه درازی! چجوری همهاینها را میخواهی جمع کنی؟ واسهاش فکر کردی؟ تو را برای این آفریدند.
اینجا «اختیار» معنی دارد؛ و این موجود با این کمال، با این قدرت، با این قوه آفریده شد برای اینکه این راه نامتناهی را برود… حالا نمیرود! نمیرود؛ چند تا میروند؟ بشمار! بشمار ببین تو عالم چند تا میروند، نمیرود، این راه را نمیرود.
شبهای قبل گفتم. میگوید: آقا! ما حلال خدا را میخوریم، شکر میکنیم. معذرت میخواهم، این مال دامداری است! مال انسانداری نیست. گوسفندها کدامشان حلالخور نیستند؟ اینجوری است دیگر. انسانی که از بدو تولد تا ختم «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»اش کارش چیست؟ آدم بدی نیست ها، اذیتش به این و آن نمیرسد، ولی با حلال خدا دارد حال میکند، میچرد! این انسان نرفت انسان بشود، راه انسانیت را نپیمود. کداموری رفت؟ گفت ما تصمیم گرفتیم چهارپا باشیم! خدا هم میگوید ما به تصمیمشان احترام میگذاریم. این اختیار را هیچ موجودی ندارد، هیچ موجودی نیست بگوید من چهارپام، میخواهم گوسفند باشم؛ گوسفندم، میخواهم گرگ باشم، هیچ موجودی این اختیار را ندارد. اما خدا به انسان این اختیار را داده، گفته میخواهی چهارپا بشوی؟ بفرمایید! این اختیار را هیچ موجودی ندارد.
یک وقتی هم هست که این انسان شروع میکند به حق بقیه تجاوز کردن، حرام خوردن، ظلم کردن، ستم کردن، دیگران را اذیت و آزار کردن. حالا ببین حیوانات وحشی هم جورواجورند؛ یکی گرگ است، یکی مار است، یکی افعی است، اینوری میرود دیگر! تا چجوری اذیت کند، چجوری حق این و آن را بخورد، چجوری ظلم کند. این آدم انتخاب کرده درنده باشد، وحشی باشد، حیوانی باشد که موذی است. خدای هستی میگوید: من تو را آفریدم بهترین آفریده من بودی، به انتخابت احترام میگذاریم؛ همانی که میخواهی باش.
و یک وقتی است که این انسان تصمیم میگیرد، این خطر مال درسخواندههاست! خطر درسخواندهها چیست؟ درس بخواند، علم بیاموزد، قرآن یاد بگیرد، نهجالبلاغه یاد بگیرد، کتابهای ادیان مختلف را بیاموزد، بنشیند حرف بزند همه بگویند: «آه! این دیگر کیست!» که چی؟ که خودش را نشان بدهد! که چی؟ که مردم را دور خودش جمع کند! که چی؟ که مردم را از راه حق و راه علی علیهالسلام جدا کند! این انسان تصمیم گرفته «شیطان» باشد! و خدا به این اختیار احترام میگذارد، میگوید: بفرمایید! شما هم شیطان. لذا شیاطین بعضیهایشان از جناند، بعضیهایشان از [انسان] «شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ» داریم. انسانِ شیطانی. آن یکی انسانِ بهیمه است، چهارپاست، گوسفند است؛ آن یکی انسانِ درنده است.
و این راههای حیوانات مختلف شدن، بعضیها یک حیوانهایی میشوند، یک جانورهایی میشوند که اصلاً تو خارج مثل آنها پیدا [نمیشود] ترکیبی کار کرده! هم کمالات گرگ را دارد، هم افعی را دارد، بله؟ «وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» یک معنیاش این است که انسانها محشور میشوند، اینجا بودی شکل آدم بودی عزیز من! خدا نکند آن دنیا محشور بشویم آنجوری! به شکل حیوان یا به شکل آن موجودی که خودمان انتخاب کردیم باشیم محشور میشویم. و همه هم میشناسند، همه هم وقتی نگاه میکنند میگویند: «ئه! فلانی! چرا این شکلی شدی؟» همه میشناسند آن دنیا آدم را. اختیار به این حد اعلای اختیار؛ اینقدر اختیار هیچ موجودی [ندارد] فقط انسان دارد. این کمال آزادی است، این آزادی را فقط انسان دارد.
درد دارد، رنج دارد؟ آره! درد دارد، رنج دارد. چرا؟ چون آنی که گرگ بود، حیوانِ گرگ بود، قرار نبود انسان بشود؛ از گرگ بودنش رنج نمیکشید. آنی که گوسفند بود، حیوانِ گوسفند بود، قرار نبود انسان بشود؛ از گوسفند بودنش رنج نمیکشید. بیشترین رنجی که ما بعد از این دنیا میبریم به خاطر این است که خودمان میبینیم با خودمان چه کردیم! تو قرار بود چی بشوی؟ و چی شدی!
همه این راهها، خروج از «صراط مستقیم انسانیت» است. صراط مستقیم شد چی؟ شد «راه انسانِ حقیقی شدن»؛ روایت امام صادق است این. راه انسانِ حقیقی شدن صراط مستقیم است. هر کس این راه را نرود، برود سراغ یک راه دیگر، این از این صراط سرخورده و افتاده تو جهنم. اینکه اینهمه میگویند: بابا! این صراط مثل این پلهای دنیا نیست یک طناب به خودت ببندی روی صراط خودت را نگه داری؛ از مو باریکتر است، از شمشیر [تیزتر] راه انسانیت اینجوری است دیگر.
صراط مستقیم یعنی آن راهی را بری که در آن راه میری که همه زیباییهای — از این کارخانه طبیعت درآمدی بیرون، اختیار دادند به خودت — عالم اله، عالم فرشتگان، همه را تو وجود خودت جمع کنی. آن کسی که به ته این صراط مستقیم میرسد، میشود «ولیالله الاعظم»، میشود «امام حقیقی». آن تمام زیباییهای هستی را تو خودش جمع کرد، شد «انسان کامل». لذا میگویند علی علیهالسلام خودِ صراط مستقیم است.
دیگر همه آن عوالم برتر برای آن است. این شبها هی ذکر حضرت صدیقه طاهره است، امشب هم شب رحلت پیامبر گرامی اسلام است. یک روایتی را نقل کرده امیرالمؤمنین علیهالسلام، گفتگوی حضرت زهراست با بابایشون پیامبر گرامی اسلام. آن حضرت زهرای اطهر است… باران به آن پاکی نیست! من و شما چکار کنیم؟
رو کرد به پدر، عرض کرد: باباجون! قیامت میشود، محشر به پا میشود، انسانها آنجوری محشور میشوند… من میترسم! از چی میترسی زهرا؟ سيدة نساء العالمين من الأولين إلى الآخرين! [حضرت زهرا فرمود:] تو را کجا پیدا کنم؟ زهرای اطهر این سؤال را فرمودند. پیامبر گرامی اسلام فرمودند: در بهشت، من دم در بهشت ایستادم، دوستای خودم را میفرستم بهشت. حالا توی بهشتش را کاری نداریم، تا دم در بهشتش را بیا، روایت مفصل است من همهاش را نمیگویم. زهرا گفت: باباجون! آنجا خیلی سخته، اگر من تا آنجا نیامدم چی؟
گفت: «عند المیزان.» پیامبر فرمود: بیا دم ترازو عند المیزان، آنجا که عملها را دارند وزن میکنند، آنجا من هستم، هواتو دارم. زهرای اطهر عرض کرد: آخه باباجون! بعضیها اصلاً به میزان و پرونده و حسابرسی نمیرسند، میروند جهنم! اگر من تا آنجا نرسیدم چی؟
پیامبر گرامی اسلام فرمود: «عند الصراط.» من دم صراط مستقیم ایستادم، دستِ امت و شیعیانی که میخواهند بروند جهنم، میگیرم! دم جهنم! علی علیهالسلام فرمودند: اینجا زهرا لبخند زد. خیالش راحت شد.
این را گفتم برای چی؟ دو تا: یکی اینکه آقا! ما کجا و زهرا کجا! ببین کار سخته. اگر خدا بخواهد با عدلش معامله کند، علی میگوید: «نمیدانم دو رکعت نمازم قبول شده یا نه!» کی میگوید؟ علی میگوید اگر من مطمئن بودم دو رکعت نمازم قبول شده، راحت بودم. با عدلش بخواهد رفتار کند، چیزی نمیخرد! جنس هیچکی را برنمیدارد. خب، این وضعش.
عزیز من! مطلب بعدی این بود: ولایت پیامبر گرامی اسلام، ولایت امیرالمؤمنین اینگونه با صراط مستقیم ارتباط دارد؛ این صراط مستقیمی که امشب توضیح دادیم و گفتیم علی علیهالسلام صراط مستقیم است. چرا صراط مستقیم است؟ دو تا روایت میخواهم بخوانم، شما این دو تا را بگذارید کنار هم، میفهمید علی چرا صراط مستقیم است. یک روایت چیست؟ یک روایت این است؛ میگوید: هر کس اسماءِ زیبای الهی را بخواند و بشمارد، گناهانش بخشیده میشود. شب قدر شما برای چی دعای جوشن کبیر میخوانید؟ این اسماء زیبای الهی. یک روایت دیگر از پیامبر گرامی اسلام است؛ میگوید: خداوند تبارک و تعالی همه خوبیها و زیباییها را در علی گذاشت، هر کسی فضائل علی علیهالسلام را بشمارد، گناهانش بخشیده میشود. این دو تا را بگذار کنار هم، معلوم میشود همه آن خوبیهایی که اسماء زیبای خداست و با خواندنش گناهان آدم بخشیده میشود، آمده تو وجود علی نشسته! پس اگر خوبیهای علی علیهالسلام را بشماریم، بشماریم و بخوانیم، بخوانیم و به آن اقتدا کنیم، و سعی کنیم آن راه را برویم، تو صراط مستقیمیم! تو صراط مستقیمیم. نه اینکه رفتیم به تهش رسیدیم ها! تهش که قرار شد معصومین باشند.
دیشب ما آن مسئله سوره انسان را عرض کردیم خدمت شما. سوره انسان چی بود؟ آن بخششی که خاندان عصمت و طهارت هر کدامشان یک قرص نان داشتند، یا کمتر از قرص نان، قطعهای از قرص نان، سه روز روزه گرفتند، با آن آقازادههای کوچولو هر کی آمد دم در، این قرص نان را [بخشیدند] هیچی برای خودشان نماند. این تو قرآن آمده. اینطرف هم توی قرآن آمده که: «وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ»، نه دستت را آنقدر ببند که هیچی از دستت برای دیگران نریزد، نه دستت را آنقدر باز کن که هیچی برای خودت نماند. این هم آمده. این دو تا را چکار کنیم؟ از یک طرف حضرت امیرالمؤمنین، زهرای اطهر، شب شهادت کریم اهلبیت است، [کریم اهل بیت] چند بار همه زندگی را بخشید، همهاش را میبخشد! چیزی نمیماند برایش. از یک طرف هم دستور دادند اینجوری رفتار کنید.
یک دستورهای عمومی وجود دارد، مثل این دستوری که اینجا خطابش به پیامبر گرامی اسلام است، یا مثلاً دستور حجاب که خطابش به خانمهای پیامبر است و این برای همه است، اینجوری میگویند همه عمل کنند. این برای چیست؟ برای اینکه انسانها ظرفیتهایشان فرق میکند. آن دستوری که به ما میدهند، با آن دستور اهلبیت متفاوت است!
من هنوز جیبم خالی نشده! هنوز جیب ما خالی نشده، دارد میرود به آن سمت، حالا مانده تا خالی بشود، دیگر نماز میخوانیم به فکر این هستیم که این پولها تمام بشود چکار کنیم؟ از کجا پول بیاوریم؟ پول ریختند به حسابمان یا نریختند؟ چقدر مانده تا سر برج؟ فلانی بدهی دارد، بدهیاش را الان میدهد؟ فلانی قرار بود پول بدهد چرا تا به حال نداده؟ از کی بگیرم؟ چکار داری میکنی؟ هنوز تمام نشده که! نماز نمیماند. میرویم خانه، زن و بچه، حوصله حرف زدن نداریم، حواست پرتِ چیست؟ حواسپرتی این است.
در صفات پیامبر گرامی اسلام، سنن النبی علامه طباطبایی هست، روایتش هم مشهوره. شب دیدند پیامبر دیر آمد خانه. آقا چرا دیر آمدی؟ چهار درهم — نه چهار دینار، یعنی پول خرد — تو جیب پیامبر بود، پیامبر تو کوچهها میگشتند یکیو پیدا کنند این چهار درهم را بهش بدهند، میروند خانه حسابشان پاک باشد. تفاوت از کجاست تا به [کجا]؟ پس یک دستورهایی وجود دارد، دستورهای عمومی است. این دستورهای عمومی این است که بابا کاری نکن هوش و حواست پرت [بشود] یک مقدار نگه دار، یک مقدار هم ببخش. تا رشد کنی، بیایی تو راه انبیاء و اولیاء. بشوی مثل بزرگانی که اینها تربیت کردند، آن وقت دستور آنها متفاوته دیگر. آسمان و زمین تکان بخورد حواس آنها از خدا پرت نمیشود؛ و ما تو جیبمان هنوز پول هست حواسمان پرته. آدمها با هم فرق [دارند] فرقهایش خیلیهها.
فرمود: «لَا يَقْبَلُ اللَّهُ إِيمَانَ عَبْدٍ إِلَّا بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ». خداوند ایمان هیچ بندهای را قبول نمیکند مگر اینکه تربیت علی را بپذیرد که علی تربیتش کند، بپذیرد که علی رشدش بدهد، ولایت علی بن ابیطالب را [بپذیرد] تحت تربیت علی بودن را قبول کرده باشد و برائت بجوید، خودش را دور کند، نپذیرد حرف آنها را، آنهایی که دشمنان علیاند. برای اینکه ایمان آدم درست باشد این دو شرطش هست.
یک بار پیامبر بین اصحاب نشسته بودند، رو کردند به اصحاب فرمودند: یک روزی، روز قیامت، یک عدهای محشور میشوند، پیامبر نیستند ولی مثل پیامبران [هستند]! از شهدا هم نیستند ولی مثل شهدا [هستند] — اونجا احتمالاً شهدا یعنی ائمه، چون شهدا به معنای ائمه توی قرآن آمده — از شهدا نیستند ولی مثل شهدا [هستند]. نور آنها آنقدر زیاد است که از سمت چپ و از سمت راست عرش خدا نور آنها میتابد. اولی پا شد گفت: منم؟ پیامبر هیچی نگفت. یکی دیگر سهیل بن حنیف است، پا شد گفت: آقا ما هم جزء آنها هستیم؟ مدتی گذشت، پیامبر دستشان را گذاشتند روی سر علی بن ابیطالب: «وَضَعَ يَدَهُ عَلَى رَأْسِ عَلِيٍّ فَقَالَ: هَذَا وَشِيعَتُهُ». علی و شیعیانش اونان! آنهایی که آن ویژگی را دارند.
شیعه یعنی کی؟ نه کسی که فقط بپذیرد خلیفه بعد پیامبر علی است، نه کسی که فقط علی را دوست داشته باشد؛ گفتیم شبهای قبل، باید اجازه بدهد علی تربیتش کند، علی بسازدش، همه وجودش مال علی بشود.
مأمون امام رضا را گذاشتند گفتند ایشان جانشین ماست. از این بازیها درآورد دیگر، این بازی بود. امام رضا را از مدینه جدا کرد، [اگر] میخواست احترام کند، تک و تنها و بیخانواده، بیشیعیان، بیاطرافیان [نمی]آوردش اینجا دور از همه نگهش [نمی]داشت، تازه برگشت گفت چی؟ میخواهم جانشینش هم بکنم. امام رضا خیلی سختی کشید.
یکی از سختیهای امام رضا مال ما بود! ماها؛ هنوز هم هستیم، هنوز هم جزء سختیهای امام رضائیم. یک عده آدم پا شدند از جاهای دور و نزدیک آمدند پشت خانه امام رضا: دیگر الان شما جایگاه گرفتی دیگر، مقام گرفتی! نفر دوم کشوری هستی که از چین تا الجزائر این کشور ادامه دارد، به این گندگی کشور عباسیان، به این بزرگی. شما نفر دوم این کشوری! از همه جا جمع شدند یک عدهای آمدند پشت در خانه امام رضا. امام رضا گفت: اینها کیان؟ چی میگویند؟ چی میخواهند؟ آن کسی که دربان بود رفت آمد گفت: آقا! اینها میگویند ما شیعه شما، شیعه علی، شیعه امام حسینیم. امام رضا گفت: راهشون ندید ها! گفت راهشون ندید. فرمودند راهشون ندید. تا ۶۰ روز اینها میرفتند، میآمدند پشت در خانه امام رضا، امام رضا راه نمیداد! روز شصتم اینها مایوس شدند، گفتند: آقا ما میرویم، خوار شدیم رفتیم! میرویم تو شهرهامون، تا به حال دشمنامون ما را اذیت میکردند، از این به بعد فرار میکنیم از دست دشمنامون. آقا امام رضا فرمودند: راهشون بدهید. راهشون دادند. آن پایین، نه نزدیک امام رضا، وایستادند. حتی اجازه نشستن هم امام رضا به آنها نداد. مدتی ایستادند. رو کردند به امام رضا گفتند: آقا! چرا ما باید این خواری را تحمل کنیم؟ آقا آن آیه قرآن را خواندند: هر چی که میکشید «فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ»، خودتون این کار را با خودتون کردید! گفتند: ما چکار کردیم؟ ما چکار کردیم؟ گفت: شما آمدید اینجا گفتید ما شیعه امام رضائیم، شیعه حسینیم، شیعه امیرالمؤمنینیم؛ آخه شما اصلاً خیلی فرق دارید! از آن خوبیها تو وجود شما خبری [نیست]، از بدیهای شما تو وجود آنها خبری نیست! کجا کارتون به علی میمونه؟ کجا نیتتون به علی علیهالسلام میمونه؟ کجا عبادتتون به علی علیهالسلام میمونه؟ کجا هواداری امامتون به امام [میماند] فرمود: شیعه سلمان بود، شیعه مقداد بود، شیعه ابوذر بود! شما شیعه نیستید. گناهکارید.
عرض کردند: آقا چکار کنیم پس؟ چی بگیم اگر نگیم شیعهایم؟ آقا فرمودند: بگویید ما دوست [دار شماییم] قلبمون باهاتونه! ولی عملمون باهاتون [نیست] درست نشدیم، تربیت شما را نپذیرفتیم. محب شما هستیم. همهشان گریه [کردند] توبه کردیم، توبه! ما شیعه نیستیم، ما محبیم. همین که این را گفتند، آقا گفت: حالا بیایید بالا، بیایید بالا، بیایید بالا! اینقدر آمدند، آمدند، آمدند آقا گفت بچسبید به خودم! چسبوندشون به خودش. کنار امام رضا نشستند. امام رضا از آن خادم و دربان پرسید: چند روز اینها آمدند رفتند؟ گفت: ۶۰ روز. امام رضا گفت: تا ۶۰ روز میری آنجایی که اینها ساکنند، احوالشون را میپرسی، ببین خانوادشون چیزی کم و کسری دارند بهشون بده، از سمت من هدیه ببر، مواظبشون باشی ها!
پس «شیعه» یک چیزه، «محب» [چیز دیگر] و این محبت هم محبت خودشان است که تو دل ما گذاشتند. وگرنه یک ذره به وضع زندگی خودمان توجه کنیم، میبینیم ما لیاقت این را نداریم که توی این دل ما این گوهر درخشان محبت اهلبیت باشد.
آمدند از حضرت سؤال کردند: آقا! کسی که شما را دوست دارد ولی گناه میکند، شراب میخورد، قماربازی میکند، مال مردم بالا میکشد، ولی شما را دوست دارد! محبت شما تو دلش است، میتوانیم به این بگوییم فاسق؟ بگوییم فاجر؟ آقا گفت: نه! خدا غیرتش اجازه نمیدهد محبت ما تو دل کسی باشد و آن آدم فاسق و فاجر باشد! بگویید عملش فسق است، عملش فجور است، و قلبش مؤمن است. متوجه شدی؟ و خدا پاکش میکند، از این دنیا میبرد.
ذکر مصائب اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام
این کم بودن شیعه زمان خود پیامبر گرامی اسلام هم بود. خود پیامبر هم این تنهایی را احساس میکرد. یک وقت صدا زدند: برادر من را بگویید بیاید. سر چهارراه نبود، تو بازار نبود، تو خانه… پیامبر تو بستر بیماریاند. دیگر خانه و خانواده کسی که باید حواسشان بهش باشد، نه؟ برادر من را صدا بزنید بیایند. رفتند گفتند اولی آمد، پیامبر روشون را آنور کردند. از کی تا به حال این برادر پیامبر بوده؟ ببین! نمیخواستند علی بیاید. رفتند گفتند دومی آمد، پیامبر روشون را آنور کردند. سومی آمد، پیامبر روشون را آنور کردند. ببین تو خانه پیامبر چه خبر بود! آخرش صدای امسلمه درآمد، گفت: نمیفهمید پیامبر علی را میخواهد؟ بروید بگویید علی بیاید. اینقدر تنهایی، حتی تو خانه خودش! حتی تو خانه خودش…
قربان آن ساعتهایی برویم که دست علی را بسته بودند، به مسجد برده بودند. هنوز هم آدمهای غیرتی، خانوادههای عفیف و غیرتی، خانم میخواهد دربیاید بیرون، یک آقازادهای، آقایی همراهیش میکنند دیگر عزیز من. علی که نبود، زهرای اطهر میخواست بیاید، امام حسن مجتبی سنی نداشت! حالا مردِ زهرا شده وقتی دست علی را بستند. حرکت کرد با زهرای اطهر… آه از آن ساعتی که میان کوچهها مردِ زهرا نتوانست برای زهرا کاری بکند! آه از آن ساعتی که این داغ به دل امام حسن ماند، داغ جوری ماند که وقتی زهرای اطهر رحلت کرد، امام حسین پا شد به حضرت امام حسن مجتبی تسلیت گفت، گفت: داداش! باید به تو تسلیت بگم…
این سوگ پیامبر و امام حسن مجتبی، و آه از آن ساعتی که کار اباعبدالله تمام شد، آمدند خیمههای حسین به خیمهها تسلیت بگویند! به خانومها تسلیت بگویند! تازیانهها را آوردند، آتش را آوردند…
شب ۸
متن کامل سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین کرمانشاهانی – شب هشتم دهه آخر صفر ۱۴۴۸ – مسجد حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها
بسم الله الرحمن الرحیم
والحمد لله رب العالمين و صلّى الله على محمد و آله الطاهرين.
عرایضِ آخرِ ما به اینجا رسید که بر اثرِ ولایتِ امیرالمؤمنین، محبتِ اهلبیتِ عصمت و طهارت، آیا میتوانیم بگیم یک نفر محبِ اهلبیته، امام حسین را دوست دارد، امیرالمؤمنین را دوست دارد، گناه هم میکند، مالِ مردم را میخورد، دروغ میگوید، ربا هم گیرش بیاید دریغ نمیکند و هکذا، از حضرت سؤال کردند، از حضرت پرسیدند میتوانیم به این کسی که شما را دوست دارد ولی این گناهان را مرتکب میشود بگیم فاسق؟ بگیم فاجر؟ آقا فرمودند: «نگید! این حرف را حق ندارید بزنید. این خودش یک نگاهِ تربیتی است. باید بگی «عملش خراب است، خودش خوب است.» این را ما درست کنیم! ماها اینجوری عادت کردیم، یک وقتی از یک نفر اشتباه میبینیم، میگوییم این اصلاً از بیخ خراب است! میگیم بابا یک اشتباه از طرف دیدی، یک گناه از یک نفر دیدیم، چطور قضاوت میکنیم که اصلاً جنسش خراب است، مشکل دارد، دلش هم مشکل دارد؟ این قضاوت اشتباه است، حق نداریم این قضاوت را بکنیم. ببینید، این قضاوت برای خودمان که گرفتاری درست میکند و آن دنیا باید جوابش را بدهیم حسابی! یک بهتان به محبِ علی علیهالسلام بزنیم، یک حرفِ اشتباه درباره کسی که دوستدارِ امیرالمؤمنین هست بزنیم، تمام شد! هر کاری بکنی اون جبرانشدنی نیست. میفرماید مثلِ این است که خانه کعبه را خراب کردی! یک همچین گناهی! چرا راحت ما به دیگران بهتان میزنیم، حرف میزنیم؟ پس حق نداریم یک اشتباه از یک نفر میبینیم بگیم خودش بده؛ حضرت فرمودند بگو «عملش بده، قلبش مؤمنه، قلبش محبِ اهلبیته، قلبش عاشقِ امیرالمؤمنینه، اما عملش خراب است، عملش خراب است.»
پس حسابِ قلب از حسابِ عمل جدا. حضرت فرمودند: «خداوند تبارک و تعالی ابا دارد، پروا دارد از اینکه قلبِ یک نفر جای محبتِ ما باشه و قلبش فاسق باشه، قلبش فاجر باشه.» خدا این اجازه را نمیدهد. اگر واقعاً توی قلبش اهلبیتِ عصمت و طهارت را دوست دارد، اگر ما دیدیم این برای امام حسین گریه میکند، عزاداری میکند، حالا شرش هم به ما میرسد، نوشِ جونمون! نگیم اون عزاداری بخوره تو سرت اینجوری ما را اذیت میکنی! برعکس شده. زیارتِ عاشورا برای چی میخوانی؟ زیارتِ عاشورا برای این میخوانی، میگی: آقا! تو با امام حسین دوستی، من با تو دوستم، ولو تو بابای من را هم دربیاری بیرون! زیارتِ عاشورا این را میگوید دیگر. «سلم لمن سالمکم» یعنی چی؟ [به جایش] ما گفتیم «سلم لمن سالمنی»! هر کی با من خوبه، من هم باهاش خوبم! بابا تو زیارتِ عاشورا میگی «من با کسی خوبم که با حسین علیهالسلام خوبه، اذیتش به ما رسید بگو نوشِ جونم! محبِ اهلبیته، بگذار یک ذره هم از اذیتهای اینها به ما برسه.» تحمل کنیم! این تحمل خیلی مهمه، اینهمه توی روایات آمده که تحملِ اذیتِ دیگران چقدر ثواب دارد.
حضرت فرمود نگو قلبش فاسق است، نگو دلش فاسق است؛ اگه گناه کرد محبِ اهلبیت، عاشقِ امیرالمؤمنین، کسی که به صدیقهی طاهره عشق میورزد، امام حسین را دوست، همین دوست دارد، اشکش جاری میشود در مصائبِ اهلبیت، محزون میشود، کسی که اینجوری است، شما حق نداری بگی خودت فاسق شدی، باید بگی عملت اشتباه است.
و به این توجه کنیم موقعی که در جامعه ایمانی، تو مسجدیها، تو هیئتیها، تو مدرسه، ما به یک نفر، نوجوان، جوان، بزرگسال، پیر، میگوییم «تو خرابی، دلت خراب است، خودت فاسقی»، شخصیتِ اون فرد آرامآرام همینجور شکل میگیرد؛ یعنی اونی میشود که ما گفتیم. شما به یک بچه بگو: «تو اصلاً جنسِت خراب است، تو اصلاً اذیتکاری!» این بچه کمکم تو ذهنش شخصیتش همان میشود. برعکس کن! بگو: «تو خوبی، تو نوری، تو پاکی، تو صفایی، تو محبتِ اهلبیت را داری، تو بالا چشمِ ما جا داری؛ این عملت زشت است، این عملت بده.» ببین اثرِ تربیتیِ این چی میشود! ببین این آدم چی میشود، اونجوری که ما حرف میزنیم چی میشود! پس اثر دارد روی انسانها، حضرت گفت نگید این را، نگید این انسان خراب شده، فاسق شده، بگید عملش اشتباه است.
بعد فرمودند: خداوند تبارک و تعالی اینقدر اینهایی که تو قلبشان محبتِ ما را دارند دوست دارد خدا که اینها را پاک میکند میبره پیشِ خودش. چجوری؟ فرمود با گرفتاریهای دنیا. با مشکلات، بیماریها، گرفتاریهایی که پیش میآید، این بنده خدا پاک میشود، گناهانش بخشیده میشود و خداوند تبارک و تعالی اون [را] تحویل میگیرد.
پس بینِ «شیعه»، اون روایتِ امام رضا یادمان نره، بینِ «شیعه» که سلمانه، ابوذره، مقداده، با کسی که اهلبیت را دوست دارد باید فرق بگذاریم. حق نداریم خودمان را جزء شیعیان حساب کنیم. مقامِ شیعه خیلی بالا بود، حضرت مقداری تذکر دادند. ما هم تو صحبتهای مختلفی که اینجا، جاهای مختلف داشتیم، در موردِ مقامِ عالیِ شیعه صحبت کردیم. یکی از زیباییهای شیعه چیست؟ شیعه مثلِ اونها نه کسانی که محبِ اهل [بیت هستند]. بهشت یک زمین دارد، یک آسمان دارد. زمینِ بهشت خیلی زیباست، آسمانش خیلی زیباتر. همینجور که وقتی شب میشود ستارهها تو آسمانند، ماه توی آسمانه، شما به آسمان نگاه میکنی میگی چه آسمانِ زیبایی! آسمان خیلی قشنگه، خیلی زیباست. فرمود توی بهشت، اون ستارههایی که آسمانِ بهشت را زیبا میکند، خانههای شیعیانِ امیرالمؤمنین است! یعنی بهشتیها با شیعیانِ امیرالمؤمنین اینقدر فاصله دارند، آسمانشان را خانههای شیعیان زیبا میکند. شیعیان اینجوریاند.
اول این ماجرا را بگم یک مقدار بدفهمی در موردِ این ماجرا وجود دارد، این ماجرا درست بشود بعد بریم جلو. شما شنیدهاید که وقتی که این خاندانِ عصمت و طهارت در لباسِ اسیری با این کاروان حرکت داده شدند، تو این شهرها میرفتند، یک کسی آمد صدقه بدهد. آنجا، حالا ماجرا البته حتماً از امام سجاد علیهالسلام گفته شده، اما بچهها اینجور گفتند که عمهجان میگوید: «إنّ الصدقة علینا حرام.» این مطلب گفته شد. یک نکتهای که باید توجه بکنیم، اون صدقهای که بر سادات و اهلبیت حرامه، «صدقاتِ واجبه» است. صدقات دو جورند: یک صدقاتِ مستحبی داریم، یک صدقاتِ واجب داریم. صدقاتِ واجب مثل زکات، مثل کفارهها. این زکات جزء صدقاتِ واجبه است، و زکات به سادات نمیرسد. چرا زکات به سادات نمیرسد؟ از خودِ اسمِ زکات معلوم است. زکات یعنی چی؟ یک درخت یک سری شاخههای اضافی دارد، اون شاخههای اضافیاش را که میبری تا این درخت رشد بکند، این میشود «تزکیه»، میشود «زکات». زکاتِ مال هم همینجوری است؛ اون قسمتِ اضافیِ مال، اون قسمتِ چرکِ مال، اون قسمتِ کثیفِ مال که باید از مال خارج بشود تا مال تصفیه و طاهر بشود، رشد بکند، این اسمش هست زکاتِ مال. چون زکات این بخشِ نامطلوب، اضافی، زائد، و مثلِ چرکِ ماله، لذا فرمودند به سادات و اهلبیتِ عصمت و طهارت زکات [نمیرسد] اونها محترمند، اونها احترام دارند، احترامِ اونها جوری است که زکات به آنها نمیرسد. پس اون صدقهای که اون فرد آورده بود برای اهلبیتِ عصمت و طهارت، و عمهجانِ سادات فرمودند «إنّ الصدقة علینا حرام»، از این صدقاتِ واجب و زکات بوده. این نکته یادتان باشد، چون یکی از مصارفِ زکات، همین اسرا و درراهماندگان و اینهاست. اون شخص آورده بود زکاتش را آنجا مصرف کند.
بعد، این شریعتِ غرّاء، این دینِ زیبای اسلام برای فقراءِ سادات یک فکری کرد؛ گفت فقراءِ سادات از «خمس» استفاده کنند. خمس را قرار داد برای اینکه به اهلبیت و فقراءِ سادات برسد، سهمِ سادات و اینها که اونها چون زکات نمیگیرند، توی جامعه برنامهای برای اینکه اینها محتاج نشوند وجود داشته باشد. و هر کسی این را تجربه کند، هر کسی خمس به اموالش تعلق گرفت، با طیبِ نفس خمس را پرداخت کند، [لفظ] غالباً [ و نه همه را برای این] میگم برای اینکه یک ذره با شما مماشات کنم، برکتِ مالش چندین و چندین برابر میشود؛ یعنی هیچ اصلاً کم شدن تو کارش نیست، فقط مالش برکت پیدا میکند. لذا معنیِ خمس را بفهمیم، قدرِ اینکه خمس میدهیم را هم بدانیم. از اون موقعی که پولِ تو درمیآری، خدا و پیامبر و سادات تو پولت قدِ یک پنجم شریکند. فکر نکن محبت میکنی میدی، این شریکه تو پولِ شما، و شما سهمِ شرکتِ اونها را باید پرداخت کنید. این هم از این مسئله.
این حکم را گفتم برای اینکه این روایتِ زیبا را بخوانم. فرمود: «در میانِ شیعیانِ ما کسانی هستند که اهلِ بصیرتند، اهلِ علمند، اهلِ فهمند، اینها رشد کردند.» روایت میگوید: «همانجور که صدقه به اهلبیت و سادات حرامه، به اینها هم حرامه!» خیلی مقامِ شیعه را برد بالا، گذاشت کنارِ خودشون! گفت: «همانجوری که صدقه به اهلبیتِ عصمت و طهارت حرامه، صدقه به شیعیان، به اون معنای شیعهای که توضیح دادیم، که اهلِ علمند حرامه.» گفت: « إنّا و شیعتنا کنفسٍ واحدةٍ»؛ ما با اینها دیگر یکی شدیم. هر حکمی برای ما هست برای اینها هم هست. هرچی برای ما حرامه، برای علمای مذهبِ شیعه هم حرامه. «فما یحرم علینا یحرم علی علمائنا.» پرسیدند: «پس به اونها زکات داده نمیشود؟» فرمودند: «نه! زکات را باید بدی به فقرایی که اهلِ علم نیستند. به علما چکار کنیم؟» فرمودند: «أمّا الهدیّة فحلٌّ»؛ هدیه بدهید بهشون. اما زکات ابداً. این خودش یک نکتهای توش بود که شیعهِ عالم چگونه با اهلبیت یکی شده، و چه جایگاهی اهلبیت برای او قائلند که میگویند هر حکمی خدا برای ما قرار داده برای اینها هم قرار [داده است] ما یکی شدیم با هم، یکی شدیم. «إنّا و شیعتنا کنفسٍ واحدةٍ.» خیلی این جمله بلند بود! و باز فرقِ بینِ شیعه و محب معلوم میشود. فرقِ بینِ این دو تا روشن [شد].
ولایت هم شبهای قبل بارها گفتیم، جاش توی «قلبِ انسان» است. مسئله مسألهی تاریخی نیست قائل باشیم کی خلیفهاست، کی خلیفه نیست. ولایت جاش توی قلبه.
الان من یک سؤال از شما میپرسم: یک مادربزرگی خدا بهش یک نوه گوگولیمگولیِ ماهِ خوردنیِ عالی داده، خدا یک همچین نوهای به این مادربزرگ داد. نوه چند سالش است؟ دو سالش است تازه راه افتاده. قلبِ این مادربزرگ و پدربزرگ پر از محبتِ این نوه است. حالا اینهایی که از اینجای اتاق میخواستند پا بشن تا اونجای اتاق برن، ۱۰ بار «یا الله» و «یا علی» و «آخ کمرم» و «آخ پام» میگفتند، اگه این بچه را مادر بگذارد پیشِ مادربزرگ برود، این بچه تو اتاق میچرخد، این مادربزرگ دنبالش همینجور از این اتاق به اون اتاق! «چی میخواهی عزیزم؟ جونم؟ ها؟ اَلا، بدو!» هرچی میخواهد تقدیم. اگر هم یک چیزی بهش نمیدهد که واسهاش ضرر دارد، میگردد یک چیزی بهش بدهد که این ناراحت نشود. این اثرِ چیست؟ الان شما یک حقیقتی را بهش توجه کردید: «تبعیّت». این مادربزرگ شد تابعِ این! این تبعیت از کجا آمد؟ محبت! محبت، آدم را تابع میکند. این هم که میگوییم ولایت، ولایتِ امیرالمؤمنین را داشته باشیم، ولایتِ امام حسین علیهالسلام را داشته باشیم، این ولایت جاش توی قلبه؛ یعنی اون محبتی که بیاید توی قلب، جوری قرار بگیرد تو قلبِ آدم، گفتیم «أشدّ حبّاً لله و لرسول»، دنبالشان راه بیفتیم! باهاشون هماهنگ بشیم! محبت درست کند خودش اتوماتیک، دستور نمیخواهد شیعه.
شخصی رسید خدمتِ امام صادق علیهالسلام، گفت: «آقا! ما شما را دوست داریم.» تو سفرِ حج بود. آقا گفت: «تو از کدام قبیلهای؟» گفت: «من از فلان قبیلهام.» گفت: «ما تو اون قبیله دوست نداریم، اون قبیله دوستدارِ ما نیستند. چی شد تو دوستدارِ ما شدی؟» عرب بود. به ایرانی بودنِتان بنازید! گفت: «من یک غلام دارم، این غلام هم اهلِ خراسان است. خراسانی. این با بقیه غلامهای خراسانی کارهایشان که تمام میشود، خیلی خوب است، همه چیاش عالی است این غلام، همه چیاش عالی است این غلام! من این غلامم را خیلی دوست دارم. کارهای روزشان که تمام میشود با بقیه غلامها جمع میشوند، شراب هم میآورند. وقتی میخواهند شراب بخورند این غلامِ من میگه: دست نگهدارید، دست نگهدارید! بخورید به عشقِ آقای ما امام صادق و محبتِ اهلبیت!» گفت: «چون این غلامِ من شما را دوست دارد، من هم غلامم را دوست دارم، من شما را دوست دارم! عشقِ شما رفته تو دلِ من، چون عشقِ این غلامه رفته تو دلِ من.» با همشهریهاش جمع میشود، اینجوری به عشقِ شما شراب میخورد. حالا اگه ما بودیم، اونجا [هم] [می]گفتیم: «اه! اصلاً مربوط به ما نیست، بره…» نکرد امام صادق اینجوری که! مگر معرفتِ حقیقیِ اسلام الان، همین الان که اینهمه رسانهها، اینهمه منابر، اینهمه مساجد هست، برو تو خیابان با این نوجوانها و جوانها حرف بزن، ببین کدامشان اسلامِ حقیقی را شناختند؟ خبری نیست. اون موقع که هیچی نبود، حضرت فرمودند: «سلامِ من را به این برسون.» خیلی قشنگه! حضرت فرمودند: «سلامِ من را به این غلام برسون، بهش بگو جعفر بن محمد— حضرتِ صادق — دوست ندارد تو شراب بخوری. آقا نگفت حرامه، گفت دوست ندارم.» سالِ بعد طرف آمد حج. خدمتِ امام صادق رسید. عرض کرد: «آقا! من رفتم، به این گفتم شما سلام رسوندی، شروع کرد گریه کردن! من کیام که امام صادق به من سلام برسونه؟» «گفتم شما دوست نداری، دیگر لب نزد.» چی درست کرد؟ محبت! این میشود ولایت. ولایت جاش تو قلبه.
آیه ۷ و ۸ سوره غافر را با هم بخوانیم: «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا…»
«عرش» چیست؟ مرکزِ فرماندهیِ کلِ هستی! مرکزِ فرماندهیِ کلِ هستی اسمش میشود عرش. مثلِ تختِ پادشاه که از آنجا حکمِ هر چیزی صادر میشد، عرشِ الهی هم مرکزِ فرماندهیِ کلِ هستی است. هر دستوری، هر تدبیری، هر امری، هر روزیای، هر موجودی میخواهد مقدر بشود چی، کی، کجا، به وجود… از عرش دستورش صادر میشود. عرش مرکزِ فرماندهیِ کلِ هستی است. لذا اسمش را گذاشتند تختِ پادشاهیِ خدا، عرش معنیش تخت است.
«الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ»؛ یعنی چی؟ یعنی این عرشِ خدا، این مرکزِ فرماندهیِ خدا برای هستی، روی دوشِ یک سری از بندههای خداست. اون بندههای خدا این عرش را نگه داشتند، این تدبیرِ الهی در هستی را جاری میکنند. دقت کردید؟ همه اینها را که میخوانم میروم جلو، تفاسیرش هم از روایت برایتان یکییکی میگم. اینها کیان؟ فرمود چهار نفر از اممِ سابقه، چهار نفر از امتِ اخیر. چهار نفرِ اممِ سابقه کیان؟ جنابِ نوح علیهالسلام؛ جنابِ ابراهیم، جنابِ موسی، جنابِ عیسی علیهمالسلام. این چهار تا مالِ قبل. چرا هشت تا. آیه قرآن بخوان: «وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ.» هشت نفر حاملانِ عرشند در قیامت. چهار تا اونها بودند، چهار تای بعدی: یکی پیامبر گرامی اسلام، امیرالمؤمنین علیهالسلام، امام حسن و امام حسین علیهمالسلام. فرماندهیِ خدا در هستی با این هشت تا! همه فرشتهها پس زیرِ دستِ این هشتتاند. این هشت تا حاملانِ عرشِ الهیاند: «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ». حالا اونهایی که دوروبرِ عرشند کیان؟ این پادشاه اونجایی که مرکزِ فرماندهیِ پادشاه روی تختش مینشیند، این بزرگترین سرداران، بزرگترین فرماندهلشکرها، بزرگترین وزراء اونجایند. دیگر نمیدانم اون که دربانه، اون که نگهبانه، اون که داروغه شهره اونجا راهش نمیدهند، اونهایی که پیشِ ماها گندهاند، اونجا راهشان نمیدهند. پس اون کسانی که دوروبرِ عرش هم هستند ملائکه مقربِ خدایند، نه همه ملائکه الهی. «وَمَنْ حَوْلَهُ»، ملائکه مقربِ الهی. «يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ»؛ دارند به واسطه زیباییهای خدا هستی را بینقص میکنند، هستی را زیبا میکنند با جاری کردنِ زیباییهای خدا توی عالم. چقدر [هستی متقن است، نه که] دستورات الهی توسطِ اینها جاری میشد! «وَيُؤْمِنُونَ بِهِ»، دلداده خدای بزرگند، ایمان هم که معنی کردیم. اینجاش مهمه: «وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا»؛ اینها اونجا دارند برای یک عده گناهکار استغفار میکنند! اونجا ها! در اون مرکزِ هستی، اینها دارند استغفار میکنند و روایت میگوید این «الَّذِينَ آمَنُوا» اونهاییاند که ولایتِ علی بن ابیطالب تو دلشونه، اونهاییاند که محبتِ اهلبیت را دارند. فهمیدیم کسی که محبتِ اهلبیت توی دلش است، چه لطفی توی هستی دارند میکنند که در اون مرکزِ هستی ما گناه میکنیم و از گناهان غافلیم، ولی اونها دارند برای گناهکارانِ دوستانِ اهلبیت استغفار میکنند! و دعا میکنند، دعایشان جالبه: «رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَعِلْمًا»؛ این جمله توضیح دادنش نزدیک به محاله، اینقدر این جمله عمیقه. حالا ما اینجوری فارسی ترجمه کنیم: «علم و رحمتِ تو همه چی را فرا گرفته»، این ترجمه فقط، معنی نمیکند. «فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ»؛ اینها را ببخش، اینهایی که توبه میکنند تو ببخش! اینهایی که راهِ تو را انتخاب کردند، راهش چی بود؟ صراط مستقیم چی بود؟ علی علیهالسلام، اینهایی که سبیلِ تو را انتخاب کردند تو راهِ محبتِ اهلبیت افتادند، اینها را ببخش! «وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ»؛ مبادا اینها را ببری جهنم ها! بیشتر میگویند، دعا میکنند برای خودِ اون کسی که محبِ اهلبیته، دعا میکنند برای پدر و مادرش، برای همسرش، برای بچههاش! «رَبَّنَا وَأَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ»؛ وارد بکن اینها را تو اون بهشتِ عالیای که وعده دادی، «وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ». این محبتِ اهلبیت شد چه گوهری! این همه را روشن کرد. خیر و برکتش تا ذریه آدم هم میره! این خیلی مهمه.
ما که کاری برای اونها نکردیم. هستی جای پارتیبازیه؟ اون نظامِ عدلِ الهی در اون مرکز و پایتختِ هستی جای اینه که هوای یک عده را داشته باشند، هوای یک عده را نداشته باشند؟ نه. کشاورز را دیدی؟ وقتی کشاورزی میکند، یک سری دانه میکارد. این دانهها را کشاورز کاشته، میخواهد این دانهها سبز بشوند، بالا بیایند. کنارِ این دانههایی که کشاورز کاشته، یک سری علف درمیآید. این علفها چکار میکنند؟ جای اون دانهها را تنگ میکنند، غذای اون دانهها را میخورند. کشاورز همهاش مواظبه به اون دانهها آسیبی نرسه، اما این علفها را بر[می]دارد. بگو: «آقای کشاورز! چرا شما پارتیبازی میکنی؟ علف هم علفِ دیگه! گیاه هم گیاهه دیگر!» میگوید: «نه! من اصلاً این باغ و این زمین را ساختم برای اینهایی که کاشتم.» اون قلبی که در اون قلب محبتِ اهلبیتِ عصمت و طهارت است، یعنی اون قلبی است که اون دانهای که خدا میخواهد اون دانه رشد کند، کمال پیدا بکند، به هدایت برسد، بشود انسانِ واقعی، اون دانه توی این قلب کاشته شده. لذا باید هوای این را داشته باشیم مبادا شیطان، مبادا گناهان، مبادا انحرافاتِ فردی و اجتماعی این دانه را فاسد کند. لذا اون مرکزِ هستی حواسشان به این دانههای محبتِ اهلبیت که در دلها کاشته شده هست، و اونهایی که این دانهها را ندارند پوچند! با اونها کاری ندارند.
ولی ماها بعضی چیزها را بد میفهمیم. برای اینکه این دفعه بدفهمیمون کمتر بشود، این یکی روایت را هم بخوانم برای شما. این روایت نگاهِ ما را به محبِ اهلبیت عوض میکند. فرمود: «نَحْنُ أَصْلُ كُلِّ خَيْرٍ»؛ هر خوبی در هستی هست، اصلش — اصل یعنی ریشهاش — ریشهاش، ریشه این درختِ خوبیها اهلبیتِ عصمت و طهارتند. «فَمِنَ الْبِرِّ: التَّوْحِيدُ…»؛ از خوبیها چیست؟ توحید. توحید یکی از این خوبیهاست. صلاة، صیام، کظمِ غیظ، عفو؛ حضرت شمرده، همه خوبیهایی که به فکرت برسد. حضرت شمرده همینجور تو روایت. میگوید همه اینها میوهها و شاخههایی است که از این ریشه درآمده. ریشهاش کیست؟ علی است. میوهاش چیست؟ نمازه، روزهاست، کظمِ غیظه، خوشاخلاقی است، بخششه، جوده، عفوه. بالاتر از همه اینها توحیده. گفت همه اینها میوههای ماست، برگهای ماست. لذا حضرت گفت: «هر جا توی قرآن گفته صلاة، داره درباره ما حرف میزنه. هر جا تو قرآن گفته روزه، داره درباره ما حرف میزنه. هر جا تو قرآن گفته حج، داره…» همه این خوبیها مالِ ماست، همه خوبیها از ما درآمده. نقطه مقابلش: «وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِّ شَرٍّ»؛ دشمنِ ما ریشه همه بدیهاست! هر بدی تو عالم پیدا کنی از کی درآمده؟ از اون دشمنانِ حقیقیِ اهلبیت درآمده، از شیطانِ رجیم. اول دشمنِ امیرالمؤمنین شیطانه، سجده نکرد. سجده نکرد به علی علیهالسلام. اون اول دشمنِ امیرالمؤمنینه، بیا تا بقیه، این دشمنانِ اهلبیت هستند که ریشه همه بدیان. بعد حضرت شروع کرد، گفت اینها ریشهان، میوههاشون را شروع کرد شمردن: همه بدیهایی که شرک باشه، کفر باشه، دروغ باشه، نفاق باشه، ریا باشه، مالِ مردم خوردن باشه، ظلم باشه، همه اینها را گفت اینها شاخهها و میوههای اینهاست.
خدا به ما یک محبتی کرده که ما نمیتوانیم شکرش را به جا بیاریم. تو این مملکتی که اهلِ محبتِ اهلبیتیم به دنیا آمدیم، تاریخمان تاریخِ محبتِ اهلبیته، اهلبیت را میشناسی، میدانی حسین کیه، میدانی امیرالمؤمنین کیه، میدانی صدیقهی طاهره کیه. برو تو ممالکِ دیگر، شرقِ آسیا، جنوبِ آسیا، برو تو آمریکا، برو سیبری، برو پایین تو استرالیا، میشناسند؟ نمیشناسد، نمیشناسد زهرای اطهر کیه.
یک دخترِ پاک بود، الهی بود، معصوم بود، مسیحی بود، رفت روی اون درخت، نورِ حضرت زهرا را دید، تو تلویزیون مستندش را بارها نشان دادند، حضرت گفت «من فاطیما هستم»، با اون دختر صحبت کرد، اون دختر رفت شد راهبه! هر کسی در هر جای عالم اسمِ علی را نشنیده، اسمِ زهرای اطهر را نشنیده، اینها را نمیشناسد، ولی واقعاً خوبیها را دوست دارد، واقعاً سعی میکند خوب باشد، همانجور که تو قرآن هر جا اسمِ نماز میآمد، اسمِ راستی میآمد، اسمِ اهلبیت بود، اونجا هم که عشقِ خوبیها واردِ یک قلبی میشود، عشقِ کی واردِ اون قلب شده؟ عشقِ اهلبیتِ عصمت و طهارت. لذا روایت دارد بعدِ مرگ میآیند بهش ارائه میدهند، میگویند اون که دوست داشتی علی بود ها! میگه عاشقشم. بعدِ مرگش، بعدِ مرگش عاشقِ علی و زهرا میشه. نمیشناخت که! اما خوبیها را دوست داشت. حالا فهمیدی این محبِ اهلبیتی که روایتِ قبلی «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ» داشت توضیح میداد، معنیش فقط شاملِ همین ۵۰ میلیون، ۳۰ میلیون، هر چقدر تو این منطقه [است نمیشود]، همه عالم! هر کسی، هر خوبیای را دوست دارد، به خوبیها عشق میورزد، محبِ اهلبیته، اهلبیت را دوست دارد و دارند برایش دعا میکنند.
ذکر مصائب اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام
امام موسی کاظم، پدرِ بزرگوارِ امام رضا را هارونِ ملعون به شهادت رساند. چند سال امام رضا با هارون، زمانِ هارون زندگی کرد؟ ۱۰ سال امام رضا زمانِ هارونه! بعد مأمون آمده دیگر، مأمون پسرِ هارونه. هارون جلوی همه این حکومتیها و طرفدارانش قسم خورده بود هر کسی جانشینِ جنابِ موسی بن جعفر بشود بکشدش! هر کسی جانشین بشود بکشدش. آقا امام موسی کاظم چه کار کردند؟ پنج تا، شش تا پسر داشتند، اون پنج شش تا پسری که شناختهشدهتر بودند، اون چند تا، حالا هر چند تا هستند، فرض کن ۱۰ تا، همه اینها را گفتند اینها وصیِ منند! یکی را معرفی نکرد! پنج تا، شش تا، ۱۰ تا را معرفی کردند. چرا؟ چون اگه یکی را معرفی میکرد، میکشتش! ۱۰ سال امام باشی اینجوری! فهمیدی عزیزِ من؟ غربت معنیش چیست؟ ۱۰ سال امام باشی نشناسنت، امام اینه… نمیشناسند، غریبه، غریب! قربونِ امام زمان برم، از همه غریبتر الان تو عالم. خب، ۱۰ سال این غربتِ حضرت، این یک غربت. نذاشت حضرت شناخته بشود. امام موسی کاظم به اون اصحابِ خاصشان که گفته بود امام رضاست جانشینِ من ها! گوش میدی؟ گفته بود امام رضاست. بهشان گفته بود تا هارون زندهاست این سرّ را به کسی حق ندارید بگید که امام رضا جانشینِ من است. عزیزِ من! به خاطرِ همین مسئله، یک انحرافِ بزرگ توی شیعه پیدا شد! یک عده زیادی از اونهایی که میخواستند از جمع شدنِ مردم دورِ خودشون استفاده کنند، گفتند امام موسی کاظم دیگر کسی را جانشینِ خودش [انتخاب نکرده]، همون شیعیانِ خوبِ امام کاظم بودند ها! باید از شرِ خودمان به خدا پناه ببریم. همونهایی که موردِ اعتمادِ امام کاظم بودند تو شهرهای مختلف آمدند گفتند اصلاً [امام کاظم علیهالسلام جانشینی تعیین نکردند]، مردم دورِ خودشون جمع کردند به جای اینکه به امام رضا دعوت کنند. این هم یک انحراف بود و این انحراف ماند تو شیعه. یک عدهای از اصحاب اینجوری منحرف شدند. این هم یک غربتِ دیگر که یارانِ پدر، امامتِ تو را رسماً انکار کنند. این هم یک غربتِ دیگر.
یک غربتِ دیگر برای شما بگم جگراتون آتش بگیره. امام رضا علیهالسلام یک جگرگوشه دارند، امام جواد علیهالسلام. آقا امام جواد را امام رضا خیلی دوست داشتند، و همین یک پسر برای امام رضا بزرگ شد و رسید. جنابِ شازده حسین که تو شهرِ ما [قزوین] هستند طبق اون اسنادِ تاریخی که درباره شازده حسینه، ایشون دیگر یکی دو ساله کوچولو بودند رحلت کردند. فرزندی که بمونه و بتواند امام بشود، فقط امام جواد بود برای امام رضا علیهالسلام. عزیزِ من! این امام رضا عمو دارد، عمویش از بزرگانِ شیعه است، از بزرگانه ها! صاحبِ علم و کرامات و… مادرِ امام جواد کیه؟ ظاهراً کنیز بودند. به خاطرِ همین چهره امام جواد سبزه بود، مثلِ امام رضا سفید نبود. ببین چی میخواهم بهت بگم! فرزندیِ امام جواد را انکار کردند برای امام رضا! خانواده انکار کردند! متوجهی؟ همین آقای عمو، همین اطرافیان انکار کردند فرزندیِ امام جواد را برای امام رضا. غربت! امام باشی، بگی این فرزنده منه و قبول [نکنند]، کی قبول نکند؟ خانواده خودت! رفتند نسبشناس آوردند. نسبشناس کیان؟ یک عده بودند تو عرب میگفتند کی بچه کیه. نسبشناس آوردند بدون اینکه امام رضا را معرفی کنند، امام رضا لباسِ باغبونها را پوشید. رفت تو باغ کار کند، این نسبشناسها آمدند. باغبون را دیدند رفتند پیشِ صاحبخانه، صاحبخانه عموی امام رضا، خانواده امام رضا. آقازاده امام جواد را آوردند، گفتند: «این را توی این جمعیتِ خانواده بگرد پدرش را پیدا کن.» اون نسبشناسه هرچی به اینها نگاه کرد، گفت: «تو عموشی، تو داییشی، هیچکدامتون باباش [نیست] اگه بابای این کسی باشه اون باغبونهاست!» فهمیدید غربت یعنی چی؟ غربتِ امام رضا خیلی بود. و غربتِ امام رضا، قربونش برم ساعتی رسید که از خانواده فقط امام جواد پیشش بود، سر را روی دامانِ امام جواد گذاشته بود، لحظههای آخرِ حیاتِ مبارکشان بود… «وَ لَا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ»، اون لحظهای که آمد بیرون خداحافظی کند، هیچیک از یاران و یاورانش نبود، و فقط ۳۰ هزار دشمن حضرت را محاصره کرده بودند…